چرا صدای جنبش ضدجنگ امروز بیش از هر زمان دیگری ضروری است؟
جهان بار دیگر بر لبه پرتگاهی ایستاده است که تاریخ، پیشتر بارها چهره هولناک آن را دیده است. نظمی که طی دهههای گذشته بر پایه برتری اقتصادی، سیاسی و نظامی قدرتهای بزرگ و بیش از همه ایالات متحده شکل گرفته بود، امروز با بحرانی عمیق و ساختاری روبهروست؛ بحرانی که دیگر نمیتوان آن را با توافقهای موقت، نشستهای دیپلماتیک یا جابهجایی دولتها پنهان کرد. توازن پیشین قدرت در حال فروپاشی است، قطبهای تازهای در اقتصاد و سیاست جهانی سر برآوردهاند و رقابت برای بازتعریف مناسبات قدرت، جهان را وارد مرحلهای کرده است که در آن جنگ دیگر یک استثنا نیست؛ بلکه بیش از پیش به ابزاری عادی برای حل بحرانهای نظام موجود تبدیل میشود.
این دگرگونی تنها به جابهجایی چند قدرت سیاسی محدود نیست. آنچه امروز در برابر چشمان ما جریان دارد، بازآرایی کل نظم جهانی است؛ بازآراییای که در آن دولتها برای کنترل بازارها، منابع طبیعی، مسیرهای انتقال انرژی، فناوریهای راهبردی، کریدورهای تجاری و حوزههای نفوذ ژئوپولیتیک، وارد رقابتی شدهاند که به یمن سیاستهای میلیتاریستی دول غربی هر روز ابعاد نظامیتری پیدا میکند. در چنین جهانی، زبان دیپلماسی در کریدورهای دمکراسی بیش از گذشته بی آبرو شده و جای خود را به زبان تهدید، تحریم، محاصره اقتصادی، مسابقه تسلیحاتی و در نهایت جنگ میدهد.
پایان دوران سلطه بلامنازع یک قدرت بر جهان، به معنای پایان منطق سلطه نیست. برعکس، هنگامی که هیچ قدرتی قادر نیست موقعیت پیشین خود را حفظ کند و قدرتهای نوظهور نیز هنوز توان تحمیل نظم تازه را ندارند، جهان وارد دورهای از بیثباتی میشود که ویژگی اصلی آن، تشدید رقابتهای ژئوپولیتیک و افزایش احتمال درگیریهای نظامی است. تاریخ سرمایهداری جهانی بارها نشان داده است که هرگاه توازن قدرت به هم خورده، جنگ به آخرین ابزار تقسیم مجدد جهان بدل شده است. جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم صرفاً نزاع میان چند دولت نبودند؛ آنها شیوهای بودند برای بازتوزیع قدرت، بازار و نفوذ میان قدرتهای بزرگ زمان خود.
امروز نیز نشانههای همان منطق را میتوان در ابعادی گستردهتر مشاهده کرد. آنچه تغییر کرده، اولا شکل ابزارهاست؛ نه ماهیت رقابت. جنگ دیگر فقط با لشکرکشی کلاسیک تعریف نمیشود. تحریمهای فلجکننده، جنگهای اقتصادی، تعرفههای تجاری، جنگ فناوری، محاصره مالی، حملات سایبری، عملیات اطلاعاتی و نبردهای نیابتی، همگی حلقههای زنجیره واحدی هستند که در نهایت، اگر راه دیگری برای حفظ یا گسترش قدرت باقی نماند، به جنگ مستقیم نظامی ختم میشوند. دوما تبدیل جنگ و جنگ طلبی به زبان غالب از طرف قدرت و قطب رو به افول است.
از همین منظر، نباید هیچیک از بحرانهای امروز جهان را جدا از دیگری دید. جنگ روسیه و اوکراین، رقابت فزاینده میان آمریکا و چین، تشدید مسابقه تسلیحاتی، بحران دریای چین جنوبی، کشمکش بر سر مسیرهای انتقال انرژی، نابودی غزه، کشتار مردم فلسطین، گسترش تنشهای نظامی در خاورمیانه، حملات اسرائیل و آمریکا به ایران و تهدید دائمی گشودهشدن جبهههای تازه، رخدادهایی مستقل و تصادفی نیستند. اینها اجزای مختلف بحرانی واحدند؛ بحرانی که از دل تضادهای ساختاری نظم سرمایه داری جهانی امروز سر برآورده است، نظمی که در منجلاب بی جوابی و بحران های عمیق درونی خود، غروب خونین برای آینده بشریت و تمدن خواب می بیند.
اما درست در همین نقطه، بزرگترین فریب نیز آغاز میشود.
قدرتهای درگیر، هر یک جنگ خود را با واژگانی متفاوت توجیه میکنند. یکی از "دفاع از دموکراسی" سخن میگوید، دیگری از "مبارزه با فاشیسم"، آن یکی از "امنیت ملی"، دیگری از "مبارزه با تروریسم"، "حفظ تمامیت ارضی"، "دفاع از تمدن"، "حمایت از ارزشهای انسانی" یا "نجات مردم". واژهها تغییر میکنند، پرچمها متفاوتاند، اما نتیجه تقریباً همیشه یکسان است: شهرهایی که ویران میشوند، کودکانی که زیر آوار میمانند، بیمارستانهایی که از کار میافتند، کارخانههایی که نابود میشوند و میلیونها انسانی که ناچارند خانه، زندگی و آینده خود را ترک کنند.
در پس تمام این روایتهای رسمی، واقعیتی ساده اما بیرحمانه پنهان شده است: جنگ، پیش از آنکه نبرد ارتشها و دولت ها باشد، جنگ علیه زندگی مردم است.
کسانی که جنگ را طراحی میکنند، همان کسانی نیستند که زیر آوار آن جان میدهند. تصمیمها در اتاقهای امن قدرت گرفته میشود، اما انفجارها در محلههای مسکونی رخ میدهد. بودجههای نظامی در پارلمانها تصویب میشوند، اما هزینه واقعی آن از سفره میلیونها کارگر، معلم، پرستار، بازنشسته و خانوادههای زحمتکش پرداخت میشود. ژنرالها نقشه عملیات را روی میزها ترسیم میکنند، اما این مردم عادیاند که روی زمین واقعی کاشانه، عزیزان و کودکانشان را از دست میدهند. بیمارستان، مدرسه، جاده، صنایع کلیدی، زیرساخت ها و هر آنچه نماد تمدن و بقاء حیاتشان است را از دست می دهند و زندگیشان به آوارگی، فقر یا مرگ بدل میشود.
در این میان، آنچه بیش از همه قربانی میشود، مردم محروم و طبقه کارگر در سراسر جهان است؛ انسان هائی که هیچ نقشی در طراحی این رقابتهای ژئوپولیتیک ندارد، اما نخستین و آخرین قربانی آن هستند.
اگر جنگ تنها به معنای رویارویی ارتشها بود، شاید میشد آن را صرفاً مسئلهای نظامی دانست؛ اما جنگ، پیش از آنکه در میدان نبرد آغاز شود، در ساختار اقتصاد و سیاست شکل میگیرد. پشت هر جنگ، شبکهای از منافع اقتصادی، رقابتهای ژئوپولیتیک، جاهطلبیهای سیاسی و تلاش برای حفظ یا گسترش سلطه قرار دارد. آنچه در میدان نبرد دیده میشود، آخرین حلقه زنجیرهای است که بسیار پیشتر در اتاقهای فکر، هیئتمدیره شرکتهای عظیم، مراکز تصمیمگیری دولتها و نهادهای نظامی آغاز شده است.
جنگ، برای میلیونها انسان به معنای مرگ، آوارگی، گرسنگی و نابودی است؛ اما برای بخشهایی از ساختار قدرت، به معنای قراردادهای کلان تسلیحاتی، کنترل بازارهای تازه، دسترسی به منابع استراتژیک، بازسازی سودآوری و تثبیت موقعیت سیاسی و سهم خواهی اقتصادی است. همین تضاد بنیادی است که توضیح میدهد چرا در جهانی که برای درمان بیماران، آموزش کودکان، مسکن، محیط زیست و رفاه عمومی همواره از "کمبود بودجه" سخن گفته میشود، میلیاردها دلار برای خرید جنگنده، موشک، ناو و سامانههای تسلیحاتی، بهسرعت و بدون تردید تصویب میشود.
در چنین نظمی، امنیت نیز معنای وارونه پیدا میکند. امنیت نه به معنای امنیت انسان، بلکه به معنای امنیت دولتها، بازارها، مسیرهای تجاری و سرمایه تعریف میشود. هنگامی که از "دفاع از امنیت" سخن گفته میشود، اغلب امنیت میلیونها انسان موضوع بحث نیست؛ بلکه امنیت ساختاری است که بقای خود را بر استمرار رقابت و برتری اقتصادی یا نظامی بنا کرده است. از همین روست که در بسیاری از موارد، هرچه بودجههای نظامی افزایش مییابند، احساس ناامنی مردم نیز بیشتر میشود.
اما شاید خطرناکتر از خود جنگ، تلاش برای طبیعی جلوه دادن آن باشد. رسانهها، تبلیغات رسمی، گفتمانهای ناسیونالیستی و ماشینهای عظیم تولید افکار عمومی، بهتدریج جنگ را از یک فاجعه انسانی به امری اجتنابناپذیر تبدیل میکنند. واژهها تغییر میکنند؛ "تهاجم و تعرض نظامی" به "عملیات پیشگیرانه"، "بمباران و جنایات جنگی" به "نقطه زنی و حمله دقیق"، "کشتار غیرنظامیان" به "تلفات جانبی" و "ویرانی شهرها" به "ضرورت امنیتی" بدل میشود. زبان، نخستین قربانی جنگ است؛ زیرا پیش از آنکه حقیقت کشته شود، معنای واژهها کشته میشود.
در چنین فضایی، جامعه به انتخابی دروغین سوق داده میشود؛ گویی تنها دو راه وجود دارد: یا باید پشت یکی از دولتهای درگیر ایستاد، یا به سود دولت مقابل سخن گفت. هر صدای مستقلی که بخواهد همزمان با جنگ، بمباران، اشغالگری، سرکوب و میلیتاریسم مخالفت کند، زیر فشار قرار میگیرد تا ناچار شود یکی از دو اردوگاه را برگزیند. این همان دوگانهای است که تقریباً در تمام جنگهای معاصر بازتولید شده است؛ دوگانهای که تلاش میکند مستقلترین صداها را نیز به سکوت یا صفبندی اجباری سوق دهد.
اما جنبش واقعی ضدجنگ دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود؛ از رد این انتخاب تحمیلی.
جنبش ضدجنگ نمیتواند خود را به پیوست یکی از بلوکهای قدرت تبدیل کند. اگر جنایت یک دولت دیده شود اما جنایت دولت دیگر نادیده گرفته شود، آنچه باقی میماند دیگر جنبش ضدجنگ نیست؛ بلکه بازتاب رقابت همان قدرتهایی است که جنگ را تولید کردهاند و نهایتا به زائده سیاسی یکی از اردوگاههای قدرت تبدیل خواهند شد. مخالفت با اشغالگری، هنگامی معنا دارد که مستقل از هویت اشغالگر باشد. مخالفت با بمباران، زمانی واقعی است که نوع هواپیما، رنگ پرچم یا زبان خلبان، معیار قضاوت نباشد. اگر معیار نجات بشریت از بختک سرمایه داری و سیستم خونخوارش باشد، هیچ بمبی مشروع نیست؛ هیچ کودک کشتهشدهای "هزینه قابل قبول" نیست و هیچ بیمارستان، زیرساخت، مدرسه، اماکن عمومی و اقتصادی، شهر و کاشانه مردم نباید به هدف نظامی تبدیل شود.
استقلال جنبش ضدجنگ، نه یک انتخاب اخلاقی صرف، بلکه ضرورتی سیاسی است. زیرا هرگاه این استقلال از میان برود، مردم بار دیگر به پیادهنظام رقابت قدرتهایی تبدیل میشوند که جنگ را آفریدهاند. تاریخ بارها نشان داده است که دولتها میتوانند در دشمنی با یکدیگر متحد باشند، اما در یک چیز همواره اشتراک دارند: هر دو از مردم خود میخواهند هزینه جنگ را بپردازند.
از کارگران خواسته میشود دستمزد کمتر را به نام "شرایط اضطراری" بپذیرند. از معلمان خواسته میشود کاهش بودجه آموزش را به نام "امنیت ملی" تحمل کنند. از بیماران خواسته میشود کمبود امکانات درمانی و داروئی را نتیجه "شرایط ویژه" بدانند. از جوانان خواسته میشود آینده خود را به میدانهای نبرد بسپارند و از جامعه خواسته میشود همه اینها را به نام "وطن"، "دفاع"، "افتخار ملی" یا "منافع کشور" بپذیرد.
در این میان، تضادی بنیادین پنهان میشود؛ تضادی که جنگ همواره میکوشد آن را زیر پرچمهای رنگارنگ ناپدید کند. پیش از آنکه مردم شهروند دولتهای مختلف باشند، انسانهاییاند که زندگی، کار، عشق، خانواده، امنیت و آینده میخواهند. کارگری که صبح در تهران، برلین، مسکو، پکن، کییف، نیویورک یا غزه برای تأمین معاش از خواب برمیخیزد، در واقع بیش از آنکه با صاحبان قدرت کشور مقابل تفاوت داشته باشد، با کارگر همان کشورها اشتراک دارد. آنان همگی نیروی کار خود را میفروشند، برای آینده فرزندانشان تلاش میکنند و قربانی تصمیمهایی میشوند که در شکلگیری آن نقشی نداشتهاند.
دشمنی میان انسانها، بیش از آنکه واقعیتی طبیعی باشد، محصول سیاستی است که میکوشد تضادهای واقعی جامعه را پشت دشمنیهای "ملی" پنهان کند. هنگامی که مردم سرگرم نفرت از یکدیگر شوند، کمتر فرصت خواهند داشت بپرسند چرا همزمان با افزایش بودجههای نظامی، هزینه آموزش، درمان و رفاه کاهش مییابد؛ چرا ثروت در دست اقلیتی کوچک انباشته میشود و اکثریت جامعه باید هزینه بحرانهایی را بپردازد که خود هرگز در ایجاد آنها سهمی نداشتهاند.
از همین رو، دفاع از صلح صرفاً مخالفت با شلیک گلوله نیست. دفاع از صلح، دفاع از استقلال مردم محروم جهان در برابر تمام قدرتهایی است که میکوشند او را به ابزاری برای پیشبرد اهداف خود تبدیل کنند. جنبش ضدجنگ زمانی معنا پیدا میکند که بشریت و تمدن را، نه دولت را؛ زندگی را، نه مرز را؛ و آینده مردم را، نه منافع قدرتها، نقطه آغاز قضاوت خود قرار دهد.
در جهانی که ماشینهای جنگ هر روز بزرگتر میشوند، مستقل ماندن دشوار است؛ اما دقیقاً به همین دلیل، استقلال جنبش ضدجنگ بیش از هر زمان دیگری ضروری است. زیرا اگر این صدا خاموش شود، آنچه باقی میماند تنها رقابت روایتهای رسمی و سمی قدرتهایی خواهد بود که هر یک جنگ خود را "آخرین جنگ برای صلح" معرفی میکنند؛ همان وعدهای که تاریخ بارها داده و هر بار نتیجه آن چیزی جز گورستانهای بزرگتر نبوده است.
