مصاحبه نشریه کمونیست با ثریا شهابی
احمد بهزاد مطلق، سردبیر نشریه کمونیست: ثریا شهابی، در مطلب اخیرت، در حکمتیست شماره ٦٢١ تحت عنوان "بشریت و گلوگاههای جهانی، رویکرد سوسیالیستی!" مسائلی را مطرح کرده ای که بنظر من سئوال برانگیز است و نیاز به توضیحات بیشتری دارد. قبل از هر چیز، در نوشته بنظرم بحث ارزشمند کرده ای و روی نکات کلیدی دست گذاشته ای. با این وجود من در مورد نوشته، چند سوال دارم.
یکم: این بحث که "تمام قدرت ها امپریالیسم و بورژوا امپریالیستی هستند" میتواند برای خواننده مقداری غیر قابل هضم باشد. پیشنهاد میکنم که این بحث را، در کلیتش بیشتر باز کنی.
ثریا شهابی: بنظرم پایه های نظری این تز، در مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری، تز جدیدی نیست. هرچند به شکلی که من امروز مطرح کرده ام، گفته نشده باشد. تمام نقد کمونیسم کارگری و مارکسیسم انقلابی از "نظام سرمایه داری" و "بورژوایی بودن یک اقتصاد" و به طریق اولی امپریالیستی بودن آن در رابطه با بخش های دیگر سرمایه در ساختارهای سیاسی کشوری دیگر، در مقابل چپ غیرمارکسیست، در دل انقلاب ایران در سال ٥۷، موجود است.
ریشه این بحث به مباحث "مارکسیسم انقلابی" بازمیگردد که بیش از چهار دهه پیش، هژمونی فکری و سیاسی خود بر درک غیر مارکسیستی چپ ضدامپریالیست و ناسیونالیست خلقی و پوپولیست، ملی- مذهبی، را تحمیل کرد و در ادامه آن در مباحث کمونیسم کارگری آنها را تعمیق کرد. ریشه این بحث به درک از اقتصاد کاپیتالیستی و امپریالیستی، باز میگردد. به مباحث لنین در مورد امپریالیسم و درافزوده های حکمت به ان، باز میگردد. به نظر من مرور مجدد آنها، بخصوص امروز مهم است. چرا که بخش اعظم "چپ غیرمارکسیست" ضدامپریالیست و "چپ ناسیونالیست" با رجعت برق آسا به همان ادبیات چهل پنجاه سال قبل، سعی میکند که نقد مارکسیستی، کمونیستی و کارگری از نظام کاپیتالیستی - امپریالیستی را حاشیه ای کند.
در مقابل این جریانات و درک غیرمارکسیستی، به نظرم امروز و بخصوص امروز، شفاف کردن یک درک مارکسیستی در مورد نظام سرمایه داری و "فازهای" مختلف آن و بخصوص امپریالیسم و امپریالیستی بودن یا نبودن یک اقتصاد، مهم است.
فارهایی چون دوران رشد و شکوفایی سرمایه داری بی تردید با دوران بحران و افول آن و اینکه جوامع انسانی بیشتر یا کمتر دچار مصائب آن میشوند یا نمی شوند، متفاوت است. اما در تمام این فازها، مشخصاتی وجود دارد که پایدار است و جوهر وجودی آن پدیده را، مشخص میکند و شما با اتکا به آنها میتوانید پدیده ای را بورژوایی، امپریالیستی، و کاپیتالیستی بخوانید یا نخوانید.
مشخصه ای که در دستگاه فکری چپ سنتی، غیر مارکسیست و غیرکارگری روشنفکری ایران و جهان، همیشه زیر آواری از نتایج کارکرد نظام های سرمایه داری، عملکردهای دوره ای آن ها، ستم ها و تبعیضات، رابطه بخشهای مختلف سرمایه با هم مانند قلدری های بخش هایی از سرمایه و جنگ ها و .. دفن شده بود و مارکسیسم انقلابی آنها را پنجاه و چند سال پیش از زیر آوار بیرون کشید و نقد مارکسیستی از کاپیتالیسم را در مقابل نقد بورژوایی از آن، احیا کرد.
من اینجا نمی خواهم به تفصیل در مورد بحث های نیم قرن پیش در مورد سرمایه داری و اینکه سرمایه داری چه هست و چه نیست، برگردم. ادبیات حکمت در این زمنیه، در مباحثی چون "انقلاب ايران و نقش پرولتاريا، (خطوط عمده) ، "اسطوره بورژوازی ملی و مترقی" (هردو بخش)، "دورنماى فلاکت و اعتلاى نوين انقلاب، تزهايى در باره اهميت سياسى بحران اقتصادى" و "ضميمه جزوه دورنماى فلاکت و......" ، "نظرى به تئورى مارکسيستى بحران و استنتاجاتى در مورد سرمايه دارى وابسته"، "دو جناح در ضد انقلاب بورژوا امپرياليستى" (هر سه بخش)، و "کمونيستها و جنبش دهقانى، پس از حل امپرياليستى مسأله ارضى در ايران" کلیت یک نقد مارکسیستی به کاپیتالیسم بطور کلی و کاپیتالیسم ایران بطور مشخص را، به روشنی و سادگی توضیح میدهد.
اما برای بیرون کشیدن این مشخصه، یعنی امپریالیستی بودن یا نبودن یک سرمایه داری معین در جغرافیایی معین، لازم است آن را از تمام جوانب دیگر عملکرد سرمایه دارانه نظام های اقتصادی و سیاسی جهان، جدا و بقول معروف انتزاع کرد. این انتزاع و تجرید کمک میکند که تعریف مارکسیستی از کاپیتالیسم و امپریالیسم را، از سایر تعاریف غیرمارکسیستی و غیرکمونیستی، متمایز کرد.
در نقد مارکسیستی از کاپیتالیسم باید ویژگی هایی مانند روبنای دیکتاتوری یا دمکراتیک بودن یک جامعه بورژوایی ، یا نوع ساختار سیاسی و نوع دولت هایی که در قدرت هستند و نوع عملکرد کمپانی ها و کارتل های مالی و پول و بانک و حجم و اندازه سرمایه در مالیکت این و آن بنگاه یا در مالکیت دولت، را به کناری گذاشت. حجم و انداره سرمایه و حجم و اندازه نیروی کار، میزان قدرت نظامی و مالی دولت ها، سکولار بودن یا مذهبی بودن طبقه بورژوا و .. در "سرمایه داری" یا "امپریالیستی" خواندن این و آن نظام اقتصادی، تعیین کننده نیست. لازم است فعلا این جوانب را کنار گذاشت، تا محور نقد مارکسیستی از نظام اقتصادی کاپیتالیستی و امپریالیستی را بتوان توضیح داد و چنانچه در پرتو این انتزاغ لازم شد به جوانبی از روبناهای سیاسی و سایر مشخصات کار و سرمایه و دولت ها و قدرت های مختلف، بازگشت.
بر همین مبنا، مصائب سرمایه داری، مثل فقر و بی حقوقی و خشونت های نظام های سیاسی کاپیتالیستی، هنوز نمی تواند نفس، جوهر و خصلت ویژه و منحصر به فرد نظام کاپیتالیستی، سرمایه داری بودن یک نظام و بورژوایی بودن و امپریالیستی بودن یک اقتصاد را بیان کند.
سرمایه داری یک "مناسبات تولیدی" است که در دوسوی آن دو پدیده کار و سرمایه قرار دارد و نحوه رابطه بین این دو پدیده، تعیین میکند که نظام اقتصادی بورژوایی است یا مثلا فئودالی یا هر شکل پیشا سرمایه دارانه دیگری. اقتصاد بورژوایی بر مبنای این رابطه تولیدی از سایر اقتصاد ها متمایز میشود! از این رو است که اقتصاد "دولت های رفاه" بعنوان مدل اقتصادی که "سوسیال دمکراسی" در غرب بوجود آورد، که توانست در مقاطعی بالاترین سطح و عادلانه ترین توزیع ثروت و محصولات تولیدی ( کالاها و خدمات) بین دو طبقه ای که در دو سوی این رابطه سوخت و ساز میکنند را بسازد، هنوز اقتصاد بورژوایی است و نه سوسیالیستی! به این دلیل که در دوسوی این رابطه و مناسبات، یکی برده مزد است و فروشنده نیروی کار و دیگری بورژوا و مالک ابزار تولید است و بدنبال خرید نیروی کار برای بهره کشی (سود و انباشت ارزش اضافی محصول این رابطه). "دولت های رفاه" و "سوسیال دمکراسی" هایی، که به این دلیل که مالکیت بر ابزارتولید را لغو نکرده بود و به تبع آن، کالا بودن نیروی کار در نظام اقتصادی ملغی نشده بود، به سادگی قابل برگشت به "اقتصاد" های "ریاضت اقتصادی" شد و دستآوردهای کسب شده آن، توانست به سرعت بازپس گرفته شود.
به این اعتبار است که در یک نظام اقتصادی، چه توزیع محصولات پروسه تولید سرمایه دارانه را، به هردلیل تاریخی یا .. ، در " شکل عادلانه تر" و "انسانی تر" بین دوطبقه توزیع بکنند یا درشکل "غیرعالانه ترین سطح ممکن" و تنها برای زنده نگاه داشتن نیروی کار، تقاوتی در ماهیت نظام اقتصادی نمی دهد. این، ابدا به معنی کم اهمیت بودن جنگ طبقه کارگر برای توزیع عادلانه تر ثروت جامعه بین بورژوازی و طبقه کارگر، و کم اهمیت بودن مقابله با بورژوازی مستقیما سرکوبگر و شرایط مختنق و روبناهای سیاسی مختلف نظام های اقتصاد کاپیتالیستی در این و آن کشور جهان، نیست. لازم است ما این تجرید را اینجا انجام دهیم تا بتوان به این سوال که چرا همه بورژوازی های در صحنه و از جمله جمهوری اسلامی ایران را من "بورژوا امپریالیست" میدانم، پاسخی روشن داد.
خواننده را رجوع میدهم به تعریف کاپیتالیسم و بورژوایی بودن یک نظام از نظر مارکس، که "مارکسیسم انقلابی" و "کمونیسم کارگری" که، در مقابل همه رگه های دیگر چپ غیرمارکسیست، آن را احیا کرد. به جدل های عمیقی که با آن چپ که یا نقدشان به سرمایه از زاویه عقب گرد به دوران پیشا سرمایه داری و تولید روستایی و "خود کفایی" روستایی بود یا نقدشان فقط به اندازه بزرگ و کوچک بودن سرمایه و "ثروت سرمایه دار" بود و به "منتقد" نوعی از سرمایه، مثلا "سرمایه داری وابسته" و "نوکر اجنبی" یا سرمایه سوداگر تجاری یا نقد به سرمایه مالی بود و مستقیما یا تلویحا دفاع و حمایت از سرمایه صنعتی و ملی و داخلی، بود، رجوع میدهم.
به همین منوال نقد از امپریالیسم، در دستگاه آن چپ، نقد به سرمایه های بزرگ و "خارجی" و "غارتگری" آنها و نقش دخالتگری "نظامی" و "کودتا" ها و "اشغالگری" ها و "جنگ" ها و "تجاوزات" و "قلدری" ها و "نسل کشی" ها و "جنایات" این و آن کشور متروپل، تقلیل داده می شد تا "بنیادها" و "منافع" و "مناسبات مشترک" بین "دولت های خودی" و "بورژوازی های خودی" با این دشمنان "خارجی" را به پشت صحنه "نقد کمونیستی طبقه کارگری" بکشاند. تا طبقه کارگری که در تمام این نظام ها، چه زورگو و متجاوز و قلدر و چه کوچک، چه تجاری و چه صنعتی و .. در آن نه "انسان آزاد" که "برده مزد" است اما "آزاد" که برای نمردن از گرسنگی و برای سیر کردن شکم خود و خانواده اش، به سوی هر جغرافیا و "اجیر" شدن توسط هر "مالک ابزار تولیدی" که "خریدار نیروی کارش" باشد، حرکت کند، از دسترسی به مارکسیسم محروم کند و آن را بدنبال سرمایه "خودی" و "وطنی" در انقیاد و اسارت مطلق نگاه دارد و منافع سرمایه داری "خودی" را منافع طبقه کارگر "خودی" اعلام کند. بخشی از مباحث مارکس، لنین و حکمت در دوره های مختلف، در مقابل این نقد "سرمایه کوچک" از "سرمایه بزرگ"، نقد از "زیاده خواهی" سرمایه بزرگ و.... ، چه قبل و چه بعد از عصر امپریالیسم، است.
با این مقدمه به پدیده سرمایه داری عصر امپریالیسم و امپریالیستی بودن یک اقتصاد باز گردیم.
امپریالیسم چی است و بورژوا امپریالیستی بودن یک پدیده و طبقه را چگونه میتوان توضیح داد. این تعریف و توضیح در مقابل کدام تعریف و توضیح غیر مارکسیستی باید زیر نورافکن قرار گیرد. سنتا چپ غیرکمونیست، امپریالیسم و امپریالیستی بودن را در مثلا "حمله به یک کشور" و یا رابطه یک قدرت بزرگ اقتصادی و نظامی با یک کشور "عقب مانده" یا "عقب نگاه داشته شده" یا "توسعه نیافته" یا "در حال توسعه" و "دست نشانده بودن" این و آن حکومت را امپریالیسم و امپریالیستی تلقی میکنند. این درک کاملا سطحی، ژورنالیستی و غیر اقتصادی از یک پدیده و رابطه اقتصادی است.
اجازه بدهید از کیس ایران شروع کنیم و در ادامه جوانب دیگر و عمومی تری را در مورد امپریالیسم باز کنیم.
مارکسیسم انقلابی نظام اقتصادی ایران، هم در زمان شاه و هم بعد از سقوط شاه، با رجوع به "شیوه تولیدی" و روندی که "مناسبات سرمایه دارنه" بر تولید در ایران غالب و حاکم شده است، را "سرمایه داری عصر امپریالیسم در کشور تحت سلطه"، میداند.
برخلاف درک رایج سطحی در اپوزیسیون های چپ ناسیونالیست و سنتی در ایران و چپ روشنفکری دهه شصت جهان، این "تحت سلطه بودن" بدلیل عواملی چون مناسبات و معادلات سیاسی میان "قدرت محلی" و "قدرت امپریالیستی"، "دست نشانده" بودن قدرت های محلی و "نوکری" آنها در خدمت منافع "قدرت های امپریالیستی"، و یا قلدری و زورگویی و جنگ ها و تجاوزات و جنایات کشورهای امپریالیستی در رابطه با قدرت های محلی، نیست. "تحت سلطه" بودن یک نظام سرمایه داری به امپریالیسم، از نوع رابطه "استعماری" دوران تولد و شکوفایی سرمایه داری در بخشی از جهان بورژوایی علیه بخش دیگری از جهان که از عقب ماندگی های اقتصادی و مناسبات "پیشا سرمایه دارنه" رنج میبرد، نیست. مثل رابطه استعمار بریتانیا بر هند و دهها و دهها جامعه دیگر در سراسر جهان نیست. یک سو استعمارگر و سوی دیگر مستعمره نیست! "تحت سلطه بودن" بیان جایگاه یک جعرافیا در تقسیم کار جهانی سرمایه در عصر امپریالیسم است نه نوکر یا مستعمره بودن آن.
امپریالیسم برای رشد و پیشروی، نیازمند تسخیر خاک و غارت منابع و .. نیست. بلکه نیازمند بکارگیری هرچه بیشتر سرمایه ذخیره شده خود، صدور سرمایه و دسترسی نه تنها به بازار مصرف و "مواد خام" و .. که بیش از هرچیز نیازمند دسترسی به نیروی کار بیشتر و وسیعتر، و تا حد ممکن ارزان تری برای تولید فوق سودی است که در نظام های اقتصادی و جغرافیای خود قادر به تولید آن نیست.
این نیروی کار بی تردید نمی تواند نیروی کار در جوامع پیشرفته سرمایه داری، چون فرانسه و آمریکا و ایتالیا و نروژ و هلند و آلمان و.. باشد، که خود نیازمند نیروی کار ارزان و صدور سرمایه هستند. کشورهایی که در آنها سرمایه داری با پیروزی انقلابات کلاسیک بورژوایی و جنبش های دهقانی و رشد نیروهای مولده جدید سرمایه دارانه و شهری در دل نظام های کهن فئودالی و روستایی شان، طی روندی داخلی بعنوان شیوه غالب بر تولید شان مستقر شده است، در تقسیم کار "ننوشته" جهانی سرمایه، بازار نیروی کار ارزان برای تولید فوق سود امپریالیستی نیستند. این نیروی کاری که باید "آزاد" شود، در کشورهای عقب مانده "پیشاسرمایه داری" چون ایران، است. که باید از بالا و در یک روند امپریالیستی طبق مقتضیات نیازهای امپریالیستی از مناسبات کهنه فئودالیستی "آزاد" شود و همواره ارزان بماند تا با تولید فوق سود امپریالیستی در تقسیم کار جهانی سرمایه، جای بگیرد و سوخت و ساز کند. اصلاحات ارضی زمان شان، "حل امپریالیستی مسئله ارضی در ایران" تاریخ شکل گیری کاپیتالیسم ایران، یعنی تولد "سرمایه داری عصر امپریالیسم در کشور تحت سلطه"، در ایران است. تحت سلطه بودن آن زائده ای بر پیکر کاپیتالیسم ایران نیست. بلکه جزئی از ماهیت آن است. از آن جدایی پذیر نیست. خواه دریافت کننده فوق سود امپریالیستی آمریکا باشد یا چین یا روسیه! این خصلت از کاپیتالیسم ایران، تاریخی است و زدودنی نیست. به همین دلیل نیاز به دیکتاتوری و دولت های "مقتدر" و مستبد که بتوانند نیروی کار را همیشه ارزان نگاه دارند و مالکیت و کنترل شان بر اقتصاد کشور قطعی و غیرقابل جایگزین است، ویژگی جدایی ناپذیر کاپیتالیسم ایران است. جوهری که مربوط به، ویژگی این یا آن دولت در کشور تحت سلطه، مستبد بودن این کابینه یا آن کابینه، نیست. به همین دلیل از نظر مارکسیستها، دمکراسی پارلمانی حتی به شکل نیمبند آن، در کشورهای تحت سلطه، اساسا ممکن نیست چرا که آن "دمکراسی پارلمانی" حتی در سطح نیم بند هم با مقتضیات کارکرد سرمایه در آن کشور در تناقض است. روبنای سیاسی "سرمایه داری عصر امپریالیسم در کشور تحت سلطه"، بعنوان ساختار پایدار باید دیکتاتوری باشد. دیکتاتوری و اختناقی که، در کشورهای تحت سلطه، تنها در شرایط خیزش های انقلابی و تغییر توازن قوا طبقاتی در جامعه، موقتا شکسته میشود و تا شکت یا پیروزی آن انقلاب یا خیزش، جامعه را در شرایط بحران انقلابی یا ضدانقلابی نگاه میدارد.
به این اعتبار در جهان امروز، همه سرمایه ها امپریالیستی و همه بورژوازی ها بورژوا-امپریالیستی اند. بخشی در کشورهای متروپل امپریالیستی سوخت و ساز میکند و بخشی در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی تحت سلطه. این تحت سلطه بودن، الزاما سیاسی نیست. این تحت سلطه بودن اساسا و بنیادا اقتصادی است و مربوط به جایگاه هریک از این دو شکل از امپریالیستی بودن سرمایه، در تقسیم کار جهانی سرمایه است که در آن بخشی حوزه صدور سرمایه و دریافت کننده فوق سود امپریالیستی است و بخش دیگر حوزه تولید نیروی کار ارزان است و تولید کننده فوق سود امپریالیستی. این دو جز از یک موجودیت و یک پدیده بنام " جهان امپریالیستی" است که تنها در سوخت و ساز درونی با هم است که امکان موجودیت و بقا دارند. دوجزیئ که، در سطح جهانی بدون هم امکان زیست ندارند. یک جز در کشورهای متروپل است که تاریخا امکان شکل گیری روبناهای دمکراتیک را بر ساختار های سیاسی آنها ممکن میکند، ودیگری در کشورهای تحت سلطه است که وجود روبناهای مستبد، بعنوان روبناهای پایدار سیاسی برای اقتصاد کاپیتالیستی آن، از ملزومات و مقتضیات کارکرد سرمایه آن و حفظ جایگاهش در تقسیم جهانی سرمایه است. خواه این کشور تحت سلطه دولت اش دشمن خونین آمریکا و این و آن امپریالیست باشد یا نباشد! طالبان باشد یا ارتجاع اسلامی در ایران و منطقه و هر روز هم فریاد مرگ بر آمریکا از بلندگوهای تبلیغاتی ش بلند شود یا نشود. سرمایه داری و بورژوازی آن کشورها، "سرمایه داری امپریالیستی در کشور تحت سلطه" است و بورژازی آن بورژوازی امپریالیستی است که متحد بورژوازی جهانی در برخورداری از ارزش اضافی تولید سرمایه دارانه جهانی است. رقابت بر سر سهم "کم تر" و در این و آن مقطع بحرانی "خواست سهم بیشتر" بورژوازی امپریالیستی کشور تحت سلطه از کشور متروپل یا برعکس، جنگ ها و صلح ها و شکاف هایشان، تغییری در ماهیت و اتحاد ساختاری اقتصادی آنها، بعنوان یک طبقه جهانی و یک اقتصاد جهانی، که امپریالیستی است، نمی دهد.
از این زاویه است که مارکسیسم انقلابی "بورژوازی ملی و مترقی" را "اسطوره" می نامد و آن را آمال و آرزوهای سرمایه های کوچک غیرانحصاری (خرده بورژوایی) میداند که در حاشیه سرمایه های بزرگ انحصاری امپریالیستی، ارتزاق میکنند و سیر اضمحلال، ورشکستگی و جذب شان در سرمایه های انحصاری، برایشان افق های مادی، واقعی و ممکن برای "بقا" و "پیشروی" را کور کرده است و با دامن زدن به توهمات "بورژوازی ملی" و "مترقی" تلاش میکنند که بر موقعیت برتر سیاسی انحصارات در تقسیم قدرت سیاسی، فشار بگذارند.
مارکسیسم انقلابی این مفاهیم را در دل انقلاب ایران، به روشنی و با توجه به فاکتورهای متغیر آن روزها، بازگو کرده است. از جمله تفاوت ها، نه در ماهیت که درنحوه عملکرد "قوانین اقتصاد" سرمایه، چون بحران های اقتصادی و تغییرات در ترکیب ارگانیک سرمایه و نرخ سود و .. ، در هریک از نظام های امپریالیستی و در کشورهای تحت سلطه، و همچنین رابطه این اقتصادها با طبقات و روبناهای سیاسی آنها، را به تقصیل توضیح میدهد که آنها را از جمله در مباحثی که در ابتدا به آن اشاره کردم، میتوان خواند.
مارکسیسم انقلابی جدل های فکری وسیعی با چپ ناسیونالیست و غیر مارکسیست در مورد توهمات آنها به امکان بازگرداندن چرخ تاریخ به عقب برای بازگرداندن طبقه کارگر به روستا ها و شکل دادن به انقلابات دهقانی و دمکراتیک برای شکل دادن به کاپیتالیسم ایران در یک پروسه دمکراتیک و "رشد نیروهای مولده"، انجام داده است. جدال مارکسیسم با این "نقد بورژوایی" از امپریالیسم و کاپیتالیسم ،امروز هم به اشکال دیگری ادامه دارد. مباحث امروز "چپ ضدامپریالیست"، که نقدش به رابطه قدرتهای متروپل با جمهوری اسلامی، به جنگ و جنایات و زورگویی ها و کودتاها و قلدری ها و ...محدود میشود و در پرتو آن برتن نظام های اقتصادی ایران و کشورهای مشابه، لباس "بورژوازی های ملی" و حکومت هایشان را به "زینت" "ترقیخواهی ضدامپریالیستی" می آراید، ادامه همان نقد دیروز چپ به "وابسته بودن" سرمایه داری ایران به امریکا و حمایت از "بورژوازی ملی و مترقی"، است.
استنتاجات سیاسی این چپ در هر دو دوره یکی است. دفاع از "بورژوازی خودی و ملی" در مقابل بورژوازی "غارتگر"، "جنگ طلب" و "تجاوزگر"! و دامن زدن به توهم "اسطوره " رشد اقتصادی نظم کاپیتالیستی در ایران ، برای رقابت با انحصارات در کشورهای متروپل امپریالیستی، و "رویای" تغییر جایگاه اقتصادی ایران در تقسیم کار جهانی، متکی به همان استدلال های نیم قرن پیش است.
از این رو توهم به اینکه اقتصاد فربه شده ایران کاپیتالیستی، قدرت اتمی و هسته ای و به درجه ای "خودکفایی" فنی و تکنیکی و گسترش مبادلات تجاری با کشورهای بیشتر و حجم عظیم سرمایه ها و سرمایه گذاری ها و شهرسازی ها و قدرت نظامی و صدور پهباد به روسیه و.. بتواند روزی ایران را به یک کشور "متروپل" تبدیل کند، تماما رویاها و توهمات پوچ و بی پایه ای است که توسط هردو جناح بورژوا امپریالیستی ایران، یکی در قدرت در شکل و شمایل اسلامی و دیگری در اپوزیسیون "فوکول کراواتی" در لباس سلطنتی ، با تکیه بر احساسات فریبکارانه ناسیونالیستی، به آن دامن زده میشود.
از این رو مهم است که بار دیگر هرچه بیشتر بر روی اطلاق ایران بعنوان یک کشور "سرمایه داری عصر امپریالیسم در کشور تحت سلطه" و با تاکید بر جوهر امپریالیستی آن، تمرکز کرد. نشان داد که این خصلت امپریالیستی کاپیتالیسم ایران، بخشی از ماهیت آن است و دشمنی با آمریکا و دوستی با چپن، تغییری در این ماهیت نمی دهد.
بعلاوه در جهان امروز که سرمایه و نیروی کار، یکی بدنبال سود و بهره کشی بیشتر و دیگری بدنبال بازار فروش نیروی کارش، بدون هیچ محدودیت در سراسر جهان در حرکت هستند و اعمال محدودیت های موضعی چون بستن مرزها و برقراری تعرفه های دولت ترامپ در آمریکا علیه سایر اقتصاد ها، بعنوان عملی خارج از "قاعده" معضلاتی در این زمینه ایجاد کرده است، همه سوخت و ساز های جهان بورژوا امپریالیستی هستند.
لازم نیست ایران "امپریالیست" یا کشور متروپل باشد تا بتواند با بستن تنگه هرمز، و بازی با اقتصاد جهانی و مسدود کردن راه رسیدن خدمات و کالا بدست طبقه کارگر در صدها و صدها جغرافیایی دیگر وارد رقابت های جهانی شود. این اقدامی "بورژوا امپریالیستی" است. این عمل همانقدر "بورژوا امپریالیستی" است که ترامپ با محاصره اقتصادی در خلیج انجام میدهد. امپریالیسم پدیده ای تنها مربوط به کشور متروپل و بخش صادرکننده سرمایه و دریافت کننده "فوق سود امپریالیستی" نیست. نیمه دیگر آن جایی است که در آن نیروی کار ارزان و در خدمت سرمایه امپریالیستی، ساکت نگاه داشته شده و جایی است که بورژوازی "محلی" و "بومی" و "خودی" آن شریک این روند چرخه تولیدی هستند و بدون همدیگر زیست جداگانه شان ممکن نیست. جدال ها و رقابت ها و دوستی ها و دشمنی هایشان در تجدید آرایش و تقسیم جهان و .. تغییری در ماهیت مشترک آنها نمی دهد. تمام بحث "اسطوره" بودن بورژوازی ملی و مترقی، بر این اساس استوار است.
توصیه میکنم منابعی که در ابتدا معرفی کردم را حتما خوانندگان اگر هم خوانده اند، مجددا با توجه به فاکتورهای امروز در سطح بین المللی و محلی آن را مجددا مرور کنند. بعلاوه بخش هایی از بحث حکمت در این مورد، در انتهای این گفتگو معرفی میشود که برای خوانندگان برای رجوع به منابع میتواند تسهیل کننده باشد.
احمد بهزاد مطلق: در توضیحات، آنجایی که خاتمه این جنگ ها و کنترل شاهراه های حیاتی جهانی آنرا، به سوسیالیسم و یا حداقل جنبش های سوسیالیستی قوی در سطح جهانی ارجاع میدهد به خودی خود درست است. اما در این میان حلقه میانی وجود دارد که در نوشته "گم است". آنهم پاسخ به این سوال است که بعنوان" استنتاجات تاکیتکی" از این بحث، نوشته به پاسخ سئوال، "وظایف کمونیست ها و طبقه کارگر در حال حاضر چی است"، نپرداخته است. این مسئله، علاوه بر اینکه قطعا لازم است به آن پرداخت، میتواند از جانب برخی ها دال بر داشتن یک نگرش "بی وظیفه گرایانه" و "منفغل" تداعی شود. این کاستی را چطور توضیح میدهید.
ثریا شهابی: بنظر من برای یک مطلب کوتاه که میخواهد مسئله ای را طرح کند و در خاتمه، افق و دورنمای امکان راه سومی را بیان کند، که آن راه سوم، نه راه حل امپریالیستی آمریکا است و نه راه حل امپریالیستی چین یا روسیه یا ایران برای حل معضل رقابت ها و جدال ها در میان نیروهای مختلف بورژوا- امپریالیتسی جهان امروز، این کمبود و کاستی نیست.
نپرداختن به استنتاجات "تاکتیکی" و "چه باید کرد" ها و "چه نباید کرد" های مربوط به شرایط مشخص امروز، کم و کاستی طرح این بحث نیست. بحث تکمیلی است که میتوان به آن پرداخت و سوال بنظرم سوال معتبری است و میتوان به آن پرداخت و من سعی میکنم استنتاجات خودم از این بحث را مطرح کنم. چرا که بنظرم طرح این مسئله، حتی با فرض توافق همگانی با آن، الزاما منتهی به یک استنتاج "وظیفه گرایانه" یا "غیروظیفه گرایانه"، "اکتیو" یا "پاسیو" نمی شود. برای برخی ها میتواند دقیقا به یک نتیجه گیری "وظیفه گرایانه" برسد و برای برخی درست برعکس به یک نتیجه گیری کاملا "منفعلانه"!
از این سئوال کنکرت و مشخص که: "وظایف کمونیست ها و طبقه کارگر در حال حاضر چی است" شروع کنیم. طبعا اگر نخواهیم وارد برخی کلیشه های تکراری شویم که چندان به زمان و مکان هم کاری ندارد و تنها برای "رفع تکلیف" و در واقع یک اعلام وفاداری ایدئولوژیک به سوسیالیسم و طبقه کارگر، طبقه کارگر را به این کار و آن کار فرابخوانیم، باید به سوال های مشخصی که امروز روی میز هر کمونیست و سوسیالیستی است جواب دهیم.
سوال های مشخصی در مورد جنگ مخربی که در جریان است و خطری که بالای سر بشریت و بیش از همه بالای سر جامعه ایران در پرواز است، مطرح است! به حمله آمریکا و اسرائیل به ایران و مقابله به مثل جمهوری اسلامی و صف بندی هایی که حول این تقابل شکل گرفته است، به جنگ روسیه در اوکراین، هر روز اتمی شدن بیشتر جهان، سرنوشت خاورمیانه و فلسطین و اسرائیل، و رقابت اقتصاد چینی با آمریکایی و سبقت گرفتن اولی از دومی و میلیتاریزه شدن سراسر جهان و بالا رفتن هر روز بودجه های تسلیحاتی و کاهش معیشت جهانیان و بسته شدن تنگه هرمز و .. از دور و با نگاهی "آینده نگرانه" بنگریم. برای طبقه کارگر، جنبش کمونیستی و سوسیالیستی این طبقه، اگر قرار باشد تسلیم نشود و آرمانهای انسانی ش را که قابل تحقق است تقدیم استیصالی که از همه طرف توسط همه انواع جریانات بورژوا امپریالیستی به سویش دعوت میشود نکند، کدام آینده قابل قبول است و کدام آینده قابل قبول نیست! برای کدام آینده باید جنگید و در مقابل تحمیل کدام آینده باید مقاومت کرد، سوال اصلی است.
اجازه بدهید اینجا مصائب جنگ، و دلایل آن و اینکه اسرائیل چه جنایات بی پایانی در غزه و در حق فلسطینیان کرده است و هنوز هم میکند و آمریکا که میلیتاریسم اصلی ترین رکن سیاست خارجی آن است و بیش از هر قدرت محلی و امپریالیستی جهان را بمباران و تخریب کرده است و هنوز همچنان تخریب میکند، را به کناری بگذاریم و به سوال های اساسی بپردازیم که جواب های بورژوا امپریالیستی به آنها، از همه سو بر سر جوامع بشری ریخته است.
اما راه حل سوم: راه حل سوسیالیستی، که هیچگونه مالکیت و کنترل هیچ دولت و قدرتی بر هیچیک از شاهراه های حیاتی زندگی بشر، را به رسمیت نمی شناسد! آن را مغایر منافع اکثریت بشریت کارکن در سراسر جهان میداند و خواهان کنترل مردمی در سطح جهان بر آن است! آیا زیاده خواهی است! در چارچوب نظم کاپیتالیستی موجود غیرممکن است! رویا است! یا برعکس امری است که مطلقا در این سطح هنوز به معنی سلب مالکیت از بورژوازی بر ابزار تولید نیست و به این معنی حتی سوسیالیستی هم نیست! بعلاوه در بعد نظری چنین کنترلی مطلقا با مقتضیات حرکت و کارکرد سرمایه دارانه اقتصاد جهانی، مغایرت و تناقضی ندارد. پدیده ای که در دهه شصت که توازن و کنترلی بر جهان حکمفرما بود که در آن تحمیل چنین محدودیتی، کاملا معقول و منطقی و ممکن بود و عملا به درجه ای در توافقات ننوشته ای ممکن شده بود. همان جهانی که در سازمان ملل آن صهیونیسم را بعنوان تروریسم محکوم کرده بود.
درنتیجه، این خواست هم در بعد نظری و هم تئوریکی در یک جهان سرمایه دارانه، هم ممکن است و هم مطلوب و اگر ممکن نیست به خاطر وضیعتی هستیم که در آن بسر میبریم. وضعیتی که در آن جهان امپریالیستی، با همه بخش هایش از اسرائیل و آمریکا تا چین و روسیه و ایران و .. در یکی از خطرناک ترین فازهای رقابت بر سر تقسیم مجدد جهان قرار گرفته است و با آمریکایی مواجه هستیم که به اعتقاد من ترامپ "دوراندیش" ترین نماینده منافع بورژوازی امپریالیستی آمریکا و در راس آن در جهان است! امپریالیسم و بورژوازی بزرگ و انحصاری که از نظر اقتصادی تاب و توان تخریب دهها و دهها کشور تحت سلطه و متحد دیروز و رقیب امروز را برای حقظ سرکردگی خود بر جهان بورژوا امپریالیستی موجود، بازسازی اقتصادی و فراهم کردن شرایط مجدد سودآوری سرمایه را دارد.
بورژوازی امپریالیستی، که با وجود نرسیدن به دهها و دهها اهداف سیاسی روز و "اعلام شده"خود، با تخریب عراق و لیبی و سوریه و حملات به اقصی نقاط خاورمیانه، آفریندن فاجعه افغانستان و نسل کشی در غزه و حمله به دهها نقطه جهان، هنوز در راس جهان بورژا- امپریالیتسی است. حاصل آن "بن بست" ها و "شکست" ها، را باید در "موفقیت" آمریکا در جهان یک قطبی پس از پایان جنگ سرد، در عقب زدن قدرتمندترین و پیشرفته ترین رقبا اقتصادی ش در آسیا و اروپا و به شکست کشاندن اقتصادهای برتر آنها از جمله در آلمان و ژاپن دهه هشتاد، یافت.
امروز هم با وجود "جلوزدن" های اقتصادی چین و "پیشروی" های نظامی روسیه، این هنوز بورژوازی امپریالیستی آمریکا است که فرمان چرخش جنگ ها و تحریم های اقتصادی و سیاسی جهان درهم تنیده بورژوا - امپریالیستی مشترک شان را در دست دارد. امپریالیسمی که بدنبال منافع بلند مدت خود، در مقابل چین "برنده رقابت اقتصادی"، قادر است در کوتاه مدت "انقلابی" عمل کند! "اقتصاد" را فدای سیاست "حفظ موقعیت خود" کند و سایر رقبا، نظامی یا اقتصادی را بدنبال رهبری خود، رهبری امپریالیستی آمریکا، به سرکردگی ترامپ، به خط کند! قادر است سایر قدرت های رقیب را، در میدان جدال ها و جنگ ها، نه به عملیات تهاجمی که به عملیات "واکنشی" سوق دهد! همه رقبا و شرکا و متحدین و .. خود در جهان بورژوا امپریالیستی را، در انتظار تصمیم های نهایی که بورژوازی امپریالیستی آمریکا ممکن است بگیرد یا نگیرد، به "واکنش مناسب روز" بکشاند!
مارکسیسم و مارکسیسم انقلابی ایران، در مورد شرایطی که در آن بورژوازی امپریالیستی، میتواند علیه منافع روز و سریع اقتصادی خود "انقلابی" عمل کند، و به دلیل تکیه آن بر قدرت اقتصادی بزرگ انحصارات، قادر است سرمایه و چرخ امروز تولید را فدای سیاستی بکند که "نظام کاپیتالیستی" ش را نجات میدهد، ادبیات غنی دارد که آن را در مباحث و جدل ها در انقلاب ٥۷ ایران میتوان یافت. همانگونه که بورژوازی ضدانقلابی در کشوری تحت سلطه در شرایط انقلابی، برای نجات خود "انقلابی" عمل میکند، همانگونه که بورژوازی انحصاری و ضد انقلابی در انقلاب ایران، عمل کرد! اقتصاد را در کوتاه مدت، قربانی منافع سیاسی نظام، حفظ امنیت سرمایه در بلند مدت، میکند! به اعتقاد من امروز ترامپ در شرایط بن بست و بحران تعمیم یافته سیاسی، نظامی و اقتصادی و جهانی، برای "نجات نظم کاپیتالیستی" موجود، "انقلابی" عمل میکند. تغییر ترامپ، این نماینده دوراندیش تر بورژوازی امپریالیستی آمریکا، با نماینده گان میانه حال دیگر همان نظام، به اعتقاد من میتواند موقتی و ناپایدار باشد تا این پروسه به انتها برسد!
اما کدام انتها! این سوال بازی است که باید در فرصت دیگری به آن پرداخت. اما این ریلی است که یک سوی این جدال، بورژوازی امپریالیسم جهانی به رهبری ترامپ است، که عامل هدایت کننده این جنگ در سراسر جهان است و سوی دیگر آن سایر قدرت های بورژوا امپریالیستی.
من نمی خواهم اینجا به تفصیل به تحلیل اوضاع سیاسی بپردازم. قصدم این است که عکسی از عناصر اصلی در صحنه امروز جهان، بیندازیم.
چین و روسیه، که پیشروی و پسروی آنها مستقیما تابع پیشروی و پسروی آمریکا است، هریک مشغول بهره برداری های کناری، نظامی و اقتصادی از این شرایط، تطبیق خود با شرایط و بعلاوه استفاده از کارت ایران هستند! هیچیک از این قدرت ها، قادر به قرار گرفتن بر کرسی ریاست و هدایت بورژوازی جهانی، از نظر سیاسی و اجتماعی و ایدئولوژیکی نیستند و ثبات یک جهان "چند قطبی"، به اعتقاد من موضوع زیر سوالی است که میتوان جداگانه به آن پرداخت.
غرب و امریکا: سرکردگی آمریکا بعنوان هدایت کننده این تخاصم افسار گسیخه امپریالیستی و میلیتاریستی، که همه رقبا و متحدین سابق و جدید و عناصر میانی و .. را میلیتاریزه و امپریالیستی کرده است، از همه سو به طبقه کارگر و بشریتی که تنها عنصر در میدان علیه نسل کشی در غزه و علیه حمله به دستاوردهای خود و برای معیشت ش است، فشار پیوستن به یکی از قطب های درگیر را وارد میکند. یکی به امید اتمی بودن چین و روسیه و ترکیه و ..، دیگری به امکان اتمی شدن ایران، یکی به امید یکسره کردن همه چیز توسط آمریکا و دیگری با توهم اینکه پس از زیرورو شدن این جهنم، همگان یا با ایران "پیروز" و "مفتخر" به سوی بهشت سرمایه گذاری ها و پیشرفت ها چون ژاپن رستگار خواهند شد، یا با "پیروزی" آمریکا همگان بسرعت به یکصدو پنجاه سال قبل بازخواهند گشت و .. فضا را اشباع کرده اند.
اما اولین سوال این است که آیا جنبش کمونیستی، کارگری، جنبش برای سوسیالیسم، میتواند به امید کارکرد این جنگ ها، اگر به فرض محال در یک جغرافیایی حاکم بود، خود را مسلح به سلاح اتمی میکرد! طبعا پاسخ عده ای، بعنوان واقع گرایی و دخالت در جنگ، میتواند آری باشد! آیا اگر این کمونیسم و سوسیالیسم بر گوشه ای از جهان حاکم بود که دست تصادف جغرافیا، یکی از شاهراه های حرکت کار و سرمایه از آن جغرافیا میگذشت، برای "دفاع از خود" مجاز بود آن را ببندد؟ راه رسیدن آب و برق و سوخت و دارو و غذا را، بر طبقه کارگر بخش دیگری از جهان که نه در ارتش کسی در حال جنگ است و نه اساسا سهمی در این جدال ها دارد، را ببندد و آن ها را به گرسنگی بکشاند! و نام آن را هم "جنگ" و "دفاع از خود" بگذارد ؟ برخی به شما خواهند گفت، طبعا! "چاره ای نمی بود"!
بنظر من اگر این طبعا ها، واقع بینی ها، "الزام ها" و ... در پاسخی به این سوال ها، بعنوان یک جواب کمونیستی و سوسیالیستی مطرح میشود! تردید نداشته باشید که آن جغرافیا اگر نامش هم سوسیالیستی باشد و رنگ پرچم ش سرخ، همه چیز هست جز یک جامعه آزاد و مرفه با سیاست های صلح طلبی سوسیالیستی و انترناسیونالیسم کارگری! جامعه ای که در آن بی تردید بشریت کارکن آن، باید از معیشت و مسکن و مداوا خود و کودکان خود بزند، و خرج ماشین میلیتاریستی و اتمی "وطن سوسیالیستی" کند ! تا در جنگ های اتمی و بستن تنگه ها و شاهرگ های حیاتی جهان، بتواند نقش مشابه ای ایفا کند. معلوم نیست طبقه کارگر چرا باید برای چنین جامعه ای "بجنگد"!
کمونیست و سوسیالیستی که آرمانهایش را زیرخاک دفن نکرده باشد و تسلیم بی افقی و استیطال نشده باشد، بی تردید میداند که آلترناتیو سوم یک جنبش، دولت و قدرت سوسیالیستی، کمونیستی و کارگری است که در اتحاد با هم طبقه ای های جهانی و بشریت متمدن صلح طلب، در مقابل همه قدرت های اتمی، خواهان خلع سلاح اتمی جهان و خارج کردن قدرت کنترل شاهراه های حیاتی گردش کار و سرمایه و محصولات مورد نیاز انسان از دست همه قدرت ها و دولت ها و نهاها و کمپانی ها و ..است.
کمونیسم و سوسیالیسم نه الزام "شرکت در جنگ های امپریالیستی"، نه الزام فروش نیروی کار، نه الزام رعایت قراردادهای کار، نه الزام کار علنی و قانونی، نه الزام بیشترین استفاده از شرایطی که بورژوازی را به عقب نشینی کشانده است را به جای اهداف خود نمی نشاند! اگر دست ش به قدرت برسد، ورق را برمیگرداند. به همه طیف های دشمنان ش در ضدانقلاب بورژوا – امپریالیستی پشت میکند و دستور کار اثباتی خود را جلو میگذارد.
بنابراین در پاسخ به سوال شما بنظر من استنتاج تاکتیکی از این بحث برای من این است که:
به نظر من امر اصلی، فراهم کردن شرایط ایجاد احزاب کمونیست کارگری در ایران و کمک به ایجاد آن در منطقه خاورمیانه است. با تکیه بر این واقعیت که در ایران "یک جنبش کمونیسم کارگری" نه تنها موجود است که مادیت یافته است. محور یک مشی تاکتیکی، یا استنتاج تاکتیکی از این بحث در شرایط امروز این است که در جدال قدرتهای امپریالیستی، لازم است که در مقابل دو دشمن مشترک و به اعتقاد من به یک اندازه خطرناک مستقل ایستاد!
نگاهها را باید از بالا باید به پایین، به مقاومت در جوامع بشری در مقابل این سیر مخرب، دوخت. امپریالیسم آمریکا تاریخ را نمی سازد! در آمریکا طپش عظیمی علیه بورژوا امپریالیسم خودی، در جریان است! قدرتی نهفته است که بیش از چین و روسیه، از برگرداندن ورق و به شکست کشاندن سیاست های امپریالیسم خودی، سود میبرد. قدرتی که منافع مستقیم خود، طبقه کارگر، شهروندان در آمریکا و در جهان را دنبال میکند. اروپا در انتظار بحران های سیاسی علیه وضع موجود است و گرایش سوسیالیستی در آن قوی است. هرچند سازمایافته و متحزب نباشد. در ایران، خیزش های انقلابی و اعتراضات خاموش شدنی نیست. بعلاوه نوع خاصی از کمونیسم که کمونیسم کارگری است، در قامت یک جنبش، زنده است!
امید و متحد طبقه کارگر ایران، جنبش اعتراضی است که در جهان علیه نسل کشی اسرائیل سه سال است در میدان است! جنبش های مترقی است که در قلب آمریکا امپریالیستی، بورژوازی خودی را در منگنه فشار گذاشته است و میتواند نفس آن را بگیرد! جنبش های اعتراضی در خاورمیانه علیه این شرایط، نه تنها علیه آمریکا که علیه این شرایط است و خواهان قطع فوری و بی قید و شرط این جنگ است! علیه اتمی شدن و اتمی ماندن جهان است! علیه همه بورژوا – امپریالیست ها ، از تهاجمی هایش چون آمریکا و اسرائیل تا میوه چینان اش، چون چین و روسیه، از اسلامی هایش چون طالبان و جمهوری اسلامی، تا سکولارهایش چون بریتانیا و کشورهای اروپایی، است.
اول دشمن اصلی، آمریکا، و بعد دشمن داخلی، جمهوری اسلامی، همان کلاه گشادی است که بر سر مردم هر جامعه ای میگذارند و بر سر مردم انقلاب کرده ایران، در غیاب یک کمونیسم روشن بین، گذاشتند.
بنابر این پاسخ من برای کسانی که کمونیسم برایشان چون مذهبی است که قرار است خودش بشود و اگر نمی شود، لابد مهدی موعودش هنوز نرسیده! هنوز وقت ش نیست! هنوز شرایط آماده نیست! آرزوهای خوب است برای خوابیدن و تا بیدار شدن توسط "چرخ تاریخ"! و هیچ وظیفه ای در مقابل کسی نمی گذارد جز "دعا" کردنی سوسیالیستی!
اما این نگرش و این بحث، این نقد از امپریالیسم و جنگ های امپریالیستی، برای یک کمونیسم و کمونیست دخالت گر، میتواند ابزاری باشد برای فکر کردن به یافتن مسیرهایی برای زدن مهر این آگاهی بر پیشانی جامعه! برای شکل دادن به حرکتی شاخص که بیانگر این باشد که کمونیسم ایران، کمونیسم کارگری، پاسخ سوم و راه سوم خود در مقابل معضلات عظیمی که بورژوا امپریالیسم جهانی بر سرش خراب کرده است را مطرح کرده است. میتواند حول دفاع از دستآوردهای تاکنونی مبارزاتی، صف محکمی علیه بورژازی امپریالیستی خود بسازد! در انتظار نتیجه مذاکرات و پیشروی های چین و روسیه یا "تیم مذاکره" کننده و .. برای پیشبرد مبارزات جاری خود، نماند! میتوان در دفاع از دستآوردهای مبارزاتی جامعه، دفاع از شورا و خرد جمعی و دستآوردهای جنبش زن زندگی آزادی، دستآوردهای مبارزات علیه اعدام و برای آزادی عقیده و بیان و علیه فقر و فلاکت و نپذیرفتن هیچ بهانه جنگی و تحریم و ... از جانب هیچ قدرت و نیرویی، صف متحدی ساخت!
میتوان احزاب کمونیسم کارگری ایجاد کرد!
میتوان یک قطعامه محکم کارگری توسط رهبران عملی صادر کرد که در مقابل فشارهای بورژوا- امپریالیستی در داخل برای ادامه جنگ، جنگی که شکست یا پیروزی بورژوازی خودی، از هر دو سو شکست طبقه کارگر و محرومین جامعه است، سوت دیگر بس است را به صدا در میآورد! میتوان تلاش برای یکی کردن صدای اعتراضی در ایران با صدای اعتراضی در سراسر جهان را تقویت کرد. صدایی که به دلیل اقدامات میلیتاریستی دولت ایران و شرکت فعالانه اش در این جنگ، از طرف جهانیان چندان شنیده نمی شود!
استنتاجات پراتیکی، تاکتیکی، و عملی از این بحث، مقدمتا توافق بر سر احکام این مطلب است. اگر نخواهیم بدنبال کلیشه های تکراری کم ربط به شرایط روز، باشیم.
٢٥ اوت ٢٠٢٦
٣ شهریور ١٤٠٥
پایان
پاورقی ها
بخش هایی از تزها و مباحث منصور حکمت در این مورد
" انقلاب ايران و نقش پرولتاريا، (خطوط عمده)
حکمت، بیش از پنجاه سال قبل، چند ماه قبل از انقلاب ٥۷، در نوشته "انقلاب ايران و نقش پرولتاريا، (خطوط عمده)" منتشره مارس ١٩۷٩ - آذر ماه ١٣٥٧میگوید:
"الف: وجه توليد حاکم در ايران به معناى عام سرمايهدارى است و به معناى خاصتر سرمايهدارى وابسته يا به عبارت ديگر سرمايهدارى عصر امپرياليسم در کشور تحت سلطه است"
"الف ٣- همه اقشار سرمايه در کشور در چهارچوب بالا (يعنى در رابطه با نيازها و شرايط ايجاد شده توسط سرمايه انحصارى) سودآورى ميکنند."
"الف ٤- سطح متوسط نرخ سود سرمايه در کشور، نظر به شرايط شديد استثمار امپرياليستى طبقه کارگر، بسيار بالاست و اقشار مختلف سرمايه در ايران دقيقاً به اعتبار سودآورى بالاى حاصله از کارکرد نظام امپرياليستى در ايران به آن وابسته شدهاند."
"الف ٥- به اين ترتيب وابستگى سودآورى سرمايه در ايران به کارکرد امپرياليسم، اساس وابستگى سرمايهدارى ايران به امپرياليسم را تشکيل ميدهد. بروز مشخص اين وابستگى در سطح توليدى به صورت مکان مشخصى است که اقتصاد ايران در تقسيم کار جهانى سرمايه انحصارى يافته است. توسعه نيروهاى توليدى جامعه در چهارچوب نقش اقتصاد ايران در اين تقسيم کار جهانى شکل ميگيرد و حرکات آن در رابطه با نيازهاى مشخص سرمايهدارى امپرياليستى در هر مقطع زمانى معيّن انجام ميپذيرد"
"ب: ديکتاتورى حاکم در ايران روبناى سياسى ضرورى سرمايهدارى امپرياليسم در کشور ماست."
"ب ١- ديکتاتورى روبناى سياسى ضرورى سرمايهدارى عصر امپرياليسم است (لنين)
-------------------------------------------
ضميمه جزوه دورنماى فلاکت و اعتلاى نوين انقلاب - تزهايى درباره اهميت سياسى بحران اقتصادى - بهمن ١٣٥٨
نظرى به تئورى مارکسيستى بحران
و استنتاجاتى در مورد سرمايه دارى وابسته
"اکنون ببينيم تئورى مارکسيستى بحران سرمايهدارى، در همين حد اختصار که ما در اينجا به آن اشاره کرديم، چه ابزار تئوريکى براى شناخت بحران اقتصادى سرمايهدارى وابسته، و از آن مهمتر بحران سرمايهدارى وابسته ايران، بدست ميدهد. گفتيم که سرمايهدارى وابسته چه در جريان توليد و بازتوليد و چه از نظر بحران، تابع قانونمندى عمومى نظام سرمايهدارى است، و وابسته بودن آن در ماهيت سرمايهدارى آن تغييرى نميدهد. اما شناخت مشخصات کنکرتتر بحران سرمايهدارى وابسته مستلزم شناخت ويژگيهاى کنکرت توليد و بازتوليد در اين نظام است. گرايش نزولى نرخ سود در نتيجه افزايش ترکيب ارگانيک سرمايه، يک قانون عام توليد سرمايهدارى است و نظام سرمايهدارى وابسته بدون شک از آن مستثنى نيست. از اين رو دقيقا به درجهاى که ترکيب ارگانيک کل سرمايه اجتماعى در بازار داخلى کشور سرمايهدارى تحت سلطه افزايش مييابد، گرايش نزولى نرخ سود نيز اثرات خود را بر سودآورى سرمايه ظاهر ميسازد. اما بايد توجه داشت که بحران سرمايهدارى وابسته الزاما مبيّن عملکرد و بالفعل شدن قانون گرايش نزولى نرخ سود در بازار داخلى کشور تحت سلطه نيست. بحران اقتصادى کشورهاى سرمايهدارى وابسته عمدتا و در اکثر موارد، بازتاب "انتقال" بحران جهانى امپرياليسم - سرمايهدارى در بالاترين مرحلهاش - به بازار داخلى کشور سرمايهدارى تحت سلطه است. براى درک مکانيسم کلى اين "انتقال" ميبايد به رابطه بازار داخلى کشور سرمايهدارى تحت سلطه با عملکرد جهانى سرمايههاى انحصارى و نظام توليد امپرياليستى دقيقتر شويم. به اين منظور لازم است ابتدا نکاتى را در مورد قانونمندى عام عصر امپرياليسم، از ديدگاه لنين، يادآورى کنيم و نشان دهيم که چگونه بازار داخلى کشور سرمايهدارى تحت سلطه نقش معيّنى در توليد و بازتوليد نظام جهانى امپرياليسم بر عهده دارد و سپس به ويژگىهاى عمده بازار داخلى اينگونه کشورها بپردازيم:"
"بخش الف) قوانين عام سرمايهدارى عصر امپرياليسم و نقش بازار داخلى کشور تحت سلطه"
"در شرايط کلاسيک توسعه سرمايهدارى، پروسه انباشت اوليه از دل نظام فئودال آغاز ميگردد و بيانگر رشد نيروهاى مولّده در اين نظام است. اين پروسه بخصوص بر پايه يک انقلاب کشاورزى صورت ميگيرد که شرايط لازم براى سلب مالکيت را فراهم ميسازد.".
"پروسه تاريخى "انباشت اوليه"، و تشکيل بازار داخلى در کشورهاى سرمايهدارى وابسته به گونه ديگرى است. بازار داخلى در اين کشورها اکثرا در عصر امپرياليسم و از طريق صدور سرمايه تشکيل ميشود. ظهور پرولتاريا (بمثابه يک طبقه) که بناست مبناى توليد فوق سود قرار گيرد، نه در جريان يک پروسه سلب مالکيت کلاسيک، بلکه از طريق خلع يدهاى سريع، و از بالا، از توليدکنندگان مستقيم، از طريق خانهخرابى سريع تودههاى ميليونى متحقق ميشود. عمدهترين ويژگىاى که خصلت امپرياليستى پروسه سلب مالکيت به اقتصاد کشور تحت سلطه (که پس از سلب مالکيت ديگر کشورى سرمايهدارى بشمار ميرود) ميبخشد اين است که تقسيم کار در بازار داخلى از همان ابتدا بر اساس نيازهاى مشخص و جهانى انحصارات شکل ميگيرد، و نه برمبناى رشد تاريخى اقتصاد کالايى و تقسيم کار محلى سنتى، در عين اينکه توليد کالايى سنتى کماکان (گرچه باروندى رو به اضمحلال) به بقاء خود ادامه ميدهد."
"پرولتارياى رو به رشد اين جوامع بيش از پيش در رشتهها و بخشهايى که در خدمت نيازهاى مشخص سرمايه انحصارى است به کار کشيده ميشوند. همچنين، توليد و بازتوليد ارزش-مصرفهايى که ميبايد عوامل مادى کل سرمايه اجتماعى را تشکيل دهند، يعنى توليد و بازتوليد وسائل توليد و معيشتى که سرمايه براى تبديل سرمايه پولى به سرمايه توليدى به آن نياز دارد، به درجات مختلف و به تناسب نيازهاى مشخص سرمايههاى انحصارى در هر مقطع، از حيطه بازار داخلى خارج شده و تابع بازار جهانى ميگردد. (فىالمثل وقتى سرمايهدارى ايران توسط انحصارات در جهت توليد مواد معدنى و سوختى و نيز کالاهاى مصرفى سبک ايجاد ميشود، بديهى است که اولا وسائل توليد اين صنايع در وهله اول در بازار داخلى توليد نميشود و ثانيا وسائل معيشت پرولتاريا نيز نميتواند در وهله اول به توليد محلى - که در نتيجه پروسه سلب مالکيت محدودتر نيز گشته - و به بارآورى نازلتر آن و ناگزير قيمت بالاى آن واگذار شود."
"ما در اينجا به برخى ويژگيهاى عينى، تاريخى، و انکارناپذير توسعه سرمايهدارى در ايران اشاره کردهايم. شايد در اين ميان داغ دل هواداران "بورژوازى ملى" و "سرمايهدارى کلاسيک و مستقل ايران" تازه شده باشد. ولى بدون شک در اين دريغ و افسوس تنها هستند. بورژوازى ايران که بيش از ٥٠ سال براى انجام اين سلب مالکيت خود را به در و ديوار زده است و ناگهان آرزوى ديرينهاش را در عرض ٥ سال (٤٧-٤٢) متحقق يافته است، بسيار هم از خصلت امپرياليستى اين پروسه راضى است و رضايتش را هم بخوبى در تورم کيف پول و حساب بانکيش در ده سال اخير، به نمايش گذاشته است. از نقطه نظر پرولتارياى ايران هم ابدا تفاوت نميکند که چگونه متولد شده، قابله تاريخيش که بوده، يا اينکه نانى که ميخورد دسترنج کدام برادر و خواهر ديگرش در جهان است و يا ابزارى که او را در خدمت سرمايه بکار گرفته است ساخت کجاست. آنچه براى او مهم است اين واقعيت است که دوشادوش ديگر کارگران انقلابى جهان به نابودى کل نظام بورژوايى اعم از "ملى و غير ملى"، بپا خواسته است و هر روز بيش از پيش توان انجام اين رسالت تاريخى را در خود مييابد."
------------------
دو جناح
در ضد انقلاب بورژوا امپرياليستى
(بخش های اول، دوم و سوم)
بخش اول
"حکومتى که از دل قيام بهمن، و يا بهتر بگوييم عليرغم آن، شکل گرفت بى شک شکل ابتدايى رهبرى سياسى ضد انقلاب بود و لذا، همانطور که از همان فرداى قيام اعلام کرديم، ميبايد بمثابه حکومتى بورژوايى نگريسته و درک شود که به دفاع از سرمايه و امپرياليسم کمر بسته است. از اين رو ما در قدم اول تکليف خود را با چهارچوب کلى تخاصمات دو جناحى که امروز بصورت حزب جمهورى اسلامى و گرايش بنىصدريستى متجلى شدهاند، روشن کردهايم: بحث بر سر تحليل دو جناح در ضد انقلاب بورژوا-امپرياليستى است، و ما در اين تحليل، بر خلاف بسيارى از ناسيوناليستها و اومانيستهاى لباس مارکسيسم پوشيده، نه بدنبال يافتن جناح و يا ملى و خلقى و قسعليهذا در حکومت، نه بدنبال "متحد" و "موضع حمايت مشروط" براى پرولتاريا در آن، بلکه در جستجوى مکانى هستيم که هر يک از اين دو جناح در استراتژى ضد انقلابى امپرياليسم احراز ميکنند. رئوس کلى و اساسى استراتژى ضد انقلابى کاملا روشن است."
"بورژوازى ايران از بدو تولد خود به مثابه طبقه استثمارگر اصلى در جامعه با حاکميت اقتصادى بلامنازع سرمايه انحصارى مواجه بود، چرا که خلع يد دهه ٤٠ (اصلاحات ارضى) خود پروسهاى امپرياليستى بود. اما از سوى ديگر کار کرد سرمايه انحصارى شرط لازم و ضامن شرايط مساعد سودآورى کليه اقشار سرمايه در کشور بود و لذا براى بورژوازى ايران در زمينه اقتصادى جز انحصارات امپرياليستى، "پيشاهنگ" ديگرى نميتوانست وجود داشته باشد. اما از نقطه نظر سياسى، بورژوازى غير انحصارى ايران و نمايندگان ليبرال آن از درک طبقاتى روشنى برخوردار نبودند. اينان در بدو امر به اصلاحات امپرياليستى "آرى" و به ديکتاتورى آن "نه" گفته بودند. رابطه ناگزير موجود ميان تداوم اين "اصلاحات" (يعنى حفظ و بسط شرايط سودآورى سرمايه) و ديکتاتورى عريان سياسى (يعنى مرکزيت غير دمکراتيک در درون بورژوازى) را درک نميکردند. درک رابطه اقتصاد و سياست در عصر امپرياليسم براى بورژوازى غير انحصارى ايران محتاج تجارب اقتصادى و سياسى بيشترى بود، تجاربى از نوع بحران انقلابىاى که در دو سال اخير از سر گذرانده است، تجاربى که سرد و گرم را بر او بچشاند تا منطق حرکت قيّم دلسوز اما بى شک سختگير خود، يعنى سرمايه انحصارى و حکومت مزدور آن را دريابد و جذب کند."
"اما اين انسجام "تحميلى"، و کاملا درک نشده (از سوى بورژوازى ليبرال) تنها ميتوانست مادام که مانع مهمى بر سر انباشت سرمايه قرار نگرفته است ادامه يابد و جدايى ايدئولوژيک بورژوازى ايران از حکومت حامى خود، آنجا که بحران اقتصادى اوج گرفت و به بحرانى سياسى منجر شد که طبقات محروم جامعه را به نقد حکومت سوق ميداد، نقشى تعيين کننده يافت. تضعيف وحدت درونى بورژوازى در دوران بحران اقتصادى و تشديد رقابت امرى طبيعى است، اما اين "امر طبيعى" به دليل سنگينى خاص بحران بر سرمايه غير انحصارى (به نسبت سرمايه انحصارى) از يک سو و عدم وقوف بورژوازى غيرانحصارى ايران به مکان تعيين کننده رژيم شاه در زيست اقتصاديش از سوى ديگر، ابعادى عظيم و از نقطه نظر بورژوازى کاملا مخرب يافت. بورژوازى غيرانحصارى و نمايندگان ليبرال آن نقش خود را در دفاع از رژيمى که لااقل پانزده سال تمام مدافع بساط پُر رونق چپاولشان بود کاملا درک و ايفاء نکردند و بدون توجه لازم به آنچه که ميرفتند تا از دست بدهند، و در هراس از اوجگيرى جنبش تودهاى که جنبش پرولترى را در بطن خود پرورش ميداد، تزلزل بخرج داده و به حکومت حامى خود پشت کردند"
"نمايندگان سياسى سرمايه انحصارى و بورژوازى ليبرال ايران دو جناح ضد انقلاب بورژوا-امپرياليستى را تا پيش از سازش زمستان ٥٧ تشکيل ميدادند، سازشى که نه تنها نقطه خيانت رهبرى خرده بورژوازى به جنبش انقلابى، بلکه نقطه عقب نشينى سرمايه انحصارى نيز بود. ... و سرمايه انحصارى که در يک مبارزه قدرت با صف انقلاب به سقوط شاه رضايت داده بود، هر دو در يک نقطه، يعنى سقوط شاه و حفظ حاکميت سرمايه با حداقل تخريب ماشين حکومت، يعنى دقيقا در موضع بورژوازى ليبرال، به سازش رسيدند. طرح انتقال دستگاه حکومت به بورژوازى ليبرال، با حمايت معنوى رهبرى خرده بورژوايى و حمايت مادى (اما بى شک موقت) سرمايه انحصارى، ريخته شد. موافقت نامه "اتمام انقلاب" به امضاء طرفين معامله رسيد. ارتش برادر تودهها و بازرگان نخست وزير محبوب اعلام شدند، اسلحه به تودهها حرام و به پادگانهاى دولتى روا داشته شد و تلاشى همه جانبه براى جلوگيرى از قيام مسلحانه که ديرى بود به شعار تودهها بدل شده بود، آغاز گشت."
"بورژوازى ليبرال در عصر امپرياليسم در کشور تحت سلطه نميتواند نماينده پايدار منافع کل سرمايه اجتماعى، سرمايهاى که اين چنين با کارکرد انحصارات امپرياليستى آميخته است، باشد. سرمايه انحصارى حکومت دلخواه خويش را، که همانطور که گفتيم حکومت حامى کليه اقشار سرمايه در کشور است، در حکومت شاه به روشنى تعريف و تصوير نموده بود، و دقيقا چنين حکومتى است که امپرياليسم براى استقرار مجدد آن (نه الزاما در شکل قبل) تلاش کرده و ميکند."
"به اين ترتيب تطابق تاکتيکى مواضع سرمايه انحصارى با مواضع بورژوازى ليبرال يک تطابق گذرا و حاصل عقب نشينى سرمايه انحصارى در مقابل امواج انقلاب بود. "
"عروج حزب جمهورى اسلامى بمثابه پرچمدار سرکوب انقلاب حاصل اين همسويى سرمايه انحصارى و رهبرى خرده بورژوايى بود و دولتهاى پا در هواى بازرگان و بنىصدر، بازتاب بلاهت سياسى بورژوازى ليبرال. بورژوا-ليبرالها مجددا، و اين بار حتى با "تشکيل کابينه" در اپوزيسيون قرار گرفتند و سرمايه انحصارى، اينبار با جايگزينى موقت نفوذ روحانيت، و بويژه آيتالله خمينى در تودههاى متوهّم، بجاى لشکر گارد و هوانيروز، مجددا از موضع قدرت به ادامه سياستهاى اويسى و ازهارى و بختيار و رحيمى پرداخت. همينجا تأکيد کنيم که اينکه روحانيت و بويژه شخص آيتالله خمينى تا چه حد بر نقش ابزارى خود در خدمت سرکوب انقلاب و استقرار مجدد حاکميت بلامنازع سرمايه انحصارى واقفند، مسأله تعيين کنندهاى نيست. علائم اين وقوف در آيتالله خمينى بسيار کمتر از بهشتىها و خامنهاىها و آيتها است، و حزب جمهورى اسلامى که ترکيبى از اين دسته دوم است، تطابقى بسيار آگاهانهتر با نيازهاى سرمايه انحصارى را در سياستهاى خود منعکس ميسازد (در قسمتهاى بعد اين تطابق را جزء به جزء توضيح خواهيم داد). آنچه مهم است درک سَمت و سوى حرکت سرمايه در عرصه سياست و لذا درک جلوههاى جديد تعارضات درون بورژوازى است."
"پس اگر تا قبل از قيام بهمن سرمايه انحصارى در جريان عقب نشينى موقتا در وحدتى تاکتيکى با بورژوازى ليبرال قرار گرفته بود، پس از قيام که سرکوب انقلاب با نام انقلاب و با بسيج تودههاى وسيع خرده بورژوازى به يک نياز عملى ضد انقلاب بدل شد، اين وحدت تاکتيکى موقتا بين سرمايه انحصارى و رهبرى ضد انقلابى خرده بورژوازى بوجود آمده و حزب جمهورى اسلامى که ابزار تشکيلاتى اين وحدت جديد بود، به اهرم اصلى سرمايه انحصارى در عرصه سرکوب انقلاب تبديل شد."
"اما آيا اين بدان معناست که بورژوازى ليبرال با اهداف سرمايه انحصارى در قبال اقتصاد و انقلاب ايران در تناقض افتاده است؟ ابدا چنين نيست. ريشه تعارضات و ناسازگارىهاى سرمايه انحصارى با جناح بورژوا ليبرالى در هيأت حاکمه نه در اهداف بلکه در شيوههاست."
"ما در قسمتهاى بعد به جزئيات اين مسأله خواهيم پرداخت و اينجا به ذکر نکاتى کلى اکتفا ميکنيم: بورژوازى ليبرال ايران، در طول يک سال و نيمى که در موضع رتق و فتق امور اجرايى انباشت سرمايه و حفظ و تحکيم نظم توليدى قرار گرفته است، گام به گام به نقشى که حکومت شاه در اين زمينه در خدمت کليه اقشار بورژوازى ايفا مينمود پى بُرده است. جدايى ايدئولوژيک بورژوازى غير انحصارى ايران از حکومتى که از دست داده است، اين قيّم دلسوز منصوب انحصارات امپرياليستى، کمتر و کمتر گشته است. امروز بورژوازى غير انحصارى ايران بسيار روشنتر از هر زمان ديگر پيوند عميق خود را با امپرياليسم و اهداف دراز مدت آن در ايران درک ميکند و اين درک را، اين نفرت عميق بورژوازى از انقلاب را، بازرگان و بنىصدر و همپالکىهايشان به هزار کلام بارها اعلام کردهاند. اما اگر ليبرالها امروز به شعور سياسى لازم براى درک و تأييد اهداف دراز مدت امپرياليسم در ايران دست مييابند، بمثابه نمايندگان سرمايه غير انحصارى نميتوانند نگرانى خود را از شيوههايى که سرمايه انحصارى براى احياء "اوضاع شيرين سابق" اتخاذ ميکند پنهان کنند."
"انقلاب براى بورژوازى غير انحصارى سيرى دردناک از تخريب پايههاى سودآورى و انباشت سرمايهاش بود و سرمايه غير انحصارى، بر خلاف انحصارات امپرياليستى، ظرفيت اقتصادى تحمل چنين دوران طولانىاى از هرج مرج در امر توليد را ندارد. پس "ديگر بس است!"
"از اينرو است که ما هر دو جناح موجود در هيأت حاکمه موجود را بورژوا-امپرياليستى ميخوانيم بى آنکه هيچيک را نماينده مستقيم و آلترناتيو مطلوب و نهائى سرمايه انحصارى بدانيم"
بخش دوم
٢) نظم ضد انقلابى و نظم توليدى
" سرکوب انقلاب و استقرار نظم ضد انقلابى از نقطه نظر کل سرمايه اجتماعى بر توليد پيشى ميگيرد. اين دقيقا سرمايه انحصارى است که از نظر اقتصادى در موقعيتى قرار دارد تا اولا اين نياز کل اقتصاد سرمايهدارى در ايران، يعنى تقدّم نظم ضد انقلابى بر توليد، را باز شناسد و از شتابزدگى مستأصلانه سرمايههاى کوچک و متوسط در بازار داخلى احتراز جويد، و ثانيا از چنان ظرفيتهاى اقتصادى برخوردار است تا سياست ضد انقلابى خود را بر شناخت اين ضرورت استوار ساخته و برنامه حرکت خود را بر الگويى دراز مدت طرح ريزد.".
"بورژوازى کوچک و متوسط حتى بر متن يک جنگ داخلى، فرصت يک آتشبس را براى گشوده نگاهداشتن بنگاههاى خود غنيمت ميشمارد. اما سرمايه انحصارى که حرکت کل سرمايه اجتماعى در بازار داخلى را سمت و سو ميدهد، به مکان اقتصاد سرمايهدارى ايران به مثابه يک کل و بعنوان جزئى از مناسبات امپرياليستى ميانديشد و سياست خود را در جهت حفظ اين "اقتصاد" در خدمت سرمايه انحصارى شکل ميدهد. براى بورژوازى انحصارى سخن صرفاً بر سر وقفه نخوردن در پروسه بازتوليد اين و آن قشر يا اقشار سرمايه نيست، سخن بر سر حفظ و يا از کف نهادن توليد سرمايهدارى در يک کشور معيّن است. پس اگر سرمايههاى کوچک و متوسط عليرغم مخاطراتى که انقلاب کل بورژوازى را با آن مواجه قرار داده است، نظم را با مقولات امنيت، عدم هرج و مرج، حضور کارگران بر سر کار، باز نايستادن چرخهاى کارخانهها و از اين قبيل ميبيند، و لاجرم نظم را با "ترک مخاصمه" مترادف ميگيرد، سرمايه انحصارى در چنين شرايطى نظم را در وهله اول نه بمعناى توليدى آن، بلکه عمدتا بمعناى اجتماعى- سياسى آن، بمعناى تثبيت همه جانبه حاکميت ضد انقلاب و سرکوب قطعى انقلاب درک ميکند و اساس سياست خود را نه بر تقويت شهربانى، تصويب قانون کار، جريمه کارگران و امثالهم، بلکه بر فاکتورهايى چون چگونگى سازماندهى اردوگاه ضد انقلاب در داخل ايران، موازنه قدرت در سطح جهانى، آلترناتيوهاى مختلف حکومتى بورژوازى در ايران، ارزيابى دورنماى ميليتاريزه کردن خليج فارس، امکان استفاده از ارتشهاى دول مزدور منطقه، امکان تجزيه ايران و... متکى ميسازد. دور انديشى بورژوازى با اندازه و مدت واگرد سرمايهاش تناسب مستقيم دارد، و امپرياليسم که به بازسازى و بازتوليد کل سرمايه اجتماعى و مناسبات اجتماعى سرمايهدارى در ايران محيط است، بمراتب بيش از سرمايههاى کوچک و متوسط در بازار داخلى "صبر ضد انقلابى" دارد. نظمى که انحصارات و دول امپرياليستى در شرايط حاضر در ايران به دنبال آنند نه تنها ضرورتاً نبايد با از سرگيرى بلافاصله توليد همزمان باشد، بلکه در تحليل نهائى پيششرط و راهگشاى آن است. و طبيعى است که اگر بى نظمى توليدى موقت در چهارچوب سياست دراز مدت انحصارات عملا در خدمت استقرار نظم همه جانبه مورد نظر انحصارات قرار گيرد، اينان خود اولين اخلالگران در امر توليد خواهند بود."
"عملکرد حزب جمهورى اسلامى بى شک بر اين قابليت نياز سرمايه انحصارى نيز صحّه ميگذارد. حزب جمهورى اسلامى آشکارا نظم سياسى- اجتماعى همه جانبه و ضد انقلابى را بر از سرگيرى به هر قيمت توليد مقدّم ميدارد. سرکوب انقلاب اولين و مبرمترين وظيفهاى است که حزب بر دوش بورژوازى ميگذارد و آن را، ولو به قيمت برخى از خود گذشتگىها در زمينه توليد و انباشت، از او طلب ميکند."
"حل بحران اقتصادى براى بورژوازى و کل سرمايه اجتماعى منوط به سرکوب قطعى انقلاب است. و همانطور که گفتيم سرمايه انحصارى به دليل احاطهاش بر حرکت کل سرمايه اجتماعى از ظرفيتهاى اقتصادى و دامنه عمل و دورانديشى سياسى لازم براى وفق دادن سياست خويش با اين واقعيت برخوردار است."
"ضد انقلاب، در شرايط انقلابى حاکم بر جامعه، بايد خود شيوهها، اصول و قوانين بورژوازى را زير پا گذارد، به معناى ديگر ضد انقلاب نيز بايد "انقلابى" عمل کند. اين يک درک اصيل ضد انقلابى است، که سرمايه انحصارى مدتها است به آن دست يافته و سياست جهانى خود را در مقابل انقلابات ملى و پرولترى بر آن بنا نهاده است."
"حزب جمهورى اسلامى حزبى خرده بورژوايى نيست، حزبى است که انحصارات امپرياليستى براى خرده بورژوازى تأسيس کردهاند، و بخشى از سهام آن، و نيز نام آن را، براى جلب اعتماد رئيس طايفه، به اسم او کردهاند تا از او اختيارات تام بگيرند. براى حزب جمهورى اسلامى، آنچه در اسلام "عزيز" است خصلت ضد کمونيستى آن از يکسو و عشق خمينى به آن از سوى ديگر است، و ايندو در پيوند با هم به سهولت ميتوانند توجيهات ايدئولوژيک و زمينه تودهاى سياست "سرکوب انقلاب با نام انقلاب" را فراهم کنند. حزب از اسلام بهره ميجويد تا تودههاى متوهّم خرده بورژوازى، و اينک به درجه بسيار کمترى اقشارى از پرولتاريا، را عليه جنبش کمونيستى و انقلابى بسيج کند و در هر قدم از فعاليت خود از خمينى تائيد بگيرد. طبيعى است که در اين ميان اسلام و خمينى را از ماحصل سياست دراز مدت انحصارات، و فعاليتهاى امروزى حزب، خيرى بيش از آنچه در زمان شاه عايدشان ميشد، نميرسد. چرا که نه اسلام و نه خمينى نميتوانند عناصر تشکيل دهنده روبناى حکومتى انحصارات در ايران باشند."
اسلام بطور کلى و اسلام حزب جمهورى اسلامى، اين نياز فرهنگى استثمار بورژوايى را، از زاويه ايدئولوژيک که با اَشکال عقب افتادهتر استثمار و توليد تطابق دارد، بشدت مقيد و محدود ميسازد. زيست فرهنگى ايران، تا پيش از انقلاب، و کشورهايى چون کره جنوبى، تايوان، تايلند، و کشورهاى تحت سلطه متعدد آمريکاى لاتين، به روشنى "فرهنگى" را که سرمايه غير انحصارات طالب آن است، تصوير ميکند، و اسلام تنها با جراحىها و دستکارىهاى بنيادى ميتواند خود را با اين نياز امپرياليسم در تطابق قرار دهد. از سوى ديگر حزب خود به سرعت ته مانده اعتقادات اسلامى تودهها را نيز تخريب کرده و آخرين موانع ايدئولوژيک ماقبل سرمايهدارى را از جلو راه بورژوازى در دوره نوينى از انباشت سرمايه، دورهاى که تنها جنبش انقلابى به رهبرى پرولتاريا ميتواند و بايد از فرا رسيدن آن جلو گيرد، برميدارد."
بخش سوم:
"تمام بحث ما در دو مقاله قبل، و تمام درک ما در طول دوران پس از قيام که در نخستين اعلاميه خود و بويژه در پيشگفتار به جزوه "تحصن کارگران در وزارت کار" در فروردين ٥٨ ارائه داديم، و بر اين واقعيت متکى است که بحران اقتصادى و انقلاب حاضر، نمايندگان سياسى اصيل سرمايه انحصارى (و به اين اعتبار رهبرى طبيعى و مطلوب بورژوازى ايران) را وادار به عقب نشينى نموده و نمايندگان سياسى ديگرى را موقتا به بورژوازى تحميل کرده است."
"تبيين حزب جمهورى اسلامى به عنوان "حزبى که امپرياليسم که براى خرده بورژوازى تأسيس کرده است" ميتواند چکيده اغراق آميز اما گويايى از نظر ما در مورد اين جريان ارتجاعى باشد. به همين ترتيب مرز ميان ما و رفقايى که حزب جمهورى اسلامى را ارگان سياسى خرده بورژوازى (مرفه سنتى) ارزيابى ميکنند نيز روشن است. آنچه در ارزيابى تعلّق و نقش طبقاتى اين حزب بايد بخصوص مد نظر باشد، اساسا نه ترکيب محافل و اجزاء تشکيل دهنده آن، بلکه سياستهاى حاکم بر آن است و ما کوشيديم تا مؤلّفههاى اصلى تطابق حرکت و عملکرد اين حزب را با منافع مقطعى سرمايه انحصارى در شرايط ويژه پس از قيام بشکافيم. کشيدن اقشار محافظه کار خرده بورژوازى بدنبال خود و تبديل آنها به عمله و اکره سياست امپرياليستى، فلسفه وجودى حزب است و هر ارزيابى که تعلّق طبقاتى حزب را بر مبناى مشاهده ترکيب اعضاء و عناصر آن تبيين نمايد، ناگزير از در افتادن به مواضع انحرافى در قبال آن خواهد بود."
"اين واقعيت که نه حزب مُبلّغ تئوکراسى و نه ليبرالهاى مُبلّغ دمکراسى نيمبند بورژوايى نمايندگان اصيل بورژوازى انحصارى نيستند، به اين معنا نيز هست که پروسه ظهور رهبرى واحد در صفوف بورژوازى، الزاما بمعناى سست شدن پايههاى تئوکراسى و ليبراليسم هر دو (در نزد بورژوازى) است" "اينها بنا به طبيعت خود احزاب و جرياناتى دلال و جاده صاف کن براى نمايندگان سياسى پايدار و اصيل بورژوازىاند"
"بورژوازى انحصارى ايران اگر بتواند صفوف پرولتارياى انقلابى را در هم شکند و جنبش دموکراتيک- انقلابى را سرکوب نمايد، بى شک در سازماندهى حاکميت سياسى و اقتصادى امپرياليسم از تمامى اين اَشکال و اقدامات فراتر خواهد رفت. نه بى قانونى چاقوکشان و چماقداران رسمى و غير رسمى و نه قانون مجلس اسلامى، نه استبداد ولايت فقيه و تئوکراسى ارتجاعى و نه غمزههاى مزوّرانه ليبرالى، هيچيک ابزار پايدار سلطه طبقاتى او را تشکيل نخواهند داد. او در پى احياى بهشت آريامهرى سرمايه در وجوه اَشکالى است که با سرمايهدارى ايران، بمثابه کشورى تحت سلطه امپرياليسم در تطابق باشد. اما آنچه او به همه نوکران امروزى و موقت امپرياليسم، به حزب و ليبرالها هر دو، مديون خواهد بود، بى حقوقى کاملى است که اينها کوشيدهاند به کارگران و زحمتکشان ايران تحميل کنند."
"پيوند ناگزير و بنيادى امپرياليسم و ديکتاتورى، و به اين اعتبار پيوند حياتى مبارزه ضد امپرياليستى و دموکراتيک را آنگونه که بايد وسيعا در يابد، اما به هر رو جهتگيرى ضد امپرياليستى و بويژه ضد آمريکايى کارگران و زحمتکشان ايران، هر چند که به اعتبار حاکميت ذهنيت خرده بورژوايى بر جنبش تودهاى جز در عرصههاى حقوقى، ادارى و ديپلماتيک امکان بروز نمييافت، در همين حد اعاده اوضاع پيش از انقلاب را براى بورژوازىِ زخم خوردۀ ايران بسيار دشوار ميساخت و ميسازد. حکومت کنونى و هر دو جناح ضد انقلابى آن کوشيدهاند تا اين گرايش ضد امپرياليستى تودههاى کارگر و زحمتکش را از هر گونه محتواى عملى اقتصادى- طبقاتى تهى سازند.".
"حزب جمهورى اسلامى و آيتالله خمينى امپرياليسم را از واقعيتى مشخص، ملموس و قابل شناخت براى زحمتکشان، به موجودى ماوراءالطبيعه و افسانهاى، به جن و شيطانى که گويا تنها بعنوان آنتى تز اسلام موجوديت يافته است، تنزل دادهاند. آنها مبارزه ضد امپرياليستى کارگران و زحمتکشان انقلابى را از همان پيش از قيام سمبلهاى قدرت اقتصادى سرمايه انحصارى، بانکها و شرکتهاى توليدى و تجارتى متعلق به بورژوازى بزرگ و انحصارى، و مظهر سلطه سياسى امپرياليسم يعنى رژيم پليسى نظامى سلطنت را مورد تعرض قرار داده بود، به فرياد الله اکبر کشيدن از فراز بامها، تجمع در مقابل ساختمان سفارت آمريکا و تکرار طوطىوار ترجيعبندهاى مبتذل و تو خالى بلند گوهاى حزب کاهش دادند."
"رجزخوانىهاى توخالى و فرمايشى "ضد گروگانى" و "مرزبندى" با رمزى کلارکها و ديگر کارگزاران ديپلوماسى امپرياليسم آمريکا، با هر قدم که سرمايهدارى انحصارى در عمل سنگرهاى اقتصادى و سياسى از کف رفته را باز پس گرفت و استثمار و اختناق شدت مييافت، "رساتر" و مکررتر ميگشت."
"آمريکا شيطان بزرگ است و هرگز بشر با شياطين جز با اوراد و جز با توسل به جادوگر قبيله و رمّال و پيشنماز محله به مقابله برنخاسته است". اين روح امپرياليستى مبارزه به اصطلاح ضد امپرياليستى حزب جمهورى اسلامى، خمينى و شرکاء بوده است. از سوى ديگر ليبرالها که بند بودن سرشان به آخور امپرياليسم هر روز در نزد تودهها عيانتر ميگشت، از اين نقد مبتذل خرده بورژوايى از امپرياليسم بهانه و دستمايهاى ميساختند تا وابستگى تام و تمام خود را به امپرياليسم و سرسپردگىشان را به نوسازى بهشت امنيت انحصارات امپرياليستى و استثمار سرمايهدارى در کشور تحت سلطه، تحت عنوان "ضرورت خروج از انزواى سياسى"، "واقعبينى اقتصادى" و قسعليهذا به تودهها حُقنه کنند. "
در پايان دو سال اينان گامهاى متعددى در اين جهت برداشتند، قدرتهاى امپرياليستى را خوب و بد کردهاند، اتحاد بنيادىشان را با امپرياليسم در مبارزه با "کمونيسم بينالملل" آشکارا اعلام نمودهاند، بر سر امپرياليسم آمريکا آب توبه ريخته و به او در صورت استغفار قول رستگارى دادهاند. اينان تمام کوشش خود را بکار بردند تا بعد از شاه نوبت آمريکا نشود و اين از نقطه نظر بورژوازى انحصارى يک گام بسيار بلند به "جلو" است."
"سير تکامل ضد انقلاب بورژوا-امپرياليستى، سير از کف رفتن دستاوردهاى قيام است، سير عقبنشينى تودهها از مطالبات انقلابيشان است، سير نزديک شدن بورژوازى به استقرار دو گونه نظم بنيادى ارتجاعى، نظم سياسى ضد انقلابى و نظم توليدى کاپيتاليستى است. ضد انقلاب را صرفا در احزاب و نيروها و عناصر ضد انقلابى ديدن و با اين پديدهها مرزبندى کردن کافى نخواهد بود، چرا که چنين کوتاه بينىاى جنبش کمونيستى را از درک آن تحولات سياسى و اقتصادى معيّن که حاکى از پيشروى عمومى بورژوازى است، تحولاتى که تکامل ضدانقلاب و دستيابى بورژوازى به شکل نهائى رهبرى سياسيش منوط به آن است، باز ميدارد."
اگر ما بتوانيم انقلاب و تکامل آن را اثباتاً تعريف کنيم، اگر تصوير روشنى از آنچه پرولتاريا پيشروى و پيروزى انقلاب مينامد داشته باشيم، آنگاه ملاک بسيار دقيقى براى ارزيابى کليه جناحهاى ضد انقلاب، اعم از سابق و مغلوب و فعلى و آتى، مذهبى و ليبرال و قسعليهذا، و سهم هر يک در پيشبرد سياست امپرياليستى، خواهيم داشت، چرا که بورژوازى را در رويارويىاش با پرولتاريا و در تهاجمش به سنگرهاى تعريف شده و مشخص انقلاب، تشخيص ميدهيم و هرگز حتى براى يک لحظه بوق و کرناى "سفارتگيرى" اين شيون و زارى "آزادىطلبى" آن يکى، "استقلال سياسى" اين و "دفاع از ميهن" آن يکى، از اتخاذ موضع صريح و روشن پرولترى در دفاع از انقلاب و بسط و دامنه آن بازِمان نخواهد داشت، و از ظهور اَشکال جديد رهبرى سياسى در بورژوازى، شگردهاى جديد در عوامفريبى و جانماز آب کشيدنهاى غير منتظره "ضد امپرياليستى و آزاديخواهانه"، جا نخواهيم خورد و تاکتيکهاى خود را متناسب با فصول تغيير نخواهيم داد. (به اين مسأله باز ميگرديم)
"در پلاتفرم جنگ همچنان تأکيد کرديم که جنگ ايران و عراق تسهيل کننده تحولاتى است که در خدمت سرکوب انقلاب ايران و بسط هژمونى بورژوازى انحصارى در ايران و منطقه قرار دارد و لذا خواهان آن شديم که پرولتارياى انقلابى در مقابل جنگ سرمايهداران و شرايط و عاقب سياسى و اقتصادى آن به دفاع از انقلاب خويش برخيزد. مقايسه موضع ما در قبال جنگ با دو موضعگيرى اصلى جنبش م.ل، آنارکوپاسيفيسم و سوسيال-شوينيسم، ميتواند اهميت ويژه برخورد ما را به سير تکوين اردوگاه ضد انقلاب بورژوا-امپرياليستى روشن کند."
"بحث ما قبل از هر چيز اين را روشن ميکند که در قبال حاکميت و دو جناح متشکله آن "چه نبايد کرد". پرولتارياى انقلابى به هيچ رو نبايد در تخاصمات داخلى حکومت کفه ترازو را به نفع يکى از طرفين، به نفع يکى از دو جريان بورژوا-امپرياليستى حاکم سنگينتر کند."
"استنتاج عملى دوم بحث ما، استنتاجى که بطور کلى بر شناخت لنينى از رابطه اقتصاد و سياست در عصر امپرياليسم متکى است، اين است که: بورژوازى براى احياى بهشت انباشت سرمايهاش محتاج تهاجمى قهرآميز به اردوگاه انقلاب و استقرار نظمى ضد انقلابى در سطح جامعه است."
-----------------------------
کمونيستها و جنبش دهقانى، پس از حل امپرياليستى مسأله ارضى در ايران
"واقعيت اين است که تقسيم اراضى "فرمايشى و محمد رضا شاهى" به آوارگى و بى خانمانى ميليونها روستايى و سرازير شدن نيروى کار آزاد شده آنان از روستاها به شهر منجر شده است، و اين نيست مگر راه حل امپرياليستى مسأله ارضى در ايران که براستى جوابگوى نياز سرمايه انحصارى به اين کالاى ارزان است. سرمايه امپرياليستى ضرورت آزاد شدن نيروى کار مورد نياز خود را، براى ايجاد زمينه صدور سرمايه و توليد فوق سود، از طريق اصلاحات ارضى دهه ٤٠ متحقق نمود. حال با در نظر گرفتن اين واقعيت انکار ناپذير آيا نظرى که بجاى جلب اين نيروى عظيم (که ناگزير هنوز ريشه در زمين و روستا دارد) به اردوگاه پرولتاريا و تلاش در جهت رشد و اعتلاى آگاهى سياسى او و نهايتا متشکل نمودنش بمثابه جزئى از ارتش قدرتمند سوسياليسم، طرح بازگرداندن او را بر سر زمينهاى قطعه قطعه شده (زير لواى "برابرى مالکيت ارضى" ) تبليغ ميکند، نظرى ارتجاعى نيست؟ به اعتقاد ما چرا، هست."
"براى اتخاذ موضعى پرولترى در قبال مسأله ارضى و جنبش دهقانى در ايران ميبايد پايههاى اقتصادى- طبقاتى مسأله را شناخت و به اين منظور ميبايد قبل از هر چيز در ماهيت و محتواى امپرياليستى اصلاحات ارضى دهه ٤٠ تعمق کرد. بديهى است که بحث مفصّل در اين مورد ميبايد به فرصتى ديگر موکول شود. در اينجا ميتوان به اختصار به اهميت و نيز ويژگىهاى عمده اين پروسه در ايران اشاراتى نمود."
-----------------------------------------------------------------
منابع زیر از منصور حکمت را بخوانید:
انقلاب ايران و نقش پرولتاريا، (خطوط عمده)
اسطوره بورژوازى ملى و مترقى، هردو بخش یک و دو
*****
دورنماى فلاکت و اعتلاى نوين انقلاب
تزهايى در باره اهميت سياسى بحران اقتصادى
*****
ضميمه جزوه دورنماى فلاکت و اعتلاى نوين انقلاب - تزهايى درباره اهميت سياسى بحران اقتصادى - بهمن ١٣٥٨
نظرى به تئورى مارکسيستى بحران
و استنتاجاتى در مورد سرمايه دارى وابسته
بخش الف) قوانين عام سرمايهدارى عصر امپرياليسم و نقش بازار داخلى کشور تحت سلطه
*****
دو جناح در ضد انقلاب بورژوا امپرياليستى
سه بخش اول، دوم و سوم
*****
کمونيستها و جنبش دهقانى، پس از حل امپرياليستى مسأله ارضى در ايران
