در ایران، سخن گفتن از جنگ، تنها سخن گفتن از موشک و بمباران نیست. جنگ در اینجا همواره با مسئله‌ای دیگر گره خورده است؛ با سرکوب داخلی، با محدودشدن آزادی‌ها، با تشدید فقر، با گسترش نابرابری و با تلاش برای خاموش کردن هر صدای مستقلی که بخواهد از منافع مردم سخن بگوید. تجربه دهه‌های گذشته بارها نشان داده است که فضای جنگی، صرف‌نظر از اینکه جنگ آغاز شده باشد یا تنها سایه آن بر سر جامعه سنگینی کند، به یکی از مؤثرترین ابزارهای قدرت برای بازسازی اقتدار سیاسی و خاموش کردن اعتراض‌های اجتماعی تبدیل می‌شود.

در چنین شرایطی، نخستین قربانی، حقیقت است؛ دومین قربانی، آزادی؛ و سومین قربانی، معیشت مردم.

قدرت سیاسی، در هر کجا که باشد، از بحران تغذیه می‌کند. جنگ یا خطر جنگ، این امکان را فراهم می‌آورد که هر اعتراض اجتماعی، هر مطالبه صنفی، هر اعتصاب کارگری، هر صدای منتقد و هر خواست آزادی‌خواهانه، به آسانی با برچسب "اخلال در امنیت" یا "همراهی با دشمن" بی‌اعتبار شود. آنچه دیروز مطالبه‌ای مشروع برای دستمزد، مسکن، آموزش، درمان یا آزادی بود، ناگهان به "تهدیدی علیه منافع ملی" تبدیل می‌شود. گویی با آغاز بحران، مردم دیگر حق ندارند از زندگی خود سخن بگویند؛ تنها وظیفه دارند سکوت کنند، تحمل کنند و هزینه بپردازند.

اما این تنها روی یک سکه است.

روی دیگر آن، تلاش قدرت‌های خارجی برای بهره‌برداری از همین نارضایتی‌هاست. همان قدرت‌هایی که سال‌ها سیاست تحریم، فشار اقتصادی، محاصره مالی و تهدید نظامی را علیه مردم ایران دنبال کرده‌اند، گاه خود را مدافع آزادی مردم ایران معرفی می‌کنند؛ گویی آزادی را می‌توان از دهانه موشک یا زیر سایه بمب‌افکن‌ها به جامعه‌ای هدیه کرد.

این نیز یکی از بزرگ‌ترین فریب‌های دوران ماست.

هیچ جامعه‌ای با بمباران آزاد نشده است. ویرانی زیرساخت‌ها، نابودی اقتصاد، مرگ غیرنظامیان و فروپاشی زندگی روزمره، هرگز بستر آزادی نبوده است. آزادی، محصول سازمان‌یافتگی مردم، گسترش نهادهای مستقل، مبارزه اجتماعی، آگاهی عمومی و دخالت مستقیم خود جامعه در تعیین سرنوشت خویش است؛ نه محصول حملات نظامی قدرت‌هایی که خود بر اساس منافع ژئوپولیتیک تصمیم می‌گیرند.

همان اندازه که مخالفت با جمهوری اسلامی نباید به حمایت از بمباران ایران بینجامد، مخالفت با حمله نظامی نیز نباید به سکوت در برابر سرکوب داخلی تبدیل شود. این دو، دو روی یک حقیقت‌اند. نمی‌توان به نام مقابله با امپریالیسم، چشم بر زندان، اعدام، سرکوب زنان، سرکوب کارگران، محدودیت آزادی بیان و نقض حقوق اساسی مردم بست. همان‌گونه که نمی‌توان به نام دفاع از آزادی، حمله نظامی، تحریم‌های ویرانگر یا کشتار غیرنظامیان را توجیه کرد.

جنبش ضدجنگ، اگر بخواهد مستقل باقی بماند، باید همزمان در برابر هر دو منطق بایستد؛ هم در برابر میلیتاریسم خارجی و هم در برابر استبداد داخلی.

قدرت‌های درگیر، همواره تلاش می‌کنند مردم را در یکی از این دو اردوگاه محبوس کنند. اگر با آمریکا مخالفت کنی، باید از روسیه، چین یا جمهوری اسلامی دفاع کنی؛ اگر مخالف جمهوری اسلامی باشی، باید حمله نظامی یا فشار خارجی را بپذیری. این همان دوگانه دروغینی است که هر صدای مستقلی را می‌کوشد بی‌اعتبار کند.

اما چرا مردم باید میان دو سیاستی انتخاب کنند که هر دو زندگی آنان را قربانی می‌کنند؟

چرا باید تصور کنیم که تنها انتخاب ممکن، ایستادن پشت یکی از ماشین‌های قدرت است؟

جنبش ضدجنگ دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که این اجبار را رد می‌کند. استقلال، نه به معنای بی‌طرفی اخلاقی، بلکه به معنای ایستادن در کنار بشریت متدن جهان، فارغ از اینکه تهدید از کدام سو می‌آید، است. انسانی که زیر بمباران جان می‌دهد، تفاوتی میان موشکی که بر سرش فرود می‌آید قائل نیست؛ همان‌گونه که زندانی سیاسی، کارگر اخراج‌شده یا زنی که از ابتدایی‌ترین حقوق خود محروم شده است، آزادی را در سایه تهدید دائمی جنگ تجربه نمی‌کند.

در چنین شرایطی، یکی از مؤثرترین ابزارهای قدرت، ناسیونالیسم است.

هرگاه جامعه با بحران روبه‌رو می‌شود، پرچم‌ها بزرگ‌تر می‌شوند و صدای مردم کوچک‌تر. از همه خواسته می‌شود اختلاف‌ها را کنار بگذارند، "برای کشور" متحد شوند و مطالبات خود را به آینده‌ای نامعلوم موکول کنند. گویی معیشت، عدالت، آزادی، رفاه و برابری، کالاهایی لوکس‌اند که تنها در دوران آرامش می‌توان درباره آنها سخن گفت.

اما تجربه تاریخی دقیقاً خلاف این را نشان می‌دهد.

در بسیاری از کشورها، جنگ نه اختلاف‌های طبقاتی را از میان برده و نه فقر را کاهش داده است؛ تنها آنها را پشت شعارهای ملی پنهان کرده است. کارگری که دیروز برای دستمزد عادلانه اعتصاب می‌کرد، امروز از او خواسته می‌شود به نام "دفاع از وطن" سکوت کند. معلمی که خواهان آموزش بهتر بود، باید کاهش بودجه مدارس را به دلیل "شرایط امنیتی" بپذیرد. پرستاری که برای امکانات درمانی اعتراض می‌کرد، اکنون باید کمبود دارو و تجهیزات را بخشی از "مقاومت ملی" بداند.

بدین‌ترتیب، جنگ نه‌تنها آزادی را محدود می‌کند، بلکه عدالت اجتماعی را نیز به تعویق می‌اندازد؛ تعویقی که اغلب هرگز پایان نمی‌یابد. معادله سرمایه داری جهانی با بشریت به این ترتیب تبدیل می شود به این فرمول که: جنگ ها را می آفرینند و آزادی را به اسم حفظ امنیت با مردم معامله می کنند.

از همین رو، جنبش ضدجنگ نمی‌تواند مبارزه علیه جنگ را از مبارزه برای آزادی، عدالت اجتماعی و حقوق مردم جدا کند. صلح، صرفاً نبود صدای انفجار نیست. جامعه‌ای که در آن مردم زیر فشار سرکوب، فقر، تبعیض و بی‌حقوقی زندگی می‌کنند، حتی اگر جنگی در جریان نباشد، جامعه‌ای امن و آزاد نیست. همان‌گونه که آزادی نیز در میان ویرانه‌های ناشی از بمباران و اشغال نظامی و غرش بمب افکن ها رشد نخواهد کرد.

امنیت و آزادی، دو مطالبه جداگانه نیستند؛ دو ستون یک آینده انسانی‌اند. یکی بدون دیگری، یا به آرامش قبرستان می‌انجامد یا به آشوب و بحرانی که هر بار با نامی تازه بازمی‌گردد.

از این رو، مسئولیت جنبش ضدجنگ در ایران تنها مخالفت با بمباران نیست؛ بلکه دفاع هم‌زمان از حق زندگی، حق آزادی، حق اعتراض، حق تشکل، حق کار، حق رفاه و حق تعیین سرنوشت مردم است. این جنبش زمانی می‌تواند صدای اکثریت جامعه باشد که اجازه ندهد نه جنگ و نه حکومت، هیچ‌یک بهانه‌ای برای خاموش کردن مردم شوند.

زیرا آینده‌ای که مردم در آن میان "جنگ" و "استبداد" مجبور به انتخاب باشند، آینده‌ای نیست که بتوان آن را آینده‌ای انسانی نامید.