ماجرا از این قرار است که هفته گذشته دبیر کمیته مرکزی حزب، آذر مدرسی،  به صراحت سیاست حزب در قبال بمباران اردوگاه‌های شش سازمان عضو "ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان ایران" را اعلام کرد و مستدل توضیح داد که حزب حکمتیست (خط رسمی) حملات جمهوری اسلامی به اردوگاه‌های این سازمان‌ها در کردستان عراق را محکوم نمی‌کند، چون این سازمان‌ها، داوطلبانه در جنگ اخیر به بلوک ارتجاعی آمریکا - اسرائیل پیوسته‌اند و عملاً  به بخشی از ارتش این بلوک تبدیل شده‌اند.

تمایز هست میان طرفداران حمله نظامی با نیروهایی که خود را اجیر یکی از طرف‌های جنگ قرار داده‌اند؛ ما اعلام کردیم که بخشی از نیروهای سیاسی – بویژه حزب دمکرات کردستان - با بدل شدن به پیاده نظام بلوک آمریکا – اسرائیل، از جایگاه اجتماعی خود فاصله گرفته‌اند و جامعه اهداف و سیاست ارتجاعی این احزاب را پس زده است. استدلال کردیم که حمایت از جنگ یا ویرانی زیرساخت‌ها به نام "آزادی" و بدل شدن به پیاده نظام این سیاست، با دفاع از زندگی و رفاه مردم در تضاد است. تأکید کردیم بر اینکه جامعه، تجربه عراق، سوریه و لیبی را دیده و نسبت به وعده‌های "آزادی از مسیر بمباران" بدبین است. و در خاتمه از یک جبهه مردمی مستقل دفاع کردیم که نه با جمهوری اسلامی و نه با مداخله آمریکا - اسرائیل همسو است و اساس آن دفاع از زندگی، امنیت، آزادی و برابری است. 

این موضع، زلزله‌ای در زیستگاه احزاب جنگ‌طلب و قومپرست کرد ایجاد کرد. آنها که عادت داشتند هر حمله ایران را محکوم کنند (و هر حمله آمریکا – اسرائیل را غنیمت بشمارند)، ناگهان خود را در چاه یافتند و با موضعی روبرو شدند که نه آوانسی به جمهوری اسلامی می‌داد و نه پیاده نظام آمریکا - اسرائیل می‌شد. در نتیجه، آقایان زیر پایشان خالی شد، چون روایت محبوب و تک بعدی‌شان از جنگ اخیر دود شد و هوا رفت. موضع حزب حکمتیست (خط رسمی)، این معادله دوگانه‌ی "یا امریکا - اسرائیل یا جمهوری اسلامی" را به هم زد و انها را در موقعیتی قرار داد که به راحتی نتوانند ملحق شدن‌شان را به یکی از بلوک‌های ارتجاع در جنگ اخیر – یعنی بلوک آمریکا و اسرائیل – زیر فرش کنند و در انظار عمومی دوباره آفتابی شوند. 

اما این تمام ماجرا نیست؛ رگبار برچسب و فحاشی که از جانب اعضا و طرفداران این ائتلاف قومپرست و خیل ناسیونال – فاشیست‌های کرد بر علیه موضع حزب ما در فضای مجازی به راه افتاده است در نوع خود مشمئزکننده است. چندش‌آورتر از آن، محلق شدن دوباره برخی از اعضای حزب کمونیست کارگری ایران و تعدادی از آوارگان سیاسی پشت تابلویی به اسم "شورای همکاری" نیروهای چپ سرگردان در کردستان به این سندرم فحاشی است. این چپ ناسیونالیست، جنگ طلب و غیراجتماعی که در حاشیه اتفاقات بزرگ در جهان تغذیه می‌کند و ترکیدن هر پاکت میوه را مترادف با "سرنگونی رژیم" می‌پندارد در رکاب قومپرستان کرد، همگی ماشین تولید برچسب‌شان فعال شد: "محور مقاومتی"، "عامل فلان"، "خائن"، "دشمن کرد"، "شوینیست و مرکزگرا"، "شکر می‌خورید"، "توده‌ای‌ها"، "اسلام زده و شرق زده‌ها" و ... .

اصل ماجرا این نیست که یک شخصیت سیاسی یا حزب سیاسی چه گفته؛ مهم اینست که فحش و برچسب به اندازه کافی بزرگ باشد تا ذهن جستجوگر سوال نپرسد. روی در ورودی این "باشگاه مشترک تولید فحاشی و برچسب" نوشته اند: "ورود همه کسانی که استدلال ندارند، آزاد است". دست بر قضا، داخل این باشگاه، سلطنت طلبان فحاش تاریخاً حضور پررنگ‌تری از بقیه داشته‌اند؛ "همه باهم"، از سلطنت طلب تا قومپرست و اجیر ارتش آمریکا – اسرائیل با پرچم‌های رنگارنگ و نشان‌های متفاوت، از پرچم شیروخورشید تا پرچم کردستان بزرگ و پرچم سرخ، دور یک میز نشسته بودند و با جدیت درباره تفاوت‌های عمیق‌شان بحث می‌کردند؛ اما همه یک دفترچه راهنمای مشترک در مواجهه با مخالف در جیب داشتند که صفحه اولش فقط یک دستور داشت: "استدلال ممنوع؛ فحاشی، به‌ویژه از نوع رکیک و زن‌ستیز، سریع‌ترین راه اعلام پیروزی است." 

تصور کنید نمایشنامه چندش آوری را می‌بیند که یکی از حاضران با افتخار می‌گوید: "ما در همه‌چیز اختلاف داریم، جز در این هنر که هر بحثی را ظرف سی ثانیه به توهین تبدیل کنیم." دیگری با لبخند پاسخ می‌دهد: "این همان وحدت راهبردی است." راوی هم با لحنی کاملاً جدی اضافه می‌کند: "تاریخ‌نگاران هنوز نمی‌دانند این افراد چگونه از دو درِ متفاوت وارد شدند، اما همه متفق‌اند که سر از یک کلوپ واحد درآوردند؛ جایی که عضویت در آن نه با منطق، بلکه با ظرفیت تولید خرافه، تحریک احساسات عقب‌مانده، زن‌ستیزی، برچسب و ناسزا سنجیده می‌شد". 

اولین بخشنامه این "باشگاه تبدیل ویرانی به آزادی" چنین است: "هر کس از جان انسان‌ها، مدرسه، بیمارستان، کارخانه، پل، برق، آب، کتابخانه یا آینده دفاع کند، حامی و هوادار جمهوری اسلامی است و احتمالاً انگیزه‌های خطرناکی دارد و باید فوراً مورد بازجویی قرار گیرد." جلسه شماره یک به ریاست "کمیته بازتعریف واژه‌ها" برگزار شد. رئیس گفت: "مشکل ما این است که مردم هنوز نفهمیده‌اند بمباران، همان بازسازی است؛ فقط با ترتیب زمانی متفاوت. ابتدا همه‌چیز را نابود می‌کنیم، بعد می‌گوییم حالا فرصت ساختن فراهم شده است. این را می‌گویند آزادی." یکی از اعضا با نگرانی پرسید: "اما مردم چرا از این آزادی و از نیروهایی که سرباز این نوع آزادی‌اند استقبال نمی‌کنند؟" دبیر جلسه پاسخ داد: "چون هنوز گرفتار عادت‌های ارتجاعی‌اند؛ مثلاً دوست دارند سقف خانه بالای سرشان باشد، بیمارستان کار کند، مدرسه باز باشد و کودکان زنده بمانند." در همین لحظه، اداره افکار عمومی گزارش تازه‌ای ارائه کرد. گزارش نشان می‌داد که جامعه موجود عجیبی است؛ هر بار که سخن از جنگ به میان می‌آید، مردم درباره زندگی حرف می‌زنند. هر بار که نقشه حمله روی میز پهن می‌شود، مردم از نان، رفاه، امنیت، موسیقی، دانشگاه، آزادی، دوستی و آینده می‌گویند. رئیس اداره با ناراحتی گفت: "این جامعه اصلاً همکاری نمی‌کند. انگار سوخت‌وسازش با چیزی که ما در اتاق فکر طراحی کرده‌ایم فرق دارد." دانشمند ارشد توضیح داد: "بله قربان. در آزمایشگاه مشخص شده است که فرهنگ، هنر، رفاه، عشق، همبستگی و امید، اجزای متابولیسم طبیعی جامعه هستند و جنگ، برخلاف بروشورهای تبلیغاتی، جایگزین ویتامین D نیست". 

حالا اعضای ناسیونالیست و جان برکف‌های قومپرستِ این باشگاه از ما می‌پرسند "چرا حمله جمهوری اسلامی به اردوگاههایِ احزاب کرد را محکوم نمی‌کنید؟" طرفدارانِ پروپاقرصِ "آزادیِ به سبکِ هیروشیما" که یک روز پشت میز "مذاکره با جمهوری اسلامی" و روز بعد پیاده نظام ارتش آمریکا – اسرائیل تشریف دارید و هنوز نفهمیده‌اید که بلوک‌ها عوض می‌شوند ولی سفارش‌دهنده یکی است، بیایید یک دقیقه نفس عمیق بکشید و به این سؤالِ به‌غایت پیچیده خودتان فکر کنید. جوابِ ساده این است که ما محکوم کردن را به شما بخشیدیم، چون شما آنقدر محکوم‌سازیِ شبانه‌روزی انجام می‌دهید که دستگاه‌های چاپِ بیانیه از کار افتاده‌اند. شما به هر موشکی که از طرف جمهوری اسلامی شلیک شود، اعتراض می‌کنید؛ تا اینجای ماجرا درست، اما وقتی همان موشک از سمتِ اسرائیل به غزه و تهران و سنندج می‌خورد، ناگهان زبانتان می‌گیرد و به مطالعه افسانه "کوه قاف و سیمرغ"، مشغول می‌شوید. این دوگانگیِ تهوع آور را به ما تحویل ندهید و از دست رد زدن به سینه‌تان شوکه نشوید؛ چون جامعه شعور دارد و تناقض‌های شما را بهتر از خودتان می‌بیند. شما با همان دهانی که به ما و شعور جامعه فحش می‌دهید، نقشه تقسیمِ خاورمیانه و به‌پا کردن جنگ‌های قومی در ایران را در شال دور کمرتان پنهان کرده‌اید و تمامِ آرمان‌هایِ انقلابی مردم کردستان را در طبقِ اخلاص می‌گذارید و تقدیمِ عموسام و نتانیاهو می‌کنید. مردم از مزدوری بیزارند، چه مزدوری برای جمهوری اسلامی، چه برای آمریکا - اسراییل. این نقطه مرکزیِ خودآگاهی جامعه در این دوره است؛ شما اگر نمی‌توانید این را بفهمید، تقصیرِ ما نیست، تقصیرِ همان مکتب ناقصی است که نتوانست به شما "منطقِ سه راهه" را یاد بدهد.

در طبقه بالای این باشگاه، اداره "کفن‌دوزی راهبردی" از شلوغ‌ترین بخش‌های باشگاه مربوطه بود. چند نفر با دقت مشغول دوختن کفن‌های سفید بودند. خبرنگاری پرسید: "برای چه کسی؟" پاسخ دادند: "برای خودمان." خبرنگار متعجب شد. یکی از آنان گفت: "سال‌ها گفتیم هر کس با بمباران مخالف باشد، دشمن آزادی است. گفتیم هر پلی که فرو می‌ریزد، پلی به سوی فردای روشن است. هر نیروگاهی که نابود می‌شود، چراغ امید را روشن‌تر می‌کند. هر بیمارستانی که ویران می‌شود، لابد نشانه پیشرفت پزشکی است. اما مردم، برخلاف پیش‌بینی‌های علمی ما، نه‌تنها تشویق‌مان نکردند، بلکه از ما پرسیدند چگونه آزادی از جنگ و بمباران بیرون می‌آید؟ از همان روز فهمیدیم که در دادگاه افکار عمومی، پیش از هر چیز، اعتبار خودمان دفن شده است؛ بنابراین تصمیم گرفتیم کفن‌ها را خودمان بدوزیم تا دست‌کم در این پروژه خودکفا باشیم."

و این دقیقاً همان کاری است که ائتلاف مربوطه و طرفداران فالانژ آنها امروز انجام می‌دهند: با هر فحشی که به سمتِ ما و مردم پرتاب می‌کنند، در واقع کفنِ خودشان را ضخیم‌تر می‌کنند؛ اینها داوطلبانه و با آگاهیِ کامل، به بلوکِ ارتجاعیِ اسرائیل - آمریکا پیوسته‌اند و حالا دیگر نه یک نیرویِ قابل دفاع در اپوزیسیونِ، که به بخشی از ارتشِ آمریکا بدل شده اند. حافظه و شعور جامعه را دستکم گرفته اند که انگار نه انگار همین احزاب قومپرست "عزیز"، چند ماه پیش در رکاب پروژه آمریکا – اسراییل، با "سپاه ملی کوردستان" شان عکس سلفی می‌گرفتند و اعلام کردند که آماده‌اند زیرِ بالِ جت‌های اف-۳۵، خاکِ کردستان را به "منطقه پرواز ممنوع" تبدیل کنند و خواهانِ تکرارِ تجربه هیروشیما و بمبارانِ اتمیِ ایران شدند. شما از ما می‌خواهید که از یک پایگاهِ نظامی دفاع کنیم که رسماً خودش را به عنوانِ "یگانِ کمکیِ ارتشِ آمریکا" معرفی کرده؟! این یعنی شما از ما می‌خواهید که از یک تفنگدارِ اجیرشده جنگی حمایت کنیم، آن هم در جنگی که دو طرفش برای ما حکمِ دو لکه جوهرِ کثیف روی یک دستمالِ کهنه را دارند؛ یک طرف، جمهوری اسلامی و نیروهای نیابتی آن در منطقه و طرف دیگر، آمریکا – اسرائیل و مزدوران شان. هیچ نیرویی نمی‌تواند اعلام کند به‌عنوانِ بخشی از ارتشِ آمریکا – اسراییل وارد جنگ می‌شود و بعد انتظار داشته باشد اردوگاهِ نظامی‌اش به عنوانِ یکی از پایگاه‌هایِ آمریکا - اسرائیل، موردِ حمله قرار نگیرد. این محاسبات دو نیروی فوق ارتجاعی و متخاصم علیه منافع مردم منطقه، ایران و کردستان است نه یک تصمیمِ احساسی که ما با یک بیانیه عاشقانه بتوانیم آن را خنثی کنیم.

بگذارید یک مثال پوچ اما دقیق را به شما بگویم: فرض کنید همسایه‌تان دو تا گرگِ وحشی را به حیاطِ خانه‌اش دعوت کرده تا با هم به خانه همسایه دیگر حمله کنند، و بعد خودش وسطِ حیاط چادر زده و به بچه‌هایش گفته "این جا امن است، ما برای آزادی می‌جنگیم". حالا همسایه پشتِ بام، یک آجر به سمتِ یکی از آن گرگ‌ها پرتاب می‌کند و آجر به چادرِ همسایه هم می‌خورد. شما از ما می‌پرسید چرا ما آن همسایه آجرپرتاب را محکوم نمی‌کنیم؟ مگر ما مسئولِ انتخابِ محلِ چادر زدنِ همسایه هستیم؟ مگر ما روزی صدبار هشدار ندادیم که این بلوک‌بندیِ ارتجاعیِ دوگانه، فقط به نفعِ همان گرگ‌هاست؟ اما همسایه گوشِ خر کرده بود و به جایش، برایمان پیامِ تهدیدآمیز می‌فرستاد که "شما خائنید چون با سربازانِ آزادی همدردی نمی‌کنید". خب، حالا که آجر خورده، سراغِ ما آمده، انگار نه انگار که خودش، عاشقانه و داوطلبانه، در کنارِ همان آجراندازها ایستاده بود و از آنها خواهش کرده بود که بیشتر و بیشتر آجر بپرانند تا "رژیم سقوط کند". ما نه با آجراندازِ پشتِ بام همدردیم و نه با همسایه‌ای که چادرش را در خطِ تیرِ مستقیمِ گرگ‌ها زده؛ ما با مردمی همدردیم که در زیرِ هر دو آجر، خانه‌شان ویران می‌شود.

و در نهایت، برای آنهایی که با دلِ خون و پستویِ ملتهب از ما می‌پرسند "پس وظیفه کمونیست‌ها چه می‌شود؟"، جوابِ ما یک جمله است: وظیفه یک حزب کمونیستی به این نیست که برایِ هر پرتابِ موشک، یک بیانیه تشییع‌گونه صادر کند؛ وظیفه یک حزب کمونیستی این است که قطب‌نمای آزادی‌خواهانه و انسانی خود را از دست ندهند و بداند در کدام سویِ تاریخ ایستاده است.

در پایان روز، یک زن وارد باشگاه آقایان شد که هیچ شعار پیچیده‌ای نداشت. فقط گفت: "شما در تاریخ گم و گور می‌شوید؛ ما نه پشت سر جمهوری اسلامی می‌رویم و نه پشت سر بمب‌افکن‌ها؛ جامعه بیش از هر چیز به زندگی، آزادی، امنیت، برابری و امکان ساختن آینده نیاز دارد." سکوتی سنگین سالن باشگاه را فرا گرفت. کارمندان به هم نگاه کردند؛ چنین جمله‌ای در هیچ‌یک از آیین‌نامه‌های باشگاه پیش‌بینی نشده بود. دستگاه برچسب‌ساز تلاش کرد واژه‌ای مناسب چاپ کند، اما فقط صدای تق‌تق آمد. فیوزها سوخت. مانیتور چشمک زد و نوشت: "خطا؛ برای این گزاره برچسب آماده وجود ندارد." همان لحظه، پای غول‌آسایی از آسمان پایین آمد؛ نه برای له کردن آدم‌ها، بلکه برای خرد کردن دستگاه برچسب‌سازی، دستگاه وارونه‌سازی واژه‌ها و ماشین تولید فحش. گردوغبار که نشست، تنها تابلوی کوچکی روی زمین باقی مانده بود که روی آن نوشته بودند: "در دست تعمیر؛ تا اطلاع ثانوی، لطفاً به جای فحش و برچسب زدن، فکر کنید." و این، برای باشگاه مردانه و لمپنهایِ سایبریِ آن، از هر انقلابی ترسناک‌تر بود. 

ما در حزب حکمتیست (خط رسمی)، همان زنی هستیم که بدون شعارهایِ پیچیده، از زندگی، امنیت، برابری و آینده گفت؛ نه برایِ خوشایندِ جمهوری اسلامی، نه برایِ خوشایندِ آمریکا و اسرائیل، بلکه برایِ خوشایندِ همان مردمی که از هر دو بلوکِ ارتجاعی بیزارند و خواهانِ جامعه‌ای هستند که در آن، آزادی با بمبِ اف-۳۵ تأمین نمی‌شود و عدالت با اعدام‌های جمهوری اسلامی. ما آنقدر مشغولِ ساختنِ راهی برای عبور از این جهنمِ دوقطبی هستیم که وقتی برای جواب دادن به پارسِ هر سگی که از جلوِ خانهٔ ما می‌گذرد، نداریم.

درود بر آنهایی که هنوز می‌دانند دشمنِ اصلی، هرکسی است که زندگیِ مردم را گروگان منافعِ یک بلوک بگیرد. حال فرقی نمی‌کند که آن بلوک، شعارش "الله اکبر" باشد یا "God Bless America".