"دیگه نیا" فقط خبر اخراج نیست؛ فرمان خلوت کردن میدان است. کارفرما با همین دو کلمه میخواهد کارگر را از جمع جدا کند، تنهایی را به او تحمیل کند، و بقیه را هم با تماشای این صحنه سر جایشان بنشاند. پشت این جمله کوتاه، رویای نسل اندر نسل بورژوازی ایران خوابیده است: حکمرانی بی اما و اگر در محیط کار! سوز و ساز ملودراماتیک "اخراج" هم بماند برای اتباع شورای اسلامی و خانه کارگر؛ همانها که با عطوفت، رحم و انصافِ قلابی، قاب دور "حادثه" میسازند و همه موجودیت ضدکارگریشان را به نشخوار همان قاب تبدیل میکنند.
آن دورهای که شوراهای اسلامی توی کارخانهها بروبیایی داشتن، با هر مورد اخراج، مخصوصاً اگر کارگر خوشنام بود، سه سوته بساط عزاداری و پخش خرما راه میافتاد. هدف اصلی هم این بود که کارگر را از هر جور اقدام تلافیجویانه خلع سلاح کنند. همانجا برگه تسلیم را میگذاشتند جلوش، امضای او و بقیه همکارها را میگرفتند، و کارگر "مجرم" با کوله باری از عذاب وجدان و حال وهوای توبه کارانه راهش را میکشید و میرفت. این دوره را باید تمام شده حساب کرد. میگویند زمان آن عصای احتیاط گذشته است؛ لفت و لعاب کارفرمای "نانآور" رفته و میبایست با تکیه با آن همه حمایت قانونی دیگر خودش روی پای خودش بایستد. واسطههای شورای اسلامی دیگر موی دماغ بودند و وقت کاری را هدر میدادند. دستمزدهای معوقه، قراردادهای موقت، دادگاههای کشکی رسیدگی به شکایات، و گروه سرکوب گوش به زنگ، همه با هم حق، خیال و امکان مقاومت کارگر در برابر کارفرما را پوچ کرده بود. مهمتر از همه، آن شبکه حفاظت کارگری که هنوز میتوانست از کارگر کسی بسازد، پایش را توی یک کفش کند و از حق خودش دفاع کند، کمکم با توطئه کارفرما و به بهانه گرفتاری و هزار دلیل دیگر رخت بربست. امروز اگر کارفرما کسی به حساب میآید، نه از زور خودش، بلکه از این روست که دیوار حمایت و همبستگی کارگری آنقدر بلند و محکم به نظر نمیرسد. اخراج مهر زمان امروز را بخود گرفته است.
اخراج، حتی برای خوش شانسترین همکار که شاید زودتر کار بعدی پیدا کند، میتواند عواقب سخت و جبران ناپذیری داشته باشد. اخراج فقط خودِ بیکار شدن نیست؛ پشتش قسط و اجاره خانه، دوا و درمان مادر بزرگ زمینگیر گوشه خانه، خرج مدرسه بچه و هزار دردسر دیگر خوابیده است. همینهاست که کلهشق ترین همکار را هم به احتیاط میکشاند. دیوار اتحاد کارگری شاید همان سبب خیری باشد که همه همکاران را از تلخی تنهایی و از کمدی وحشت کارفرما بیرون میکشد و به سمت شبکه رفاقت و تعصب همبستگی کارگری هل میدهد. باید سراغ همین دیوار رفت. این شغل و این کارفرما، که نه شغل درست وحسابیاند و نه رونقی برای سفره، مثل گرگ وسط کارگران میچرخند و دنبال قربانی ضعیف تر میگردند تا زهر چشم بگیرند. هیچ ارگان و هیچ نیرویی، جز همین اتحاد، قرار نیست نه فقط در برابر اخراج، بلکه در برابر مصائب بزرگتری که کارفرما با اخراج به بار میآورد، به داد کارگران برسد.
امتحانش ساده است: همین که خبر اخراج را شنیدید، دور هم جمع شوید، خودتان را جای او بگذارید، و سرانگشتی حساب کنید چه میشود کرد تا تعداد هرچه بیشتری از همکاران از نمایش خشم اژدها و اشتهای اخراجِ کارفرما نجات پیدا کنند.
امروز که رفتید خانه، صغیر و کبیر را جمع کنید. حتی اگر دیر وقت بود، کنار کوچکترین عضو خانواده بنشینید و از جمع بزرگتری بگویید که اسمش طبقه کارگر است؛ از تصمیم امروزتان بگویید، از سنت و روشهای رفاقت کارگری، و از این که اجازه نخواهید داد چهره کریه سرمایه روی زندگی آنها هم سایه بیندازد. بگذارید همه، هر کسی که به شجره کارگری وصل است، از این عزم و اراده باخبر باشد. حتی اگر هنوز کوچکتر از آن است که سر در بیاورد، با همان زبان کارگری برایش بگویید اتحاد کارگری، اضافهدستمزد و رفاقت یعنی چه، و چطور سرنوشت او را نه به آسمانها و نه به عفریت کنترل و استثمار سرمایه نخواهید سپرد. کودکان خانواده شاید هنوز نفهمند، اما گوش میدهند و خیلی زودتر از آنچه فکرش را بکنید، در تجربه خودشان به یاد خواهند آورد. نتیجه این جلسه و همفکری هم خیلی زودتر از آنچه فکرش را بکنید، همه کارگران را به تصفیهحساب با کارفرمای فرصتطلب میکشاند. چه بخواهید و چه نخواهید، تبار کارگر را، چه در کار و چه در بیکاری، از داستان همبستگی، کشمکش متحدانه و هم سرنوشتی گریزی نیست.
۲١ سپتامبر ۲٠۲٦
