در جهان پس از جنگ سرد، واژهی "دموکراسی" به بتِ سیاسی بدل شد؛ واژهای که دولتهای سرمایهداری غربی همچون صلیب مقدس با خود حمل میکنند تا سلطهی بلامنازع خویش را مشروع جلوه دهند. اما آنچه زیر این پرچم میگذرد، نه حکومت مردم بر مردم، بلکه مهندسی افکار عمومی برای تحمیق تودههای مردم و سرکوب سازمانیافته در جهت تداوم هژمونی نظام سرمایه بر جامعه است.
دموکراسی غربی، آن گونه که رسانههای لیبرال و میناستریم مینمایانند، دیگر حتی زرورقی برای پوشاندن دیکتاتوری طبقه سرمایهدار نیست؛ نقابش افتاده و چهرهی واقعی آن، یعنی "قدرتِ متمرکز سرمایه" و "دولتِ پلیسی"، آشکار شده است. از واشنگتن تا برلین، از پاریس تا لندن، آنچه امروز به نام دمکراسی جریان دارد، چیزی نیست جز کنترلِ هوشمندانه و دیجیتالشدهی مردم، در قالب انتخاباتِ نمایشی و شعارهای اخلاقیِ توخالی.
دموکراسی غربی بزرگ ترین دروغ قرن بیست ویکم است؛ افسانهای که زیر سایهی قدرت رسانهها و سرمایه، به مردم جهان فروخته میشود تا نظام سلطهی امپریالیستی همچنان تداوم یابد. آنچه امروز در واشنگتن، برلین، لندن و پاریس به نام آزادی تبلیغ میشود، در واقع نظامی از کنترل، تبعیض و سرکوب سازمانیافته است که تنها هدفش حفظ منافع اقلیت ثروتمند در مقابل اکثریت شهروندان جهان است.
چهرهی عریان دموکراسی: اروپا؛ آزادی در خدمت سرکوب
دموکراسی در جهان سرمایهداری، هرگز از محدودهی منافع طبقهی حاکم فراتر نرفته است. نظامهای پارلمانی اروپا و آمریکا در ظاهر بر رأی مردم استوارند، اما در واقع به دست اقلیتی از طبقه بورژوا و دولتهای آنها که قدرت را تصاحب کرده اند اداره میشوند. سود سرمایه است که تصمیم میگیرد چه کسی "انتخاب" شود، طول و عرض آزادی جامعه چقدر باشد و کدام سیاست و اعلام موضع باید با اکسیر "دموکراسی" تطهیر شود. جالب است که ادعای "آزادی بیان" در همین اروپا که مهد دمکراسی است، تو زرد از آب درآمده است. جهان شاهد بود که چگونه جولیان آسانژ که گوشههائی از واقعیت شنیع، جنایتکارانه و دروغین دموکراسی غربی را افشا کرد، بیش از یک دهه در سیاهچالههای بریتانیا محبوس کردند.
اسرائیل پایگاه سیاسی، نظامی و تهاجمی دموکراسی غربی در خاورمیانه و تنها کشور مدعی به اصطلاح حاکمیت دموکراسی در خاورمیانه، سالهاست که به جنایات جنگی و پاکسازی قومی و تهاجم های نظامی ادامه میدهد و تمامی دول غربی تمام قد از این مدل دموکراسی غربی حمایت می کنند و علیه خواست مردم این کشورها و علیه مطالبه پایان جنگ و جنایات با اسم رمز آنتی سمیتیسم "ضدیت یهودی" سنگر می بنندند و سرکوب میکنند. وقتی نهایتا سرکوب راه را به بحران سیاسی داخلی باز میکند حکام دمکرات شمشیر از رو می بندند و شخص اول قدرت آلمان اعلام میکند که با تمام قدرت از اسرائیل به عنوان شریک اصلی دموکراسی غربی حمایت می کنند چراکه سناریوها و پروژه های کثیف عالیجنابان را مو به مو اجرا میکند.
در اکتبر ۲۰۲۵، رهبر حزب دموکرات مسیحی آلمان (CDU)، در سخنانی آشکارا نژادپرستانه علیه خارجی ها در رسانه های حکومتی ظاهر میشود و اعلام میکند، نقل به مضموم : "خارجیها سیمای جامعهی ما را زشت کردهاند".
در آمریکا نیز، دونالد ترامپ بار دیگر با سبک عملکرد بی پروایش در عدم حفظ ظاهرسازی، ماهیت واقعی این دموکراسی را بیشتر برملا کرد. او در برابر اعتراضات گستردهی مردمی علیه نژادپرستی، فقر و جنگ، گارد ملی و دستگاه سرکوب پلیسی را به خیابانها گسیل داده تا "نظم آمریکایی" را حفظ کند. ترامپ نه تنها بر سر معترضان فریاد میزند، بلکه در شبکههای اجتماعی نیز، با لحنی توهینآمیز و زبانی نفرت انگیز، بر سر مردم خود "لجن و کثافت میپاشد" و آنها را به تفاله و لجن در کف خیابان تشبیه می کند.
اروپا، که خود را قلب تمدن و حقوق بشر میخواند، امروز به مرکز تبعیض و سرکوب بدل شده است. پلیس آلمان در برخورد با تظاهراتهای دفاع از حقوق بشر و ضد جنگ، چنان خشونتی به خرج میدهد که یادآور دیکتاتوریهای قرن بیستم است، تصاویر منتشرشده از برخورد پلیس آلمان با تظاهر کنندگان بویژه در برلین و فرانکفورت و همچنین دانشجویان در دانشگاه آزاد برلین، یادآور رفتار نیروهای سرکوب در حکومتهای مستبد است.
در فرانسه، تظاهرات کارگران و جوانان علیه سیاستهای نئولیبرالی مکرون، با گاز اشکآور و ضربوشتم پاسخ داده میشود، جنبش "جلیقهزردها" طی سالهای اخیر بیش از ۱۲ هزار زخمی و صدها مورد نابینایی و نقص عضو بر اثر تیراندازی پلیس بر جای گذاشت.
در بریتانیا، قانون جدید "امنیت عمومی" عملاً حق تجمع را از مردم سلب کرده و هر تجمعی میتواند به بهانهی "اخلال در نظم" سرکوب شود. اینها همان کشورهایی هستند که خود را الگوی "آزادی" معرفی میکنند. در بریتانیا، مهاجران در اردوگاههایی غیرانسانی نگهداری میشوند، در حالی که رسانهها با چهرهای مظلومنما از "حقوق بشر" سخن میگویند.
طبق گزارش سازمان عفو بینالملل در سال ۲۰۲۴، که هنوز اوج فجایع و فضاحت سال ۲۰۲۵ در آن قرار نگرفته است " در سراسر اروپا الگوی گستردهای از محدودیت بر تجمعات، سانسور نمادهای همبستگی و بازداشتهای خودسرانه مشاهده میشود".
این همان دوگانگی بنیادین دموکراسی غربی است: آزادی برای لایه های قدرت، کنترل برای مردم. این همان دموکراسیای است که آزادی بیان، تامین امنیت مردم در برابر تعرض نظامی و پلیسی خارجی و داخلی تا تامین رفاه و خدمات حمایتی از مردم را تنها تا زمانی تحمل میکند که به منافع طبقه سرمایه دار آسیب نرساند.
به طور ویژه در این دوره، بایستی به دولت آلمان و دولت آمریکا و دولت اسرائیل به عنوان قلعه دموکراسی غربی در خاورمیانه جایزه جنایتکاران جنگی داد.
وقتی سیاستمدار و سردمداران ارشد قدرت های دموکراسی در غرب چنین گستاخانه، بی پروا و آشکارا با سیاست های ضد انسانی وارد صحنه رقم زدن ادامه حیات بشر می شوند، جملات و عملکردشان نه یک لغزش سیاسی، بلکه تجلی اعترافی عریان به پیوند میان توحش و دموکراسی غربی است؛ همان پیوندی که از پایان جنگ سرد تا امروز، از خون کشورهای خاورمیانه و آفریقا تا سرکوب مردم آزادی خواه کشورهای اروپا و آمریکا تغذیه کرده است. این قدرت ها اگر چه بخشا با قطبندی های متفاوت، اما با دو چهره از یک ساختار واحدند؛ ساختاری که سود را بر جان انسان مقدم میداند و با گارد ملی و پلیس نظامی، صدای آزادی خواهان را خاموش میکند. این زوال عریان اخلاقی و ایدئولوژیک نظامی به اسم " دموکراسی غربی" است.
مارکسیست ها سالهاست این واقعیت را روشن کرده اند که دموکراسی در نظام سرمایهداری چیزی نیست جز شکل سیاسیِ حاکمیت طبقهی بورژوا و "دموکراسی بورژوایی فقط نقابی است بر چهرهی نظام بردگی مزدی". این همان واقعیت امروز در پیشرفته ترین الگوی حاکمیت بورژوازی در جهان امروز است: مردم حق رأی دارند، اما انتخاب واقعی ندارند. همهی احزابِ بزرگ در اروپا و آمریکا، در نهایت، در خدمت سرمایهاند. انتخابات هر چهار سال یکبار تنها تغییر چهرهی مدیران نظام سرمایهداری است، نه تغییر ساختار آن. قدرت واقعی در دستانِ بانکها، شرکتهای تسلیحاتی و لابیهای ثروتمند به نفع تضمین سیستم سرمایه و بردگی مزدی است.
غرب با تمام توان از حقوق بشر سخن میگوید، اما در عمل ساختار تبعیض و نابرابری را بازتولید میکند. در مرزهای اتحادیه اروپا، پناهجویان از خاورمیانه و آفریقا، در کمپهای غیرانسانی نگه داشته میشوند و گاه در دریای مدیترانه غرق میشوند، بدون آنکه کسی مسئولیت بپذیرد. طبق آمار رسمی سازمان ملل، بیش از ۲۷ هزار پناهجو از سال ۲۰۱۴ تاکنون در مسیر مدیترانه جان باختهاند.
حدود و صغور دمکراسی و کرامت انسان نزد این نظام همین است؛ سران دول غربی در پارلمان ها و در اجلاس های اتحادیه اروپا و آمریکا علنا سیاست های کثیف جنگ طلبانه و راسیستی را تبلیغ می کنند و کمپین میزنند. درون مرزها نیز، ساختارهای تبعیض نژادی به ویژه علیه مهاجران و رنگینپوستان همچنان پابرجاست. افزایش حملات نژادپرستانه در آلمان، رشد گروههای نئونازی در شرق اروپا، و گسترش احزاب راست افراطی در ایتالیا و فرانسه، همه نشانهی فروپاشی ایدیولوژیک دموکراسی غربیاند.
دولت امنیتی؛ چهرهی واقعی آزادی غربی
دموکراسی غربی امروز بیش از هر زمان دیگر به یک نظام امنیتی بدل شده است. در آلمان، پلیس از "فشار درد" برای مهار معترضان استفاده میکند؛ در فرانسه، نیروهای ویژه با گلولههای پلاستیکی سر و چشم معترضین را هدف میگیرند؛ در آمریکا، پهپادها و فناوری تشخیص چهره برای ردیابی مخالفان به کار میروند. در بریتانیا، دولت رسماً به شرکتهای فناوری اجازه داده تا مکالمات خصوصی مردم را برای "حفظ امنیت ملی" پایش کنند. به تعریف اصلی یعنی: آزادی در غرب، به نظارت بدل شده است و حقوق بشر، به برچسبی سیاسی برای توجیه تحریمها و جنگها علیه کشورهایی که با نظم سرمایهداری غربی همراه نیستند.
اضلاع دروغین دموکراسی غربی
سرمایه، پلیس و رسانه: در مهد دموکراسی جهان یعنی غرب نیز سرمایه جهت دهندهی سیاست است؛ پلیس حافظ نظم طبقاتی است؛ و رسانه کارش آن است که تصویر زیبایی از این نظم به مردم بفروشد. تلویزیون ها و شبکههای خبری در اروپا و آمریکا، هرگز تصویر واقعی از خشونت پلیس، تبعیض طبقاتی یا سراشیبی فقر میلیونها کارگر ناشی از تورم اقتصادی و تعرض سیستم حاکم به خدمات اجتماعی را نشان نمیدهند یا اگر یک روی آن را اجبارا نشان دهند به تئوریزه کردن فلاکت شیک با طعم شیرین می پردازند. اما به محض اینکه جنبش رادیکال و چپی علیه نظم حاکم لب به اعتراض میگشاید، ناگهان القاب "دیکتاتور، توتالیتر، غیردموکراتیک" و ... نقل رسانه ها میشود.
زوال و بحران مشروعیت: بحران دموکراسی غربی اکنون از سطح سیاسی فراتر رفته و به بحران مشروعیت بدل شده است.
وقتی رهبران غربی در برابر نسلکشی در غزه سکوت میکنند، وقتی رسانههایشان کشتار کودکان را سانسور میکنند، وقتی پلیسشان صدای عدالت را در خیابان خفه میکند، وقتی دولت ها و سران آن با هر فرمولبندی دوپهلو در بوق و کرنای راسیسم یا فاشیسم میدمند، دیگر هیچ که دموکراسی برای افکار مترقی در جوامع غربی از معنا تهی میشود بلکه ماهیت درونی آن نیز برایشان افشا می شود. این عدم مشروعیت نه اتفاقی، بلکه نتیجهی طبیعی تضاد درونی نظام سرمایهداری است: هرچه تمرکز ثروت بیشتر، آزادی برای شهروندان کمتر؛ هرچه نابرابری ژرفتر، سرکوب عریانتر؛ هرچه جنگ و دیپلماسی مخفی بیشتر، سلب آزادی و تحمیل استبداد بیشتر؛ این چهره رنگ باخته دموکراسی بورژوازی در نگاه شهروندان جهان است.
آزادی را باید از چنگ سرمایه بیرون کشید
آنچه امروز به نام دموکراسی در غرب جریان دارد، بیش از هر چیز، نظامی از دروغ، سرکوب و فریب است. از سیاست ها، اظهارات و عملکرد های فاشیستی، راسیستی، جنگ طلبانه، جنایتکارانه یا سرکوب گرانه در احزاب راست افراطی کشورهای غربی تا آنها که در راس قدرت هستند و از رسانههای نان به نرخ روزخور تا کمپین های ضد مهاجر، ضد محیط زیست، ضد زن، همه در خدمت حفظ نظمی هستند که آزادی برایشان ابزار سودبری سرمایه و سرکوب مردم است.
زوال این دروغ، آغاز آگاهی است و آگاهی، نخستین گام در راه رهایی از نظم سرمایهداری. آزادی را باید با قدرت تمام و از پایین، با تکیه بر کیفرخواست میلیونها انسان آزادیخواه و برابری طلب به نظم "دمکراسی غربی" تحمیل کرد. آزادی نه در صندوق رأی، بلکه در مبارزهی آگاهانه، طبقاتی و جهانی بشریت متمدن و مترقی علیه نظام کاپیتالیستی حاکم بر جهان بدست می آید.
مارکسیسم و ضرورت بازتعریف آزادی و دموکراسی
جدال کماکان جدال بین حاکمین و محکومین است، جدال بین طبقات متخاصم و با تصویر و منفعت متفاوت از شیوه زیستن و ادامه حیات بشریت است. آزادی واقعی نمیتواند بر پایهی منفعت بازار، سود و مالکیت اقلیتی مفتخور بر وسایل تولید در جامعه شکل گیرد، فلسفه ای که از دل نابرابری اقتصادی زاده شود، فلسفه طبقه حاکم است. مارکسیسم، بر خلاف لیبرالیسم، آزادی را نه در "انتخاب بین احزاب بورژوایی"، بلکه در لغو نظام بردگی مزدی میبیند. آزادی زمانی معنا دارد که انسان از اجبار اقتصادی، از نیاز به فروش نیروی کار، و از ترس پلیس و فقر، از تبعیض و اتیکت های نژادی، جنسی، قومی، ملی و مذهبی رها شود. دموکراسی واقعی، نه از بالا، بلکه از پایین زاده میشود؛ از دل شوراها، از سازمانیابی کارگران، از همبستگی میان فرودستان جهان.
