بهمن شفیق دوباره با چفیهای «تازه» روی صحنه ظاهر شده است و قرار است نمایشی بهظاهر «چپ» و «رادیکال» داشته باشد: «تمام قدرت به خیابان...»!
عنوان نامهٔ شفیق آنقدر با مسما است که مخاطب ابتدا خیال میکند قرار است در ادامه، مردم شورا تشکیل دهند، قدرت را از دولت پس بگیرند و بالاخره همان چیزی اتفاق بیفتد که از «تمام قدرت به خیابان» انتظار میرود. اما چند خط که جلوتر میروی، ناگهان صدای ضبطشدهای از پشت صحنه میآید: «برادران! مواظب خط سازش باشید؛ منحرف نشوید!» و خواننده یک لحظه به اطراف نگاه میکند که مبادا اشتباهی وارد جلسهٔ «جبههٔ پایداری» شده باشد. تنها چیزی که جای «استکبار جهانی» را گرفته، عبارت شیکتر «امپریالیسم جهانی» است. چفیه همان چفیه است؛ فقط روی آن برچسب «کمونیسم و کارگر» چسباندهاند. شفیق از مجتبی خامنهای میخواهد قدرت موجود را رها نکند و ساختار جمهوری اسلامی را حفظ کند، اما برای عبور از بحران، مسیر ادارهٔ کشور را تغییر دهد؛ به مردم تکیه کند، «سرمایهٔ اجتماعی» را فعال کند و ظرفیت خیابان و بسیج عمومی را برای مقابله با فشار و حملهٔ خارجی به کار بگیرد. به زبان سادهتر، نسخهای که از دل این نامه بیرون میآید این است: حکومت در بحران است؛ برای نجات حکومت، مردم را دوباره وارد صحنه کنید. اینجا دیگر عنوان «همهٔ قدرت به خیابان» کمی شیطنت ادبی به نظر میرسد. چون هرچه جلوتر میرویم، خیابان کمتر شبیه جایی میشود که قرار است قدرت را از بالا پس بگیرد و بیشتر شبیه اورژانس سیار جمهوری اسلامی میشود.
طنز ماجرا البته در واژهها نیست. اگر صرفاً واژهها را بشماریم، ممکن است خیال کنیم با دو جهان سیاسی کاملاً متفاوت طرفیم. این یکی از «استکبار» میگوید، آن یکی از «امپریالیسم و انباشت سرمایه»؛ این یکی از «رزمندگان» حرف میزند، آن یکی از «تودهها»؛ این یکی «جبههٔ مقاومت» دارد، آن یکی «طبقهٔ کارگر». اما سیاست را نمیشود با فرهنگ لغت توضیح داد. مسئله، منافع طبقاتی یک دستگاه تحلیلی مشخص و استدلالهای سیاسی آن است؛ یعنی اینکه این واژهها در نهایت به منافع کدام طبقه خدمت میکنند و خواننده را به کجا میبرند. و درست در همینجا است که نمایش کمی عجیب میشود: شما با بلیت «کمونیسم و کارگر» وارد سالن شدهاید، اما در ردیف جلو ناگهان همان آقایانی را میبینید که پلاکارد «جنگ، جنگ تا پیروزی» دستشان گرفتهاند و با جدیت برای «مشروعیت نظام» و بورژوازی در قدرت کف میزنند.
در نامهٔ شفیق، خیابان بیشتر شبیه اورژانس است. حکومت ظاهراً دچار سکتهٔ مشروعیت شده؛ تلفن را برمیدارد و شمارهٔ خیابان را میگیرد.
خیابان جواب میدهد: «اورژانس خیابانی، بفرمایید.»
حکومت میگوید: «وضعیت بحرانی است.»
خیابان میپرسد: «علائم؟»
پاسخ: «فقدان مشروعیت، جنگ خارجی، بحران داخلی، اختلاف بر سر مذاکره و سازش.»
اپراتور میگوید: «نگران نباشید. آمبولانس مردم در راه است.»
آمبولانس میرسد، مردم پیاده میشوند، چند شعار داده میشود، نظام تنفس مصنوعی میگیرد و بعد، طبق معمول، آمبولانس را مرخص میکنند تا در بحران بعدی دوباره احضار شود.
اما شاهکار کمدی اینجاست که آقای شفیق اصولاً نخستین کاشف «خیابان» نیست. ایشان دیر رسیدهاند. خیلی دیر. مسئلهٔ خیابان مدتهاست توسط دوستان ایشان در حاکمیت که ظاهراً از نظر واژگان سیاسی با ایشان فاصلهٔ چند کهکشانی دارند، کشف شده است. جبههٔ پایداری، سعید جلیلیها، مکارم شیرازیها و ادبیات رسانهای نزدیک به حاکمیت مدتهاست مشغول تولید نظریه دربارهٔ «خیابان» هستند. در متونی از این طیف در رجانیوز، «بعثت الهی مردم در خیابان» بهعنوان عاملی برای جلوگیری از «استحاله مقاومت» معرفی میشود و گفته میشود که اگر مردم در خیابان منفعل شوند، مقاومت در برابر آمریکا تضعیف خواهد شد. حتی حضور مردم در خیابان در کنار «موشکها» و «ارادهٔ رزمندگان» بهعنوان عاملی برای تغییر معادلهٔ جنگ تصویر شده است.
حالا این شاهکار را کنار نامهٔ شفیق بگذارید. یک طرف میگوید: «بعثت خیابان». طرف دیگر میگوید: «مردم» و «طبقهٔ کارگر» در خیابان. یک طرف میگوید «رزمندگان» و «جبههٔ مقاومت». طرف دیگر میگوید «تودهها» و «بسیج مردمی». یکی با زبان رسمی حاکمیت سخن میگوید، دیگری با زبان چپ ناسیونالیست و مرتجع - ضدامپریالیست. اما در هر دو روایت، خیابان و مردم در لحظهٔ جنگ از یک عرصهٔ مستقل مبارزهٔ اجتماعی به منبعی برای تقویت جبههٔ حاکمیت تبدیل میشوند. اینجا دیگر تفاوت واژگان چندان مهم نیست؛ مهم این است که خیابان و مردم کجا قرار گرفتهاند: در برابر قدرت، یا پشت قدرت؟
و این همان جایی است که باید از جناب شفیق پرسید: کشف دیرهنگام خیابان مبارک! ولی چرا درست در لحظهای که جمهوری اسلامی به آن احتیاج پیدا کرده است؟ چرا خیابان ناگهان اینقدر عزیز شده؟ چرا همان خیابانی که در سالهای اخیر محل اعتراض کارگران، زنان، دانشجویان و جنبشهای اجتماعی علیه ساختار قدرت بود، اکنون باید در قالب «بسیج مردمی» برای دفاع از همان ساختار سیاسی بازتعریف شود؟ آیا خیابان فقط وقتی خیابان خوبی است که علیه «امپریالیسم جهانی» شعار بدهد؟ یا اگر علیه حکومت خودی شعار داد، ناگهان از «خیابان» تبدیل میشود به «نفوذ»، «استحاله»، «ضدانقلاب» و «پروژهٔ امپریالیسم»؟
اینجا نمایش وارد پردهٔ دوم میشود: «جنگ، جنگ تا پیروزی، با گویندگی شفیق!» جبهه پایداری خواهان ادامه جنگ تا شکست کامل امریکا و اسرائیل است و مذاکره را مانعی در این مسیر میداند و در همین چارچوب، جناحهای حکومتی موافق مذاکره را «سازشکار»، «غربگرا» یا کسانی معرفی میکنند که جبههٔ مقاومت را تضعیف میکنند. دوگانهٔ آنها روشن است: یک طرف «مقاومت و ایستادگی»، طرف دیگر «مذاکره، سازش و تسلیم». حالا نامهٔ شفیق را بخوانید. جنگ نیز عمدتاً در چارچوب رویارویی آمریکا و اسرائیل با ایران و «بلوک امپریالیستی» توضیح داده میشود و خطر اصلی، در کنار «تهاجم خارجی»، در آنجایی قرار میگیرد که جناحهایی از حاکمیت بخواهند در این شرایط راه دیگری پیشنهاد کنند. کشف سیاسیِ خیابان در نامهٔ «همه قدرت به خیابان...»، در خلأ اتفاق نیفتاده است. همین مفهوم پیشتر در ادبیات جبهه پایداری بهعنوان «بعثت خیابان»، «حضور مردم در خیابان» و پشتوانهٔ «میدان» در برابر مذاکره و سازش صورتبندی شده بود. شفیق با تاخیر، برای فشار آوردن به جناحهای داخلیِ طرفدار مذاکره، در لیست «برادران» جبهه پایداری برای ورود به این «بعثت» نامنویسی کرده است.
این شباهت وقتی عریانتر میشود که جناب شفیق، جنبش «زن، زندگی، آزادی» را هم در قاب «تقابل امپریالیسم با ایران» میگذارد؛ جنبشی که از دل جامعه علیه جمهوری اسلامی برخاست، اما در این روایت ناگهان از یک جنبش اجتماعی به «مسئلهٔ امپریالیسم» تبدیل میشود. اینجا فاصلهٔ «کمونیسم» شفیق با پروپاگاند جمهوری اسلامی به اندازهٔ یک ارزن است: مردم تا وقتی پشت حکومتاند، «تودههای قهرمان»اند. اما همین مردم وقتی علیه حکومت به خیابان میآیند، باید پروندهشان را به «ادارهٔ مبارزه با امپریالیسم» فرستاد تا معلوم شود کدام سفارتخانه آنها را به خیابان فرستاده است! تفاوت فقط در واژههاست: حکومت میگوید «فتنه و دشمن»، شفیق میگوید «پروژهٔ امپریالیستی». یکی با زبان امنیتی سرکوب میکند، دیگری با زبان «چپ» همان جنبش را از ماهیت و استقلال سیاسیاش خلع میکند.
این همان ترفند قدیمی جابهجایی سوژه و ابژه است: حکومت تبدیل به «سنگر مردم» میشود و مردم تبدیل به «نیرویی که باید پشت سنگر بایستد». بعد اگر کسی بپرسد «پس تکلیف مردم در برابر خود سنگر چیست؟»، پاسخ میآید: «فعلاً بحث را عوض کنید، آمریکا حمله کرده است.» اگر دوباره بپرسید «اما این سنگر چه سیاستی در برخورد به کارگران و زنان و مخالفان سیاسی دارد؟»، پاسخ احتمالاً این است: «رفیق، اول باید امپریالیسم را شکست بدهیم.» اگر بگویید «بعدش؟»، یک صدای آرام از پشت صحنه میآید: «بعدش را در قسمت دوم سریال خواهیم دید.»
و اینجا است که نامهٔ شفیق به تجربهٔ تاریخی سازمان اکثریت نزدیک میشود؛ نه از حیث یکیبودن تاریخی یا سازمانی، بلکه از حیث یک الگوی سیاسی بسیار مشخص. مسئلهٔ آن دوره این بود که جمهوری اسلامی چگونه فهمیده شود: آیا حکومت جدید را باید یک «ضدانقلاب بورژوا – امپریالیستی» دانست که دست برقضا توسط «امپریالیسم جهانی» برای سرکوب انقلاب ۵۷ طراحی شد، یا آن را برخاسته از انقلاب ۵۷ دانست که تعرض به حکومت، تعرض به انقلاب محسوب شود؟ در روایت سیاسی اکثریت، جمهوری اسلامی بخشی از دستاورد انقلاب بود و بنابراین در برابر «ضدانقلاب» و «دشمن خارجی» باید از آن دفاع کرد. در همین فضای سیاسی، شعار معروف «پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید» بهقصد سرکوب «ضدانقلاب» در کردستان، به یکی از شعارهای هویتی این سازمان بدل شد. تعرض به شوراهای کارگری، حمله به زنان، شروع اعدامهای فلهای کمونیستها و آزادیخواهان در سراسر ایران و حمله به آخرین سنگر دفاع از دستاوردهای انقلاب در کردستان با فتوای جهاد خمینی، با همین منطق سازمان اکثریت صورتبندی شد و از آن دفاع به عمل آمد. اکثریت در آن دوره میگفت: اگر جمهوری اسلامی در برابر ضدانقلاب داخلی و دشمن خارجی تضعیف شود، انقلاب شکست خواهد خورد. بنابراین باید سپاه بعنوان بازوی نظامی حکومت تقویت شود. آن تجربه یک درس بسیار مهم دارد: وقتی نیروی انقلاب و جریانات ضدانقلاب یکی گرفته شوند، دفاع از ارتجاع بهسادگی میتواند لباس دفاع از انقلاب بپوشد. بعد کافی است یک «دشمن خارجی» یا یک «ضدانقلاب» داخلی پیدا شود تا تمام تناقضها موقتاً به تعطیلات بروند.
طنز تلخ اینجاست که نامهٔ امروز شفیق نیز جمهوری اسلامی را در مقام سوژهای قرار میدهد که باید در برابر «امپریالیسم جهانی» از آن حفاظت کرد. اینجا دیگر تقریباً با یک وارونگی کامل مواجهیم: حکومتی که از دل سرکوب خونین یک انقلاب شکل گرفت محصول انقلاب ۵۷ قلمداد میشود و باید از سوی مردم و طبقهٔ کارگر در برابر امپریالیسم حفاظت شود. با یک چرخش قلم، جمهوری اسلامی از جایگاه «دشمن» به جایگاه «دوست» منتقل میشود.
و حالا سؤال ساده اما شرمآوری مطرح میشود: اگر جمهوری اسلامی باید در برابر امپریالیسم حفظ شود، چرا امپریالیسم فقط آن طرف مرز نشسته است؟ چرا امپریالیسم وقتی وارد منطقه میشود، ناگهان به دشمن تبدیل میشود، اما وقتی قدرت سیاسی و اقتصادی در داخل متمرکز میشود، دیگر مسئلهٔ «قدرت» نیست؟ چرا یک «قدرت خارجی» را باید تحلیل کرد، اما قدرت داخلی را باید با عبارت «دفاع از کشور» از زیر ذرهبین خارج کرد؟
گویا در این روایت، جمهوری اسلامی یک ویژگی جادویی دارد: هرچه قدرت بیشتری پیدا کند، کمتر شبیه قدرت میشود. آمریکا قدرت است؛ اسرائیل قدرت است؛ امپریالیسم قدرت است؛ اما جمهوری اسلامی، ظاهراً، فقط «سنگر مردم» است. اگر در منطقه نفوذ کند، اسمش «مقاومت» است؛ اگر در داخل اعدام و سرکوب کند، بحث را ببریم به موضوع جنگ؛ اگر کارگر اعتراض کند، صبر کنیم تا امپریالیسم شکست بخورد؛ اگر زن اعتراض کند، لابد پروژهٔ «غرب» است؛ اگر جوان به خیابان بیاید، اول باید مشخص شود در کدام ستاد خارجی آموزش دیده است!
و اینجا است که میتوان با همان کنایهٔ قدیمی گفت:
شفیق بالاخره خیابان را کشف کرد؛ فقط با کمی تأخیر. مشکل این است که وقتی رسید، جبهه پایداری از قبل صندلیهای ردیف اول را گرفته بودند، جلیلی بلیتها را کنترل میکرد، بلندگوهای «جبهه» روشن بود و روی پلاکارد بزرگ وسط سالن نوشته بودند: «بعثت خیابان!»
شفیق وارد میشود و میگوید: «همه قدرت به خیابان!»
یکی از ردیف اول برمیگردد: «بفرمایید برادر، جای شما محفوظ است.»
شفیق میپرسد: «این جلسهٔ چیست؟»
پاسخ میآید: «جلسهٔ بسیج مردم علیه سازشکاران.»
«پس اشتباه نیامدهام؟»
«نه، فقط پلاکاردتان کمی کج است».
و این شاید عصارهٔ کل ماجرا باشد: مترادفها عوض شدهاند، اما مقصد نه! یک طرف میگوید «استکبار جهانی»، طرف دیگر میگوید «امپریالیسم جهانی». یکی میگوید «مقاومت»، دیگری «مبارزه با امپریالیسم». یکی میگوید «بعثت خیابان»، دیگری «بسیج مردمی». یکی میگوید «رزمندگان»، دیگری «تودهها». اما اگر همهٔ این جادهها در نهایت به یک نتیجه برسند ــ یعنی بسیج مردم برای حفظ موقعیت حکومت در شرایط جنگ و تعلیق تضادهای اجتماعی در برابر «دشمن اصلی» ــ آنوقت حق داریم از خود بپرسیم که آیا واقعاً با یک سیاست کارگری روبهرو هستیم یا با همان سیاست ارتجاعی سازمان اکثریت، فقط با جلدی تازه.
و این پرسش آخر را باید بیپرده مطرح کرد: اگر «طبقهٔ کارگر» قرار نیست در این شرایط جبههٔ مستقل طبقاتی خود را علیه همه قطبهای ارتجاع چه در پوزیسیون و چه در اپوزیسیون سازمان دهد؛ اگر قرار نیست همزمان با مخالفت با جنگ «خارجی»، علیه سرکوب، استثمار، استبداد و سیاستهای «داخلی» نیز موضع مستقل داشته باشد؛ اگر قرار است در لحظهٔ بحران تاریخی پشت ساختار سیاسی موجود بایستد تا حکومت از جنگ عبور کند، پس مرز میان سیاست کمونیستی - کارگری و سیاست دفاع از حاکمیت موجود کجاست؟
پاسخ این پرسش را نمیتوان با تکرار «امپریالیسم جهانی» پنهان کرد. زیرا مخالفت با جنگ، با دفاع سیاسی از حکومت یکی نیست. مخالفت با حملهٔ آمریکا و اسرائیل، با مطالبهٔ مشروعیت برای جمهوری اسلامی یکی نیست. دفاع از مدنیت و زندگی مردم ایران، با دفاع از ساختار سیاسی حاکم یکی نیست. و دفاع از مردم در برابر جنگ، با بسیج مردم برای نجات حکومت از بحران مشروعیت یکی نیست.
این مرزها برای کمونیستها و طبقه کارگر حذف نشدهاند؛ اما برای شفیق و کل چپ مرتجع ناسیونال – اسلامی که پشت تئوری انتخاب میان دو قطبی «ارتجاع داخلی» یا «امپریالیسم جهانی» قایم شدهاند، مرزی میان انقلاب و ضدانقلاب باقی نمانده است. تجربه انقلاب ۵۷ و نقد مارکسیستی به مبانی آن چپ ملی – اسلامی انقدر در ذهنیت کمونیستها و طبقه کارگر امروز زنده است که محال است مانند آقای شفیق از درِ «دفاع از خیابان و انقلاب» وارد شوند و چند لحظه بعد در اتاق دیگری نشسته باشند که روی درش نوشتهاند: «جبههٔ پایداری ــ جلسهٔ فوقالعاده: چگونه با سازشکاران برخورد کنیم؟» و این شاید خلاصهٔ طنز سیاسی این نامه باشد: شفیق برای پیوستن به جبههٔ پایداری آمده است؛ نه از درِ اصلی، بلکه از راهروهای پیچدرپیچ چپ ناسیونال - اسلامی.
