در یکی از ویدئوهایی که این روزها از جانب طرفداران پهلوی پخش می‌شود، صحنه‌ای را می‌بینیم که فراتر از اختلاف سیاسی است؛ سقوط کامل انسانیت. فردی با لحنی تمسخرآمیز و خشم‌آلود، درباره نرگس محمدی که سال‌ها از عمرش را در زندان گذرانده، سؤال‌هایی را در فرم کنایه مطرح می‌کند که نه از سر حقیقت‌جویی، بلکه از سر کینه و بی‌رحمی است:

"چرا اعدام نشده؟ چرا هنوز زنده است؟ چرا در زندان دوام آورده؟ حتی ظاهر و بدن او را بهانه تمسخر و تخریب قرار می‌دهد، گویی انسانیت به کلی از این نگاه حذف شده است.

این‌جا دیگر بحث راست و چپ سر سیاست نیست؛ بحث این است که چگونه یک طرفدار گذشته پرست جناب پهلوی می‌تواند تا این حد از حس انسانیت تهی شده باشد و حتی آرزوی مرگ یک انسان اسیر در زندانهای جمهوری اسلامی را به زبان بیاورد. این همان نقطه‌ای است که تفاوت‌ها فرو می‌ریزند. وقتی کسی برای مخالفش طناب دار آرزو می‌کند، وقتی زندان و سال‌ها مبارزه را به سخره می‌گیرد، وقتی کرامت انسانی را این‌گونه لگدمال می‌کند، دیگر نمی‌توان ادعای آزادی‌خواهی داشت.
با همه اختلاف‌های فکری با نرگس محمدی، نمی‌توان در برابر چنین رفتاری سکوت کرد. این سطح از بی‌شرمی و خشونت کلامی، نه‌تنها ادامه همان فرهنگ سرکوب است، بلکه گاهی حتی عریان‌تر و بی‌پرده‌تر از چیزی‌ست که از آن انتقاد می‌شود. این‌جا مسئله دفاع از یک فرد نیست؛ دفاع از حداقل‌های انسانیت و پرنسیب های انسانی است که دارد زیر پا گذاشته می‌شود.

ویدیوهایی که این روزها دست‌به‌دست می‌شوند، فقط یک تصویر ساده نیستند؛ اعتراف‌اند. اعتراف به یک نگرش فاشیستی که از تحقیر، خشونت و حذف مخالف لذت می‌برد. وقتی کسی با خنده از مرگ، اعدام، توهین جنسی و لگدمال کردن کرامت انسان حرف می‌زند، دیگر مهم نیست چه پرچمی در دست دارد؛ او از همان مکتب سرکوب سیاسی و استبداد آمده است.

این رفتارها یادآور همان فرهنگی‌ست که سال‌ها گلوی مردم ایران را فشرد: فرهنگ اوباش‌گری سیاسی، تقدیس خشونت و تبدیل زن و بدن زن به ابزار توهین. کسانی که ادعای آزادی دارند اما زبانشان پر از نفرت و تحقیر است، فقط نسخه‌ای دیگر از همان استبدادی هستند که مردم از آن به ستوه آمده‌اند.

آن‌ها که امروز با پرچمی متفاوت «نجات ایران» را فریاد می‌زنند اما در عمل از تحقیر، حذف، خشونت و آرزوی اعدام برای مخالفان لذت می‌برند، تفاوتی ماهوی با جمهوری اسلامی ندارند؛ فقط لباس و شعارشان عوض شده است. استبداد، وقتی در سیاست و فرهنگ ریشه داشته باشد، می‌تواند هم عمامه بر سر بگذارد و هم تاج بر سر خیال خود حمل کند.

کسی که برای مخالفش آرزوی مرگ می‌کند، کسی که از فحش‌های جنسی و زن‌ستیزانه برای خرد کردن انسان‌ها استفاده می‌کند، کسی که بدن زن را ابزار توهین و تحقیر می‌سازد، نه آزادی‌خواه است و نه مدافع ایران؛ او ادامه همان سیاست و فرهنگ پوسیده‌ای‌ست که چهار دهه بر گرده مردم سوار بوده است. تفاوتی ندارد نامش بسیجی باشد یا سلطنت‌طلب؛ هر دو از یک ریشه تغذیه می‌کنند: نفرت، اقتدارطلبی، حذف مخالف و تقدیس خشونت و استبداد.

وقتی در خیابان‌های اروپا، جایی که خیلی ها مدعی هستند که حداقل مفهوم  آزادی و احترام را می توان در آن آموخت، همان ادبیات رکیک، همان تهدید، همان رفتارهای اوباش‌گونه و همان عطش حذف از جانب سلطنت طلبان دیده می‌شود، دیگر روشن است که مسئله فقط حکومت نیست؛ مسئله پرچم و اهدافی است که هنوز بعد از گذشت نیم قرن از انقلاب علیه سلطنت، جرات کرده دوباره با آرم ساواک، زندان، شکنجه و «خفه کردن صدای مخالف» از گور تاریخ بیرون آید. کسانی که با لباس ساواک راهپیمایی می‌کنند، در حقیقت به مردم ایران می‌گویند: «اگر قدرت دست ما بود، تاریخ را تکرار می‌کردیم.» این نه نوستالژی، بلکه اعتراف به میل خطرناک این جریان به سرکوب است. و به نظر می رسد که آنها فقظ دنبال کلید می گردند.

دردناک‌تر این است که این جریان‌ها، درست مانند جمهوری اسلامی، خود را مالک حقیقت می‌دانند. هرکس انتقاد کند «خائن» می‌شود، هرکس سؤال بپرسد «دشمن» است، هرکس مستقل فکر کند باید تحقیر و حذف شود. این همان منطق جمهوری اسلامی است؛ فقط رنگ پرچم عوض شده. همان‌گونه که جمهوری اسلامی از دین برای سرکوب استفاده می کند، این‌ها نیز از «میهن» و خون جوانان برای توجیه خشونت و نفرت بهره می‌برند.

ما از یک دیکتاتوری عبور نمی‌کنیم که به نسخه‌ای حقیرتر، خشن‌تر و بی‌شرم‌تر از همان دیکتاتوری برسیم. مردم ایران برای تعویض چکمه سرکوب مبارزه نکرده اند، بلکه برای پایان دادن به سیاست سرکوب می جنگند.

ایران آینده را نه ساواک می‌سازد، نه بسیج، نه شکنجه‌گر، نه فحاش، نه عاشقان اعدام. ایران را جنبشی خواهند ساخت که کرامت انسان را بالاتر از هر منفعتی بدانند؛ زن را ابزار توهین نبیند؛ مخالف را دشمن نداند؛ و آزادی و رفاه را فقط برای همگان میخواهد.