ناصر تقوایی درگذشت. گذری بر نقش و بر فعالیتهای هنری و حرفه ای او در سینما نه از من بر میاید و نه هدف از این نوشته است. ناصر تقوایی به نوآوری مشهور است و آن مشخصا در تعمیق در جامعه معاصر خود او جلوه می یابد. نویسنده سایت ایلنا تقوایی را فیلسماز کارگری معرفی کرد. دقیقا برای من روشن نیست مبنای ارزیابی نویسنده ایلنا چیست، اما تنها به خاطر فیلم ״ناخدا خورشید״ هم که باشد، دراینکه ناصر تقوایی در تهیه این فیلم، از اقتباس فیلم نامه تا کارگردانی کم نظیرش در قالب هنر کارگری، یک نمونه برجسته در سینمای کارگری زبان فارسی است، جای تردید نیست. من فکر میکنم یک مقایسه با فیلم تنگسیر، چه در شباهت و چه در تفاوتها در مورد سمت و سوی کارگری ״ناخدا خورشید״ گویا باشد.
اقتباس تقوایی از رمان و قلم ارنست همینگوی در جلوه کارگری فیلم سنگ تمام میگذارد. اصالت کارگری اورجینال را با خود همراه دارد، و کار ناصر تقوایی در تجسم تاکیدهای کارگری در ایفای نقش بازیگران و صحنه پردازی، استادانه است. این تفاوت بزرگی است که در مقایسه با یکی دو فیلم دیگرمشابه امریکایی از همین اثر همینگوی در چشم میزند.
در فیلم اتفاق زیادی نمیافتد. جز در سکانس آخر که سفر آخر ناخدا و لنج او است و همه چیز به پایان میرسد، بخش اساسی فیلم در دیالولگ میان پرسناژها است که در جزیره کوچکی در "آخر دنیا" رخ میدهد. در این جزیره در انتهای خط مرزی، از یک طرف تعدادی تبعیدی در ادامه جرم و مجازات گرد هم آمده اند که فرار قبل از "انکه بپوسند" آنها را در وسوسه و نقشه های ناموفق بهم گره میزند:
"اینجا ایستگاه آخر تبعیدگاهها است، هر کس را اینجا میفرستن میخان از شرش راحت بشن".
از طرف دیگر ناخدا و تعداد دیگری از مردمش هستند که:
"تو نمیدونم چه مسلکی داری، ولی اینجا جایی است که من دنیا اومدم ..... به تو امروز بگن تبعیدیت تموم شده از اینجا میری، اما ماها نه. اینجا جایی است که میخام توش زندگی کنم و یک روزی هم سرم را بگذارم روی خاکش و بمیرم."
زندگی مردم در آن برهوت و گرما با چی میگذرد؟ البته قاچاق سیگار و بطری های "نجسی" که بخشا از سر نامسلمونی صرف مصارف خود شون میرسد و بخشا برای فروش. "همه جنس ها مثل خرگوش میمونه، نصفش حلال است و نصفش حروم". اما مشکل اصلی در مزاحمت دائمی ماموران و سایر ادارات دولتی است، "امنیه ها" و "شورتی ها" که مردم را و هر گونه حرکت آنها را زیر نظر دارند و دائما بازرسی و بازجویی میکنند.
پرسناژ ناخدا در همراهی با آقای فرهان، علی نصیریان، جذبه اصلی فیلم است. ناخدا فقط کنترل "بمبک" لنج خود را در دست ندارد بلکه او "ملول" رفیق بیست ساله را در کنار خود دارد که کارهایش با او جور میشود و "چفت دهان" ملول را نیز در دست خود دارد. ناخدا از اتاق خود از سر و سر هر چیز مطلع است. از ملول بشنوید:
״این روزا هیچ کاری نیست که کفاف بده، زندگی روشون بچرخه ... من خودم روزها توی بمبک، شبها هم نوکر دولت هستم، در بخشداری در شبهای تاریک مهتابی فانوس کشی میکنم تا رهگذرها نترسند...״
لنج تنها بخش کوچکی از مخارج زندگی را تامین میکند. همه شانس "فانوس کشی" در میان خرابه های ده را هم ندارند. نقش ناخدا با آن آدم های بشدت گوناگون که هدفشان در آوردن نان است و در این راه به هزار و یک پیشه دیگر نیز تن میدهند تا سر و ته زندگی را هم بیاورند چه بسا به یکدیگر تنه بزنند، مسابقه احمقانه کوبیدن بطری در ملاج یکدیگر، سنگسری، و فانوس کشی در دل تاریکی شب برای ترساندن جن ها در ملاقات ترسناک شبانه آنها در ساختمانهای خرابه جزیره از آن جمله هستند. داستان ماهیگیری از آب خلیج از همین نوع است، هنر بزرگ ماهیگیری آنجا است که قلاب در دهان ماهی در اندازه دقیقا درستی گیر کند که نه آنقدر کوچک که به دردسرش نیارزد و نه آنقدر بزرگ که ماهیگیر را به دردسر بیاندازد.
اما درست مثل هر شهر و هر چزیره؛ در جوار محرومیت و رنج عمومی اینجا نیز از اواسط فیلم سر و کله یک خاجه پیدا میشود که همه اجناس قاچاق بدست او میرسد و از همان آب خلیج که جز ربج و بدبختی چیزی از آن عاید مردم نیست، مروایدهای گران قیمت از نوع جواهرات تاج ملکه انگستان "فت و فراوون" صید میشوند.
در بازگشت به لنگر کارگری ناصر تقوایی باید به نیم ساعت اول فیلم و دیالوگ فرهانی و ناخدا برگردیم. فرهانی ناخدا را در مقابل یک معامله فریبنده قرار میدهد: ده یازده نفر که "سیاسی فراری، کله شون پر است، نیت شون خیره" رو ببری اونور آب!
ده دقیقه دیالوگ در باره این موضوع بارها و بارها در صحنه های بعدی زنده میشود. بیننده صحنه به صحنه از دل حرفهای ناخدا به شخصیت او و جوهره کارگری فیلم پی میبرد:
״نه نمیتونم، بخاط پولش نیست، تو نمیدونم چه مسلکی داری، پولی که تو میخواهی بمن بدی ، من هنوز نمیدونم عکس شاه چه مملکتی رویش است اما، اون بینواهایی که زندگیشونرا دادن به دست تو، لابد چند تا آدم بیکار و بدبخت هستند که دنبال یک لقمه نان میخوان از وطن آواره غربت بشن. اونوقت تو بمن میگی من ببرم پیاده شون کنم جاییکه نه آب هست و نه آبادی ... تو یکی از این جزیره های وسط دریا ... تو خیال اونا این سفر به بهشته. تو میگی من ببرمشون به جهنم؟״
در فیلم ناصر تقوایی "دست" و "کار" نقش مهمی را ایفا میکنند. ناخدا خود یک دست دارد.
״-من و زنم و سه دختر با همین یک دست نان میخوریم، اگر ایندفه گیر چنگ شورتی ها بیافتم حالا نوبت این یکی دستمه.
- چه بلای سر دستت آمده
- بریدنش
- به همین راحتی؟
- قصه اش درازه وقتی که نان حلال میخوردم ...
- رو دریا با یک دست چطور کار میکنی؟
- نگا به این دست نکن، چشمت به اون یکی باید باشه״
جنبه استادانه و خلاقیت ناصر تقوایی آنجاست که از ناخدا یک شخصیت مرکزی فیلم را تا آخر جلو میراند بدون آنکه نیاز پیدا کند که از او یک قهرمان بسازد. در کلام آخر، هنوز ناگفته های بسیار از سکانسهای زیبا و دیدنی فیلم، نمیتوانم دیالوگ بسیار گیرا میان ناخدا و همسرش قبل از سفر پر از دلهره را از قلم بیاندازم:
״نه پول و نه صحت درست و حسابی هم که ندارم، آنها که دو تا دست دارند حریف نمیشن، تا چه برسه به آدم یک دستی؟ نیمدانم قانون را کی نوشته، اما میدونم هیچ جای دنیا، هیچ قانونی نیست که آدمیزاد را گشنه بخواد. تا وقتی، من به تو بگم که تا وقتی زن و بچه خاجه ماجه تو این ولایت نون میخوره، زن و بچه ما هم باید بخوره...״
این یک پایان درخشان در بزرگداشت ناصر تقوایی هم هست.
