دربارهٔ سرنگونی، بقا و مسیر واقعی تغییر در ایران
در ماههای اخیر این ادعا بارها تکرار شده است که "تنها از طریق حملهٔ نظامی غرب میتوان جمهوری اسلامی را سرنگون کرد". این ادعا نه فقط در میان جریانهای راست و نیروهای هویت محور، بلکه حتی در بخشی از فضای نا امید اجتماعی نیز پژواک یافته است.
با این حال، از منظر فعالین، رهبران عملی، کمونیستها و سوسیالیستها، این ادعا نه متکی به یک تحلیل واقعبینانه، بلکه روایتی سیاسی، برای القا یک تصویر معین از نحوه و راه تغییر است که هم از نظر نظری و هم از نظر تاریخی با تناقضهای جدی روبهروست. فهم چراییِ این مسئله مستلزم بازگشت به یک پرسش بنیادیتر است: رسیدن به برابری، رفاه و رهایی اجتماعی چگونه و توسط چه نیرویی تحقق مییابد؟
سوسیالیستها سنتا و تاریخا بر این واقعیت که آزادی نه هدیهٔ قدرتهای حاکم بر این جهان، بلکه محصول مبارزه آگاهانه و سازمانیافتهٔ خودِ جامعه است تاکید کرده اند. اینکه هرگونه "سرنگونی از بیرون" حتی اگر به تغییر شکل روبنای سیاسی، دولت، منجر شود، الزاماً به رهایی اجتماعی نمیانجامد، زیرا نیروی تعیینکنندهٔ تحول را از مردم به دولتهای قدرتمند جهانی منتقل میکند، امروز داده بخش اعظم جامعه، بویژه بخش آگاه و سوسیالیست آن، است. اینکه در چنین سناریویی، آنچه جابهجا میشود بیش از آنکه مناسبات قدرت اجتماعی باشد، آرایش سیاسی درون نظم موجود است را تجربه هایی تاریخی چون عراق، سوریه، افغانستان و ... نشان داده اند. رهاییای که توسط ارتشها، پادوهای سرمایه داری جهانی و مداخلههای نظامی تحمیل شود، چیزی جز باز تنظیم نظم حاکم بر مردم در مقیاسی دیگر نخواهد بود. در این سناریو؛ نیروی تغییر از جامعه به دولتهای خارجی منتقل میشود. سوژه تاریخیِ انقلاب (طبقه کارگر) و اساسا جدال منافع متضاد دو طبقه و جدال منافع متضاد حاکمین و محکومین، نقش و قدرت مردم در این تغییر کاملا حذف میشود. رهائی و منفعت مردم و آینده سیاسی در چارچوب نظم حاکم در جهان بازطراحی میشود و قربانی منافع کشمکش نمایندگان سیاسی آن میگردد. از این زاویه، این روایت نه رادیکال است و نه آزادیخواه؛ بلکه عمیقاً ضدِ مردمی است. و این واقعیتی است که تاریخا نیروهای سیاسی مختلف و در راس آن کمونیستها بر آن تاکید گذاشته اند.
تجربههای تاریخیِ چند دههٔ اخیر نیز نشان دادهاند که مداخلهٔ نظامی خارجی هیچگاه به استقرار آزادی یا عدالت اجتماعی منتهی نشده است. برعکس در مداخله نظامی، فروپاشی ساختارهای جامعه و نه فقط دولتها، گسترش بیثباتی، تضعیف خدمات عمومی و ورشکستگی اقتصادی، پیامدهایی بودهاند که مشاهده شدهاند. ازاینرو، مسئلهٔ اصلی نه "نجات مردم"، بلکه تغییر مدیریت در چارچوب سرمایهداری جهانی و منافع کشور حمله کننده تلقی میشود. دفاع از ״حقوق بشر״، ״گسترش دمکراسی״، ״نجات مردم از دیکتاتوری״ و .... همیشه بهعنوان پوشش اخلاقی به کار رود، اما منطق مادی تصمیمگیریها جای دیگری رقم میخورد.
از سوی دیگر، پیوند زدن سرنگونی به حملهٔ خارجی عملاً به معنای کنارگذاشتن نقش تاریخیِ نیروهای اجتماعی درون جامعه است. چنین نگاهی، مردم را به تماشاگرانی منفعل فرو میکاهد که باید منتظر مداخلهای بیرونی بمانند. در حالیکه کمونیستها همیشه بر این امر که رهایی جامعه ایران بر این اصل استوار است که هیچ آزادی پایداری بدون حضور فعال و سازمانیافتهٔ خودِ مردم شکل نمیگیرد، تاکید کرده و برای آن تلاش کرده اند، سیاست نیروهای بورژوایی و راست سنتا حذف و تضعیف نیروی اجتماعی و سازمان یافته مردم در دخالت در سیاست، در جدالهای سیاسی، تبدیل مردم به سیاهی لشکر بی قدرت و بی اراده، اتکا به قدرتهای خارجی و توجیه ضرورت دخالت آنان در تعیین آینده جامعه، بوده است.
علاوه بر این، فرضیهٔ "سرنگونی از طریق جنگ" حتی از منظر ״واقعگرایانهٔ علوم سیاسی״ نیز محل تردید جدی است. حملهٔ خارجی در بسیاری از موارد بهجای تضعیف فوری حکومتها، به تقویت موقت آنها انجامیده است. آرایش گرفتن درونی در برابر ״دشمن بیرونی״، کاهش دادن شکافهای داخلی حاکمیت، مشروعیتیافتن سرکوب امنیتی و به حاشیه رفتن جنبشهای اجتماعی، همگی سازوکارهایی شناخته شدهاند که میتوانند عمر یک حکومتِ از درون فرسوده را حتی کوتاه مدت طولانیتر کنند. در چنین شرایطی، اپوزیسیون اجتماعی رادیکال نیز بیش از پیش تحت فشار قرار میگیرد و امکان سازمانیابی از پایین محدودتر میشود. جنگ نه تنها تضمینی برای سرنگونی نیست، بلکه میتواند فرصت تاریخیِ تغییر اجتماعی را به تعویق اندازد. کافی است نگاهی به حمله اسرآئیل به ایران و جنگ دوازه روزه و استفاده جمهوری اسلامی از آن علیه مردم و جنبش اعتراضی آنان انداخت!
پس از شکست امریکا در پروژه حمله به عراق و افغانستان، پس از شکست سیاست حمله نظامی برای تغییر روبنای سیاسی و تاثیرات منفی آن بر موقعیت امریکا در منطقه، امروز منطق سیاست امریکا الزاماً به فروپاشی کامل دولتها گرایش ندارد. آنچه غالباً ترجیح داده میشود، دستیابی به تغییراتی قابل پیشبینی و قابل کنترل و ترجیحا در درون هیئت حاکمه است. ازاینرو، فشار نظامی میتواند در نهایت به مذاکره، معامله و بازتنظیم روابط بینجامد بیآنکه ساختار اصلی قدرت درون کشور بهطور بنیادین دگرگون شود. در چنین سناریویی، در حالیکه دولتها به توافقهای جدید دست مییابند، هزینههای انسانی و اجتماعی را مردم پرداخت خواهند کرد. این همان پارادوکسی است که ما بر آن تأکید داریم: جنگ میتواند همزمان با افزایش رنج اجتماعی، به تداوم نظم سیاسی موجود کمک کند.
״تحریم اقتصادی هوشمندانه״، مداخله نظامی بشردوستانه״، ״ترور بشردوستانه״، به نام دفاع از حقوق بشر و آزادی مردم، چیزی جز یک ریاکاری آشکار در معاملات سیاسی-اقتصادی بورژوازی جهانی نیست! معادله ای که با منطق سرمایهداری کاملا متناسب است؛ جایی که نظم بازار تهدید شود استراتژی فشار و جنگ و جایی که دیکتاتوری اما مطیع باشد یا مطیع شود استراتژی سکوت و معامله درپیش خواهند گرفت. مسئله هرچه هست آزادی مردم نیست؛ مسئله حل و فصل کشمکشهای قدرتهای اصلی سرمایهداری جهانی و منافع جهانی و منطقه ای آنان است.
طبیعتا در چنین شرایط و سناریوی سرنگونی با اتکا به حمله نظامی است که نیروهای راستِ سرسپرده به سیاست های غرب، نیروهای ضد اجتماعی و قدرت پائین جامعه، نیروهای رؤیای شرکت در قدرت از فراز سر مردم، نیروهای امیدوار به تغییر مدیریت در همان نظم طبقاتی را به وجد خواهد آورد و فراخوان بسیج تمام عیار فاشیسم عریانشان را برای جنگ آخر نه با حاکمیت بلکه با خواست و اراده مردم برای شکل دادن به آینده خود بدست خود، فراخوان میدهند. در دنیای جنگ ها یا معامله های خونین قدرتها، این جریانات و نیروها شانسشان را برای نبرد و شکست انقلاب اجتماعی مردم امتحان میکنند. در حقیقت پروپاگاندای کنار زدن جمهوری اسلامی برای رفاه مردم از جانب دول غربی و این نیروها تنها فروختن توهمی خونین به مردم ایران است.
در برابر این چشمانداز، میتوان مسیر دیگری را نیز به درست دید و برجسته کرد؛ مسیری که از دل خودِ جامعه میگذرد. مسئلهٔ محوری ایران نه صرفاً وجود سرکوب سیاسی، بلکه شکاف میان نارضایتی گستردهٔ اجتماعی و فقدان قدرت سازمانیافتهٔ طبقاتی است. جامعه بهحق میتواند معترض، خشمگین، ناراضی باشد، اما بدون سازمانیابی پایدار قادر به اعمال ارادهٔ تاریخی خود نیست.
برای رسیدن به رهائی پرسش تعیینکننده این نیست که کدام نیروی خارجی مداخله خواهد کرد، بلکه این است که چگونه نارضایتی اجتماعی به قدرت جمعی و سازمانیافته تبدیل میشود.
در این چارچوب، سازمانیابی مستقل در محیطهای کار و زندگی جایگاهی مرکزی مییابد. تشکلهای کارگری و صنفی، شبکههای همبستگی محلی، جنبشهای علیه تبعیض زنان، جنبشهای آزادی خواه و برابریخواه، معلمان، پرستاران، جوانان و سایر مزدبگیران میتوانند در پیوند با یکدیگر و حول یک پرچم و پلاتفرم رادیکال، انسانی و آزادیخواهانه به نیرویی تبدیل شوند که از سطح اعتراض پراکنده فراتر میرود و توان مداخلهٔ واقعی در توازن قدرت را پیدا میکند. اعتصابهای سراسری حول این پلاتفرم و پرچم در این میان نقشی گرهی دارند، زیرا نهفقط ابزار مطالبه، بلکه سازوکاری برای انتقال عملی قدرتاند؛ جایی که توقف چرخهٔ تولید و ادارهٔ اقتصادی میتواند دولت را در موقعیتی شکننده قرار دهد و امکان شکلگیری نظمی نو را فراهم سازد.
لحظهٔ تعیینکنندهٔ گذار اجتماعی معمولاً زمانی فرامیرسد که نوعی "قدرت دوگانه" شکل گیرد؛ وضعیتی که در آن، در کنار ساختار رسمی دولتی از درون ضعیف شده و در ماهیت وجودی شکستخورده، نهادهای برخاسته از جامعه عملاً بخشی از ادارهٔ زندگی جمعی را بر عهده میگیرند. در این نقطه، مسئله دیگر اصلاحات محدود یا حتی تغییر مخملی حاکمیت نیست، بلکه چشمانداز انتقال بنیادی قدرت مطرح میشود. چنین گذاری، برخلاف سناریوهای مبتنی بر مداخلهٔ خارجی یا "شوراهای مدیریت گذار" برای دست بدست کردن قدرت از بالای سر مردم، میتواند آزادی و برابری را بر پایهای پایدار و با اتکا به ارگانهای اعمال قدرت مردم که از پائین شکل گرفته اند، بنا کند!
درنگاه کلی به اوضاع باید بگویم که: دو سناریوی کاملا متفاوت در رقم زدن تاریخ و آینده قرار دارد؛ و از این دو سناریو یقینا یک نتیجه مشترک و یک سرنوشت و آینده ای مشابه برای مردم بیرون نمی آید. جنگ خارجی نه مسیر رهایی، بلکه اغلب راهی برای تعویق آن است؛ راهی که میتواند هم به تداوم حکومتهای موجود یاری رساند و یا حاکمیت تزریقی از دل همان حکومت قبلی در فرم جدید استثمار مردم سرکار بگذارد و سرنوشت جامعه را در چارچوب معاملات قدرتهای بزرگ محدود کند. در مقابل، تنها مسیری که چشمانداز آزادی پایدار و برابری واقعی را میگشاید، قدرت اجتماعیِ سازمانیافته از پایین است؛ قدرتی که جامعه را از موقعیت انتظار برای "نجاتدهنده واهی" بیرون میآورد و آن را به دخالتگر و شکل دهنده اصلی تاریخ خود بدل میسازد.
مسئلهٔ اصلی آن است که جامعه نباید به بازیگرِ زمینی بدل شود که قواعدش را سرمایه و وبورژوازی طراحی کرده است؛ زمینی که در آن جنگ و صلح، لشکرکشی و مذاکره تعیین میکنند جمهوری اسلامی شاید سقوط کند، شاید دگرگون شود، شاید سرانجام در بنبست تاریخی به کمپ غرب و معامله با غرب بپیوندد، شاید بخشی از نیروهای درون یا بیرون حکومتی از قماش خودش قدرت را بدست بگیرند. پرسش اساسی نه این است که چه نیرویی از بیرون مداخله خواهد کرد، بلکه مسئله حقیقی و سوال واقعی این است که آیا جامعه میتواند به درجهای از سازمانیافتگی برسد که سرنوشت خویش را خود رقم بزند.
پاسخ من روشن است: رهایی زمانی آغاز میشود که مردم دیگر منتظر هیچ قدرتی جز قدرت جمعیِ متشکل خود نباشند و این امر نه با تزریق قدرت های نظامی، نه با توهم به سناریوهای سرمایهداری جهانی، نه با فرمان اپوزسیون خارجی، بلکه با خواست و اراده مستقیم خود مردم، زنان، جوانان، دانشجوئی و در راس آن نیروی متشکل طبقه کارگر میسر میشود.
۱۸ فوریه ۲۰۲۶
