روایت چهار دهه مبارزه سیاسی و اقتصادی در جامعه ایران

۱. مسئلهٔ روایت مسلط رسانه ای: "ناتوانی مردم"

در بخش بزرگی از گفتار رسانه‌ای، از دستگاه ایدئولوژیک جمهوری اسلامی تا بخش گسترده از اپوزیسیون راست و نیز رسانه‌های جریان اصلی غرب، این گزاره و تصویر القا می‌شود که گویی جامعهٔ ایران پس از چهار دهه ناتوان در ساقط کردن حاکمیت، اکنون به بن‌بست تاریخی رسیده و بنابراین تغییر سیاسی ناگزیر به فشار یا مداخلهٔ خارجی و بمباران یا جنگ وابسته است.

این روایت، بیش از آن‌که تحلیلی واقعی از توازن قوای اجتماعی باشد بر مجموعه‌ای از تحریف‌های تاریخی و سیاسی استوار است. از منظر مارکسیستی، چنین روایتی را باید نوعی سلب عاملیت تاریخی از طبقات فرودست دانست؛ سازوکاری ایدئولوژیک که در آن، قدرت مردم نه سوژهٔ تاریخ بلکه ابژهٔ "نجات" معرفی می‌شوند. این چیزی جز همان ایدئولوژی بورژوایی برای پنهان‌سازی روابط واقعی قدرت نیست. تکرار کنندگان این توهم‌سازی بزرگ ‌که مردم ایران "نتوانسته‌اند" جمهوری اسلامی را در چهل‌وچند سال کنار بزنند، پس باید منتظر بمب، موشک و دخالت خارجی بمانند، اما این بخش تاریخ را حذف میکنند که بخش اعظم این عالیجنابان در طول این چهل و چند سال خود در کنار لابی با این یا آن بالک جمهوری اسلامی بودند، دقیقا همان زمانی که مردم در حال مبارزه با این حاکمیت هار و مستبد بودند.

این در حالیست که تحلیل مادیِ تحولات ایران نشان می‌دهد که نقطهٔ کانونی تغییر، نه در مداخلهٔ بیرونی بلکه در توازن قوای درونی جامعه قرار دارد.


۲.  دولت و حکومت در ایران: فراتر از تقلیل حقوقی

در سنت مارکسیستی، دولت صرفاً یک نهاد حقوقی یا اداری نیست؛ بلکه هیئت سازمان‌یافتهٔ قدرت یک طبقه برای سرکوب طبقهٔ دیگر است. در تجربهٔ پس از ۱۳۵۷، حاکمیت جمهوری اسلامی را می‌توان شکلی خاص از دولت اقتدارگرای مذهبی -سرمایه‌داری دانست که: بر ائتلافی از سرمایهٔ دولتی، نظامی و شبه‌رانتی تکیه دارد؛ از دستگاه ایدئولوژیک مذهبی برای تولید هژمونی استفاده می‌کند؛ در عین حال در ساختار اقتصاد جهانیِ سرمایه‌داری ادغام شده است، هرچند در موقعیتی تنش‌آلود و کشوری با سیستم سرمایه‌داری وابسته. بنابراین تحلیل صرفاً "استبداد سیاسی" بدون تحلیل روابط طبقاتی و اقتصاد سیاسی و کشمکش و تقابل هر روزه این دو طبقه متخاصم ناکافی است.


۳.  تداوم مبارزهٔ طبقاتی: تاریخ حذف‌شده

برخلاف روایت "انفعال، ناتوانی مردم و استیصال" از طرف حاکمیت جمهوری اسلامی و اپوزسیون خارج نشین گوش به فرمان دول غربی، تاریخ چهار دههٔ گذشته ایران سرشار از اشکال گوناگون مقاومت اجتماعی و دستاوردهای همین مردم است.

مقاومت‌های سیاسی و سازمانی دههٔ ۶۰ و عقب‌نشینی حاکمیت در حوزهٔ کنترل فرهنگی و سبک زندگی (ماهواره، موسیقی، پوشش، فضاهای عمومی)؛
گسترش جنبش‌های دانشجویی، زنان و کارگری با مطالبات آزادی‌خواهانه و برابری‌طلبانه دههٔ ۷۰؛ 
اعتصاب‌های کارگری پیوسته  تا امروز؛
خیزش‌های سراسری دی ۱۳۹۶ ، آبان ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ که نشانهٔ گذار نارضایتی اقتصادی به بحران سیاسی‌اند؛
گسترش جنبش زنان و مبارزه علیه مناسبات مردسالارانه و تغییر و تثبیت جایگاه زن در مناسبات تولیدی امروز ایران و زندگی اجتماعی.
این‌ها نشانهٔ ناتوانی نیست؛ نشانهٔ یک جنگ اجتماعی طولانی است. این روند تاریخی نشان می‌دهد که مسئله، "ناتوانی جامعه" نیست؛ بلکه با یک کشمکش طولانی میان دولت اقتدارگرا و جامعه‌ای پویا و معترض روبه‌رو هستیم. این روند را باید انباشت تدریجی نارضایتی طبقاتی و فرسایش هژمونی حاکمیت جمهوری اسلامی دانست؛ فرآیندی که لزوماً خطی یا کوتاه‌مدت نیست. به این معنی مبارزات مردم و پائین جامعه یا مبارزه محکومین  در ظرف این چهل سال، حاکمین را به گوشه رینگ کشانده، اینجا همان فرصت طلائی برای امپریالیسم است که با بهره برداری از قدرت مردم وارد میدان شود و با اسم رمز "دفاع از مردم" سناریوی ساقط کردن یا به زانو درآوردن یک رقیب منطقه ای را با بزک کردن آزادی خواهی و برابری طلبی مردم ایران پیش ببرد.


۴.  امپریالیسم و "نجات از بیرون"

در این چارچوب، ایدهٔ وابسته‌کردن تغییر سیاسی به مداخلهٔ خارجی نوعی وارونگی تحلیلی است. در واقع نشان می‌دهد که مداخلهٔ قدرت‌های بزرگ امپریالیستی هرگز خنثی نیست؛ بلکه با منطق: گسترش بازارها؛ کنترل منابع؛ تغییر نظم ژئوپولیتیک سرمایه‌داری جهانی به نفع خود؛ پیوند دارد. تجربه‌های معاصر منطقه از عراق تا لیبی و افغانستان تا سوریه نشان داده که مداخلات نظامی نه‌تنها به دموکراسی پایدار منجر نشده، بلکه اغلب به فروپاشی اجتماعی، جنگ داخلی، وابستگی ساختاری، خشونت ساختاری طولانی‌مدت و اقتصاد کنترلی وابسته  انجامیده است. از این منظر، طرح "رهایی از طریق بمباران و رهبر تراشی" را باید بخشی از ایدئولوژی امپریالیستیِ بازتولید سلطه دانست، نه پروژه‌ای رهایی‌بخش.


۵.  پرسش کلیدی این است:

چرا روایت مداخله خارجی به عنوان تنها راه نجات دقیقاً در لحظهٔ ضعف حاکمیت زیر ضرب قدرت اعتراضی مردم تقویت می‌شود؟

چرا گفتمان "تغییر از بیرون و رهبر تراشی" معمولاً زمانی اوج می‌گیرد که مبارزهٔ اجتماعی درون کشور شدت می‌یابد؟

پاسخ را می‌توان در منطق حفظ نظم سرمایه‌داری جهانی جست: 

انقلاب‌های توده‌ایِ مستقل می‌توانند مالکیت و مناسبات تولید را به چالش بکشند؛
بنابراین نیروهای مسلط جهانی می‌کوشند مسیر تغییر را به گذار کنترل‌شدهٔ نولیبرالی محدود کنند؛
در نتیجه، عاملیت توده‌ای به نفع "رهبرتراشی های مطیع و جایگزین" مهار می‌شود.
پس احقاق گفتمان تغییر با توصل به مداخله نظامی و خارجی به روایت سازی عظیمی نیاز دارد که تمامی توپخانه تبلیغی و پروپاگاندای غرب را میطلبد؛ تا چند کارکرد را هم‌زمان تضمین کند:

سلب قدرت مبارزاتی از مردم و حذف جدال تاریخی طبقاتی و دستاوردهایشان از معادله و تبدیل آنان به "ابژه نجات‌پذیر".
مشروعیت‌بخشی به مداخلهٔ قدرت‌های خارجی در قالب گفتمان حقوق بشر یا دموکراسی.
بازآرایی نظم سیاسی آینده مطابق منافع ژئوپولیتیک و اقتصادی بیرونی، نه مطالبات اجتماعی درون کشور.
به بیان دیگر، هنگامی که قدرت اجتماعی مردم افزایش می‌یابد و حاکمیت در موقعیت ضعف قرار می‌گیرد، نیروهای خارجی و هم‌پیمانان رسانه‌ای‌شان می‌کوشند با مصادرهٔ این انرژی اجتماعی، مسیر تغییر را کنترل‌پذیر کنند، چه بسا اگر به سرنگونی حکومت جمهوری اسلامی نیز نینجامد بلکه بقا و عمرش را برای مدتی طولانی تر تضمین کند.

چرا دقیقاً حالا از جنگ حرف می‌زنند؟ چون می‌ترسند. نه از حکومت  بلکه از قدرت مردم. وقتی طبقهٔ کارگر اعتصاب می‌کند،
وقتی زنان نظم پدرسالار را می‌شکنند، وقتی دختران حجاب را در کشوری با فلسفه وجودی مذهب کنار می گذارند، وقتی جوانان ترس را کنار می‌گذارند، سرمایه‌داری جهانی یک خطر بزرگ را می‌بیند: "انقلابی که قابل‌کنترل نیست". پس در، چه باید کرد آنها یک چیز مسلم است، مسیر را باید به هر قیمتی عوض کنند: از انقلاب مردمی به "تغییر مهندسی‌شده".

جمهوری اسلامی و امپریالیسم، دو قطب یک نظم هستند، یکی با سرکوب داخلی حکومت می‌کند، دیگری با سلطهٔ جهانی. اما هر دو یک چیز را نمی‌خواهند: قدرت واقعی مردم. یکی مردم را به نام دین خاموش می‌کند، دیگری به نام دموکراسی بمباران میکند. هر دو در یک چیز مشترک هستند: دشمن رهایی از پایین هستند.

پس معادله را کاملا معکوس کرده اند، اینجا مردم نیستند که ابژه نجات هستند بلکه قدرت های غربی هستند که راه نجات خود را در آویزان شدن به قدرت مردم گره زده اند و با تمام قدرت برای رسیدن به آرزوهای دیرینه شان خطاب به مردم فراخوان میدهند. 

معادله برعکس است، در چنین شرایطی، هرگونه پروژهٔ "تغییر از بیرون" بیش از آن‌که پاسخ به نیازهای جامعه باشد، تلاشی برای مهار یک تحول بالقوهٔ رادیکال از پایین است و این همان چیزی است که در دنیای واقعی آن را مصادرهٔ انقلاب و تحریف خواست مردم مینامند.

چهار دههٔ گذشته را نمی‌توان تاریخ شکست مردم ایران دانست؛ بلکه باید آن را تاریخ مقاومت پیوستهٔ اجتماعی در برابر یک ساختار اقتدارگرا فهمید. روایت‌هایی که راه رهایی را در بمباران یا مداخلهٔ خارجی جست‌وجو می‌کنند، نه‌تنها با واقعیت‌های تاریخی هم‌خوان نیستند، بلکه خطر جایگزینی یک سلطه با سلطه‌ای دیگر را در خود میپروراند.


۶. افق رهایی در تحلیل کمونیستی

در سنت مارکسیستی، رهایی نه محصول مداخلهٔ خارجی بلکه نتیجهٔ: خودسازمان‌یابی طبقاتی، همبستگی کارگران، زنان و فرودستان، دگرگونی مناسبات مالکیت و قدرت است. به بیان دیگر، بدون تحول مادی در ساختار طبقاتی، هر تغییر سیاسی صرفاً جابه‌جایی در درون نظم سرمایه‌داری باقی می‌ماند.

درنتیجه:

روایت "ناتوانی مردم ایران" یک گزارهٔ تحلیلی بی‌طرف نیست، بلکه: عاملیت تاریخی مبارزه طبقاتی مردم را حذف می‌کند؛ مداخلهٔ امپریالیستی را طبیعی جلوه می‌دهد؛ امکان تحول رادیکال اجتماعی از پایین را پنهان می‌سازد. 

خوانش کمونیستی نشان می‌دهد که چهار دههٔ گذشته نه تاریخ شکست، بلکه تاریخ مبارزهٔ ناتمام طبقاتی است؛ مبارزه‌ای که سرنوشت آن نه در پایتخت‌های جهانی و مهره های مطیع و مخلص آنها، بلکه در توازن قوای اجتماعی درون ایران تعیین خواهد شد.

حقیقت ما ساده است : نه بمب افکن غرب ما را آزاد می‌کند، نه سرکوب جمهوری اسلامی ما را شکست می‌دهد. آزادی فقط یک منبع دارد: سازمان‌یابی مردم، همبستگی کارگران، قدرت زنان، شور جوانان، اتحاد فرودستان، این همان نیرویی است که
هیچ ارتشی توان شکستش را ندارد. آینده از آنِ کسانی است که می‌ایستند، تاریخ را نه بمب‌ها، بلکه مردم می‌نویسند و تاریخ مبارزه مردم برای رسیدن به رفاه، امنیت، آزادی و برابری و گرفتن قدرت به دستان خود هنوز تمام نشده است.