نقد طبقاتی تبدیل «زن، زندگی، آزادی» به پروژه ناسیونالیستی

خیزش۱۴۰۱ گه به جنبش «زن، زندگی، آزادی» معروف گردید، انفجاری اجتماعی علیه مجموعه‌ای درهم‌تنیده از ستم‌ها بود: سرکوب زنان، استبداد سیاسی، فقر، استثمار، بیکاری، تبعیض قومی و مذهبی و خشونت سازمان‌یافته حکومتی. قدرت تاریخی این خیزش در آن بود که از مرزهای قومی، زبانی، مذهبی و جغرافیایی عبور کرد و به زبان مشترک اعتراض میلیون‌ها انسان تبدیل شد.

در برابر چنین جنبشی، نیروهای مختلف کوشیدند معنای آن را به سود پروژه سیاسی خود بازتعریف کنند. بخشی از ناسیونالیسم ایرانی تلاش کرد خیزش را از محتوای طبقاتی و رهایی‌بخش آن تهی کند و آن را در قالب احیای عظمت ملی و دولت مقتدر بازسازی کند. در سوی دیگر، جریان‌های ناسیونالیست کرد کوشیدند با تکیه بر هویت تراشی برای ژینا امینی و خاستگاه شعار «ژن، ژیان، ئازادی»، برای خود نوعی مالکیت تاریخی و سیاسی بر کل خیزش ایجاد کنند.

هر دو روایت، با وجود تفاوت‌های ظاهری، در یک نقطه مشترک‌ بوده و هستند:  تبدیل مبارزه کارگران زنان، جوانان و مردم آزادیخواه و برابری طلب  به سرمایه سیاسی برای کسب قدرت یا سهیم شدن در آن.


خاستگاه کردی، مالکیت قومی ایجاد نمی‌کند

ژینا امینی زنی کرد زبان بود. شعار «ژن، ژیان، ئازادی» در مبارزات زنان کرد و جنبش‌های سیاسی کردستان پیشینه داشت. مراسم خاکسپاری ژینا در سقز نیز در گسترش اعتراضات نقشی تعیین‌کننده ایفا کرد. انکار این واقعیت‌ها تحریف تاریخ و ادامه  سیاستی است که مبارزات  انقلابی مردم کردستان را به حاشیه می راند.  اما به رسمیت شناختن خاستگاه یک شعار با پذیرش مالکیت سیاسی بر آن تفاوت دارد.

شعارها زمانی که وارد میدان مبارزه عمومی می‌شوند، دیگر در نقطه تولد خود متوقف نمی‌مانند. هنگامی که زنان، جوانان، کارگران، دانشجویان، معلمان و مردم شهرهای مختلف یک شعار را به زبان مشترک اعتراض تبدیل می‌کنند، آن شعار معنایی اجتماعی و فراتر از خاستگاه نخستین خود پیدا می‌کند.

تهران، مشهد، اصفهان، شیراز، رشت، تبریز، اهواز، زاهدان و ده‌ها شهر دیگر صرفاً دنباله‌رو یک پروژه قومی نبودند. مردم این مناطق با تجربه‌های واقعی خود از سرکوب، فقر، تبعیض و بی‌حقوقی به میدان این مبارزت اجتماعی آمدند و به سازندگان خیزش تبدیل شدند.

تبدیل خاستگاه کردی شعار به قباله مالکیت احزاب و جریان های کردی، نه دفاع از مردم  کردستان، بلکه مصادره مبارزات انقلابی آنان و دیگر مردم  آزادیخواه و برابری طلب ایران به سود یک پروژه ناسیونالیستی است.


ژینا، نماد یک رنج عمومی

قتل حکومتی ژینا جرقه‌ای بر انبار باروت جامعه‌ای بود که سال‌ها زیر فشاراستثما، استبداد، نابرابری، بیکاری، حاشیه‌نشینی، تبعیض، سرکوب و بی حقوقی زنان قرار داشت. خشونتی که بر ژینا اعمال شد، برای میلیون‌ها نفر آشنا بود، زیرا همان ساختار قدرت به شیوه‌های مختلف زندگی آنان را نیز کنترل و سرکوب کرده بود.

ژینا از کردستان برخاست، اما در کردستان محصور نماند. او به نماد اعتراض عمومی علیه نظمی تبدیل شد که بدن زنان را کنترل می‌کند، کارگران را استثمار می‌کند، مخالفان را به زندان، شکنجه و اعدام می کشاند و تبعیض قومی و مذهبی را بازتولید می‌کند.

هیچ حزب، قوم یا جریان سیاسی نمی‌تواند مالک چنین نمادی باشد. جنبش اجتماعی سند ثبتی ندارد و خون انسانهای آزادیخواه و برابری طلب نیز سرمایه اختصاصی هیچ تشکیلاتی  قومی و ناسیونالیستی نیست.

اصرار بر اینکه میلیون‌ها معترض صرفاً به جنبشی متعلق به یک قوم پیوسته‌اند،  مشارکت و مبارزات مستقل آنان را انکار می‌کند. این نگاه، مردم را از کنشگران سیاسی به سیاهی‌لشکر یک روایت ناسیونالیستی تنزل می‌دهد.


ناسیونالیسم و پنهان کردن تضاد طبقاتی

ناسیونالیسم جامعه را نه به طبقات و گروه‌هایی با منافع متضاد، بلکه به یک کلیت کاذب به نام «ملت» تقسیم می‌کند. در این تصویر، کارگر و سرمایه‌دار، فقیر و ثروتمند، همگی اعضای یک پیکر واحد معرفی می‌شوند.

اما این وحدت، وحدتی واقعی نیست بلکه کاذب و خیالی است.. کارگر کرد و سرمایه‌دار کرد، صرفاً به دلیل زبان مشترک، منافع مشترکی ندارند. سرمایه‌دار برای انباشت ثروت به نیروی کار ارزان و حفظ مالکیت خصوصی برابزار تولید نیاز دارد. کارگر برای زندگی انسانی به دستمزد مناسب، امنیت شغلی، تشکل مستقل و رهایی از استثمار و بردگی مزدی نیازمند است.

یک زن کارگر کرد ممکن است از نظر موقعیت اجتماعی و منافع واقعی و طبقاتی خود، به زن کارگر فارس، بلوچ، ترک یا عرب نزدیک‌تر باشد تا به سرمایه‌دار، مالک یا رهبر حزبی کردی که از او اطاعت سیاسی می‌خواهد.  ناسیونالیسم این تضاد را زیر پرچم «منافع ملی» پنهان می‌کند. اما پرسش اساسی دقیقاً همین جا آغاز می‌شود.

منافع کدام طبقه؟  قدرت سیاسی در دست کدام طبقه اجتمای و در خدمت کدام منافع سیاسی و طبقاتی ؟  ثروت و منابع در اختیار کدام طبقه اجتماعی؟  آزادی و برابری  برای مردم یا آزادی عمل در سرکوب مردم؟  هرگاه یک جریان سیاسی از پاسخ به این پرسش‌ها طفره می‌رود و به جای آن از وحدت خون، زبان، خاک و تاریخ سخن می‌گوید، باید پرسید چه مناسبات مادی و زمینی را پشت این «وحدت مقدس»  پنهان می‌کند.


ناسیونالیسم، ایدئولوژی کسب قدرت و یا سهم‌خواهی بورژوازی

ناسیونالیسم فقط بیان احساس تعلق فرهنگی نیست. هنگامی که به برنامه سیاسی تبدیل می‌شود، معمولاً ابزار بخشی از بورژوازی برای کسب قدرت دولتی، تصاحب منابع یا گرفتن سهمی از ساختار قدرت است.

بورژوازی  برای بسیج کارگران و محرومان نمی‌تواند آشکارا بگوید که هدفش تشکیل دستگاه اداری، نیروی نظامی و بازار تحت کنترل خود است. بنابراین منافع طبقاتی خود را به نام «اراده ملت» عرضه می‌کند. سهم‌خواهی ناسیونالیست ها به حق همگانی مردم تبدیل می‌شود و جاه‌طلبی یک طبقه در زبان رهایی ملی بیان می‌گردد.

در این پروژه، کارگران باید استثمار خود را موقتاً فراموش کنند، زیرا گویا مسئله ملی اولویت دارد. زنان باید مبارزه با مردسالاری را به آینده موکول کنند، زیرا اکنون زمان وحدت قومی است. منتقدان نیز باید سکوت کنند تا صف ملت شکسته نشود.  اما این «موقتاً» اغلب پایانی ندارد. پس از استقرار قدرت جدید، همان کارگران باید کار کنند، همان زنان باید تمکین کنند و همان محرومان باید منتظر وعده‌های آینده بمانند. فقط زبان مدیران، نام دولت، نشان رسمی و رنگ پرچم تغییر می‌کند.  این رهایی نیست. جابه‌جایی مدیران استثمار است..


هویت کاذب و همبستگی دروغین

ناسیونالیسم از هویت مشترک، تصویری یکدست و ابدی می‌سازد. گویی همه اعضای یک قوم گذشته، حال و آینده سیاسی مشترکی دارند و یک حزب یا رهبر می‌تواند سخن‌گوی طبیعی آنان باشد.  اما مردم کردستان، مانند هر جامعه دیگری، یکدست نیستند. آنان دارای طبقات، گرایش‌های سیاسی، تجربه‌های اجتماعی و منافع متفاوت‌اند. هیچ حزب ناسیونالیستی صرفاً با ادعای دفاع از زبان و فرهنگ کردی، نماینده طبیعی کارگران، زنان، جوانان و محرومان کرد نمی‌شود..

ناسیونالیسم مانند یک مخدر ایدئولوژیک عمل می‌کند. از کارگر می‌خواهد استثمارگر هم‌زبان خود را برادر بداند، اما کارگر هم‌سرنوشت خود را در آن سوی مرز قومی بیگانه تصور کند. به این ترتیب، همبستگی طبقاتی شکسته و فرودستان در صف پروژه‌هایی قرار می‌گیرند که قدرت و ثروت آن در نهایت نصیب صاحبان قدرت خواهد شد.


دو شکل یک منطق

ناسیونالیسم مرکزگرا، چه در حاکمیت و چه در اپوزسیون «ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی» و ناسیونالیسم قومی ظاهراً دشمن یکدیگرند، اما از منطقی مشترک پیروی می‌کنند.

ناسیونالیسم ایرانی از مردم می‌خواهد زیر هویت رسمی و یکدست «ملت ایران» حل شوند.  ناسیونالیسم‌های قومی نیز می‌خواهند تمام ساکنان یک جغرافیا زیر تعریف رسمی قوم مسلط آن منطقه قرار گیرند.

یکی تکثر جامعه را به سود مرکز حذف می‌کند و دیگری می‌تواند همان حذف را در مقیاسی کوچک‌تر بازسازی کند. در هر دو حالت، فرد، طبقه، جنسیت، عقیده سیاسی و انتخاب آزاد انسان زیر سایه یک هویت اجباری قرار می‌گیرد.

مشکل فقط محل استقرار مرکز نیست. خود منطق مرکزیت، انحصار و فرمانروایی است. تقسیم یک دولت متمرکز به چند مرکز قومی، اگر مناسبات سرمایه‌داری، استثمار و سلطه سیاسی را حفظ کند، نه تنها آزادی به همراه نمی‌آورد، بلکه نزاع و دشمنی را در مناطق قومی بین انسانهایی که با زبانهای مختلف صحبت می کنند را دامن می زند. استبداد محلی نیز استبداد است، حتی اگر به زبان مادری فرمان صادر کند.


مبارزه با ستم ملی، بدون تسلیم شدن به ناسیونالیسم

نقد ناسیونالیسم کردی نباید به انکار ستم بر مردم کردستان تبدیل شود. تبعیض زبانی، محرومیت اقتصادی، توسعه نامتوازن، سرکوب سیاسی و خشونت حکومتی باید بدون ابهام محکوم شوند.

دفاع از آموزش زبان مادری، آزادی فرهنگی، برابری حقوقی، اداره دموکراتیک امور محلی و مشارکت آزادانه مردم، بخشی از مبارزه‌ای سوسیالیستی و برابری‌خواهانه است. هیچ آزادی عمومی بدون پایان دادن به تبعیض قومی و مذهبی کامل نخواهد بود.اما مبارزه با ستم ملی وتبعیض بمعنای قبول هویت قومی نیست. از نظر ما یک هویت بین انسانها وجود دارد و انهم هویت انسانی است. 

اما مبارزه علیه ستم ملی با سپردن رهبری جامعه به بورژوازی ملی یکسان نیست. حق تعیین سرنوشت مردم نباید به حق تعیین سرنوشت رهبران احزاب ناسیونالیستی بر مردم تقلیل پیدا کند.

حق تعیین سرنوشت، پیش از هر چیز، حق انسان‌ها برای دخالت مستقیم در سرنوشت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی خویش است. این حق متعلق به زنان، کارگران، زحمتکشان و همه ساکنان جامعه است، نه امتیازی برای صاحبان قدرت که خود را مالک هویت کاذب معرفی می‌کنند..


کردستان، کانون خیزش بود، نه مالک آن

کردستان یکی از مهم‌ترین کانون‌های خیزش بود. انکار نقش سقز، سنندج، مهاباد و دیگر شهرهای کردستان تحریف تاریخ است. اما تبدیل این نقش برجسته به ادعای مالکیت بر خیزش  ۱۴۰۱ نیز تحریفی دیگر است.  آغاز یک جنبش، سند مالکیت آن نیست. هنگامی که اعتراض عمومی می‌شود، همه کسانی که در آن شرکت می‌کنند، هزینه می‌دهند، زندانی می‌شوند و جان می‌بازند، در ساختن تاریخ آن جنبش سهیم‌اند.

نه می‌توان کردستان را از تاریخ خیزش حذف کرد و نه می‌توان خیزش را در کردستان محصور ساخت. اولی حاصل مرکزگرایی و دومی محصول مصادره ناسیونالیستی است.  یک جنبش آزادی‌خواهانه نه به انکار نیاز دارد و نه به مصادره.


«زن، زندگی، آزادی» یا پرچم کسب قدرت؟

پرسش اصلی این نیست که چه کسی نخستین بار شعاری را بیان کرد. پرسش این است که آن شعار امروز در خدمت چه سیاستی قرار می‌گیرد.  آیا جنبش  ۱۴۰۱«زن، زندگی، آزادی» وسیله‌ای برای رهایی زنان، پایان دادن به استبداد، رفع تبعیض و نابرابری و سرنگونی جمهوری اسلامی و ساختن جامعه‌ای برابر بود؟ یا قراربود سرمایه نمادین حزبی شود که با آن برای خود مشروعیت سیاسی و سهمی از قدرت مطالبه ‌کند؟

آن جریانی که خون قربانیان و مبارزه زنان جوانان و مردم آزادیخواه و برابری طلب را به اعتبار سیاسی خود تبدیل می‌کند، از جنبش استفاده ابزاری می‌کند. این سیاست در گام اول با سخن گفتن درباره هویت خیالی و مظلومیت آغازمی شود، اما در ادامه به تشکیل دستگاه حاکمه ای برای حکومت کردن بر همان مردم پایان می یابد.


بدیل سوسیالیستی

بدیل ناسیونالیسم، انکار زبان‌ها و تعبیض و ستم ملی نیست. بدیل آن، اتحاد آزاد و آگاهانه انسان‌هایی است که با حفظ تفاوت‌های زبانی و فرهنگی خود، علیه استثمار و تمام اشکال ستم مبارزه می‌کنند.  کارگران، زنان و محرومان کرد، فارس، بلوچ، ترک، عرب، ترکمن و دیگر بخش‌های جامعه، بدون انکار ویژگی‌های خود می‌توانند بر اساس منافع مشترک طبقاتی و انسانی متحد شوند.  

چنین اتحادی بر فرمان یک مرکز، تقدس یک پرچم یا اطاعت از حاکمان قدرت قومی استوار نیست. اساس آن آزادی، برابری، تشکل مستقل، اداره شورایی و مشارکت مستقیم مردم در تصمیم‌گیری است.  آزادی واقعی با تعویض قوم حاکم به دست نمی‌آید. تغییر نام صاحبان قدرت، مناسبات مالکیت و استثمار را از میان نمی‌برد. جامعه آزاد زمانی ساخته می‌شود که خود مناسبات سلطه، چه دولتی طبقاتی، چه مردسالارانه و چه قومی، برچیده شوند.

«جنبش زن، زندگی، آزادی» زمانی زنده می‌ماند که علیه تمام مرزهای ساختگی میان مردم بایستد. نه به نام عظمت ایران، نه به نام مالکیت قومی و نه برای سهم‌خواهی بورژوازی‌های رقیب..

این شعار متعلق به هیچ دولت، حزب یا قوم خاصی نیست. قدرت آن در همین بی‌مالک بودن آن است. فریاد مشترک انسان‌هایی است که نمی‌خواهند میان زندان بزرگ مرکزگرایی و زندان‌های کوچک ناسیونالیستی یکی را انتخاب کنند.

راه رهایی از رقابت پرچم‌ها نمی‌گذرد. از اتحاد آگاهانه استثمار شوندگان، استقلال سیاسی طبقه کارگر، مبارزه زنان  و سازمان‌یابی مردم آزادیخواه و برابری طلب علیه هر شکل از استثمار و سلطه می‌گذرد.

۲ اکتبر۲۰۲۶