حمله نظامی آمریکا – اسرائیل به ایران و گسترش این جنگ ویرانگر، جامعه ایران را در برابر یکی از خطرناکترین سناریوهای تاریخ معاصر خود قرار داده است. جنگ، نه یک واقعه انتزاعی در سطح دولتها، بلکه فاجعهای اجتماعی در ابعاد میلیونی است. فاجعهای که بار اصلی آن بر دوش طبقه کارگر، مزدبگیران، زنان، جوانان، کودکان و محرومترین بخشهای جامعه سنگینی میکند. اما آنچه به همان اندازه نگرانکننده است، واکنش بخش قابل توجهی از چپ سنتی، فرقهای و منزوی در برابر این وضعیت است.
به جای آنکه خطر نابودی و کشتار انسانها توسط این بربریت جنگ و از هم پاشیدن شیرازه جامعه توسط دو قطب ارتجاعی امریکا- اسرائیل و جمهوری اسلامی و نیروهای پیاده نظام و سناریوی سیاهی آنها را متوجه جهان واقعی، مسائل واقعی و انسانهای واقعی کند، بار دیگر شاهد به راه افتادن کارناوال آشنای موضعگیریهای خودشیفته، فرقهای و بیارتباط با زندگی اجتماعی طبقه کارگر و مردم خسته از جنگ هستیم. گویی برای این جریان جنگ و ویرانی یک جامعه نود میلیونی نه یک مسئله حیاتی، اجتماعی و سیاسی، بلکه صرفاً فرصتی برای بازبینی دفترچه مواضع، تسویهحسابها و از اینراه تطهیر ناسیونالیسم است. در نتیجه، به جای پرداختن به این پرسش که چگونه میتوان جامعه را در برابر جنگ، ویرانی، سرکوب و فقر ناشی از آن سازمان داد، جدالی پرهیاهو بر سر "موضع درست"، "فرمول صحیح" و "حفظ پرنسیپ های قدیمی اپوزیسیونی" آغاز میشود؛ تلاشی که بیش از آنکه به جهان بیرون مربوط باشد، به بازتولید هویت فرقهای خود این جریان و توجیهی برای افق مشترک آنان با نیروهای راست در اپوزیسیون مربوط است.
اما در زیر این هیاهوی ظاهراً متنوع، یک الگوی آشنا و تکراری نهفته است؛ الگویی که تاریخ چپ سنتی ایران بارها و بارها آن را تجربه کرده است: ناتوانی در حفظ استقلال سیاسی و طبقاتی و سقوط مکرر آن در جاذبه ناسیونالیسم.
مسئله اصلی این نیست که این جریان ها چه واژگانی به کار میبرند. مسئله این است که در لحظه بحران، افق سیاسی آنها به کدام سو متمایل میشود. تاریخاً بخش مهمی از چپ سنتی هرگاه در برابر خطر جنگ، مداخله خارجی یا بحرانهای داخلی قرار گرفته، به جای تثبیت موضع مستقل طبقه کارگر، در نهایت پشت یکی از پروژههای ناسیونالیستی صف کشیده است. گاه این ناسیونالیسم در قالب "دفاع از میهن" ظاهر شده و گاه در قالب دفاع از پروژههای قومی و ملی در میان اپوزیسیون. شکلها متفاوت بودهاند، اما محتوا یکسان مانده است: قربانی شدن سیاست مستقل کارگری در پای ناسیونالیسم.
در چنین شرایطی، یکی از مهمترین مرزبندیهای سیاسی که باید بر آن تأکید کرد، تمایز میان مخالفت با جنگ از موضع طبقه کارگر و مردم با تسلیم شدن به ناسیونالیسم است، چه ناسیونایست دولتی و چه ناسیونالیست قومی و ملی..
مخالفت با حملهٔ آمریکا و اسرائیل به ایران به معنای دفاع از بقای جمهوری اسلامی نیست. برعکس، هدف این است که سرنوشت این حکومت جنایتکار نه با بمب های امریکا و اسرائیل، بلکه به دست طبقهٔ کارگر، مردم آزادیخواه و نیروهای برابریطلب ایران رقم بخورد. همانگونه که محکوم کردن حمله امریکا به عراق به معنی دفاع از صدام نبود و محکوم کردن حملات امریکا و بمبارانهای فرشی آن در افغانستان به معنی دفاع از طالبان نبود. در هر سه مورد برخلاف هیاهوی این چپ سنتی، دفاع از زندگی، مدنیت جامعه و مبارزه میلیونها انسان برای رقم زدن به سرنوشت خود بود.
جنگ و مداخلهٔ نظامی خارجی، برخلاف آنچه برخی جریانهای چپ پوپولیستیِ طرفدار غرب، به همراه اپوزیسیون راست پرو غرب، تصور میکنند، نهتنها به تضعیف جمهوری اسلامی منجر نمیشود، بلکه برای آن اعتبار و پرستیژ کاذبی در سطح جهانی ایجاد میکند. چنین شرایطی همچنین میتواند دست حکومت را برای مقابله با مبارزات اجتماعی، سرکوب اعتراضات و تشدید فشار بر طبقهٔ کارگر و مردم به جان آمدهٔ ایران بازتر کند. یک مشاهده کوتاه به اوضاع در منطقه و ایران صحت این تبیین را نشان میدهد.
بنابراین مخالفت با حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، یک ضرورت انسانی، اجتماعی و سیاسی است، از یک طرف برای نجات جان انسانها و جلوگیری از ویرانی جامعه و زیر ساخت های آن، دفاع از حق حیات و زندگی انسانها و از طرف دیگر برای بگور سپردن حاکمیت سرمایه داری جمهوری اسلامی توسط یک جنبش آزادیخواهانه و توده ای است. اما از این حقیقت بدیهی تا نتیجهگیری ناسیونالیستی راه درازی وجود دارد. مخالفت با جنگ و فروپاشی جامعه توسط بمب ها و موشک ها و انداختن نیر وهای سناریوی سیاه به جان جامعه، به معنای حمایت از جمهوری اسلامی نیست؛ همانگونه که مخالفت با جمهوری اسلامی به معنای سکوت در برابر حمله نظامی آمریکا و اسرائیل و نیروهای نیابتی اش نیست!
دقیقاً در همین نقطه است که بسیاری از نیروهای چپ سنتی دچار لغزش میشوند. آنان قادر نیستند میان مخالفت اصولی با جنگ و حفظ استقلال طبقاتی پیوندی روشن و پایدار برقرار کنند. در نتیجه، یا به سوی قطب ارتجاعی حاکمیت میلغزند و عملاً به پیاده نظام سیاسی ناسیونالیسم دولتی بدل میشوند، یا در سوی دیگر به دنباله رو اشکال مختلف ناسیونالیسم اپوزیسیونی تبدیل میگردند که خود چیزی جز پیاده نظام قطب دیگر ارتجاع نیست.
در هر دو صورت، آنچه قربانی میشود سیاست مستقل طبقهٔ کارگر است؛ سیاستی که نه زیر پرچم جمهوری اسلامی میرود و نه به صف نیروهایی میپیوندد که رهایی مردم را از مسیر مداخلهگری قدرتهایی چون آمریکا و اسرائیل، جستوجو میکنند. وظیفهٔ کمونیستی و کارگری، حفظ این استقلال سیاسی و طبقاتی در برابر هر دو قطب ارتجاع و تأکید بر نیروی مستقل طبقه کارگر و مردم آزادیخواه و برابری طلب برای تغییر انقلابی جامعه است.
بگذارید به دل مشغولیهای این چپ حاشیه ای، به پرنسیب ها و به دغدغه هایش بپردازیم و نشان دهیم که خواسته ها و تمایلاتش انعکاس کدام طبقه اجتماعی است.
یکی از پیامدهای مهم شرایط جنگی، کنار رفتن بسیاری از ابهامها و آشکار شدن جایگاه واقعی نیروهای سیاسی است. جنگ، بهرغم تمامی فجایع و ویرانیهایش، گاه همچون آینهای عمل میکند که سیمای واقعی جریانهای سیاسی را فراتر از شعارها، ادعاها و بیانیههای رسمی به نمایش میگذارد. در چنین بزنگاههایی است که مرز میان دفاع از منافع طبقه کارگر و مردم و همراهی با پروژههای قدرت آشکارتر میشود.
برای اینکه روشن کنیم که جایگاه نیرو ها و احزاب سیاسی در برخورد به جنگ و قطبها و نیروهای ارتجاعی دخیل در ان، کجا است و از کدام منافع مادی و طبقاتی دفاع می کنند، به این مسائل نگاهی می اندازیم و بحث را مستدل می کنیم.
" سنتا حزب حکمتیست (خط رسمی) همیشه مستقل از دوری و نزدیکی سیاسی با نیروهای اپوزیسیون هر نوع تعرض جمهوری اسلامی به این نیروها را محکوم کرده و آن را تعرضی به کل اپوزیسیون و مبارزه آزادی خواهانه مردم در ایران ارزیابی کرده است. آیا حزب در این سیاست خود تغییری داده است؟
آذر مدرسی" سیاست حزب در این رابطه تغییری نکرده است. ما کماکان هر تعرضی از طرف هر نیروی ارتجاعی و بویژه جمهوری اسلامی، به نیروهای اپوزیسیون را محکوم میکنیم، ما به كرات و در گذشته حمله و بمباران اردوگاههای این نیروها یا ترور فعالین آنها را توسط جمهوری اسلامی محكوم كرده ایم.
اما امروز شرایط تغییر کرده است. در دل یک جنگ جنایتکارانه علیه مردم ایران این نیروها دخالت کرده و ایفای نقشی را به عهده گرفتند كه دفاع از آنها را برای هر نیروی سیاسی جدی و مسئول كه علیه این جنگ است را سخت و ناممكن میكند. این وضعیت دفاع از نیروهایی که برای شرکت در این جنگ به عنوان سرباز جنگی یك طرف، چه ایران و چه اسرائیل و امریکا، اعلام آمادگی کرده اند را نامشروع می کند.
دلیل عدم محکوم کردن این موشک بارانها، به تغییر سیاست و نقش این نیروها در این جنگ، پیوستن به یكی از جبهه های جنگ و از این زاویه به موقعیت امروز آنها در جدال سیاسی- طبقاتی موجود در ایران و رابطه آنها با مبارزه مردم ایران برای آزادی، برابری، امنیت و رفاه برمیگردد، نه دوری این نیروها از کمونیسم یا حزب حکمتیست (خط رسمی)".
این بحثی است که آذر مدرسی شروع کرده است و بصراحت و بدون پرده پوشی موضوع سیاسی حزب حکمتیست (خط رسمی) را در ارتباط با جنگ و تقابل قطب های ارتجاعی و نیروهای نیابتی انها و موقعیت امروزشان را بیان کرده.
سیاوش دانشور در نقد به این مسئله نشان می دهد که از کدام منافع مشخصی دفاع می کند و چگونه تفکرات و نقطه عزیمت هایش را دردفاع از ناسیونالیسم زیر پوشش "پرنسیب اپوزیسیونی" به نمایش می گذارد. ایشان برای اینکه بتواند راه برون رفتی برای اهداف و عملکرد ناسیونالیسم (شش گروه و حزب کردی) در ارتباط با تبدیل شدن به پیاده نظام یکی از قطب های ار تجاعی جنگ، امریکا-اسرائیل در مقابله با قطب دیگر ارتجاعی جنگ، جمهوری اسلامی، پیدا کند "تز همه با هم" را بنام "پرنسیب اپوزسیونی" با رنگ و لعاب سیاسی در این شراط جنگی تولید می کند.
سیاوش می گوید: "توضیح ایشان ( آذر مدرسی) و البته افراد دیگری، اساساً اینست که نباید حمله نظامی رژیم به نیروهای مستقر در کردستان عراق را محکوم کرد چون آنها هم پیمان آمریکا و اسرائیل هستند. و به زعم ایشان و دوستانشان کسانی که در طیف چپ از جمله حزب کمونیست کارگری-حکمتیست و شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست (سراسری و در کردستان) که این حمله رژیم را محکوم کرده است، به ناسیونالیستها "چشمک" میزنند".
آیا واقعا این تمام هنر ایشان از بیان حقایقی است که ما از ان بحث کردیم؟! عجب مغلطه و سفسطه ای! سیاوش برای دفاع از ناسیونالیسم، ابتدا باید نقد مخالفانش را تحریف کند. او ادعا میکند گویا بحث این است که "نباید حمله جمهوری اسلامی به اردوگاههای احزاب ناسیونالیست کرد را محکوم کرد چون آنها هم پیمان آمریکا و اسرائیل هستند". این اما نقد ما نیست؛ این نسخهای کاریکاتوری از نقد ماست که سیاوش ساخته تا راحتتر به آن حمله کند.
مسئله هرگز "همپیمانی" نبوده است. مسئله نقش سیاسی و عملی ناسیونالیسم کرد در معادلات جنگی و پروژههای آمریکا و اسرائیل است. سیاوش عامدانه تفاوت میان یک نیروی همسو یا حتی متحد سیاسی با غرب و جریانی که عملاً خود را به بخشی از پروژهٔ "امریکایی-اسرائیلی" و نیروی پیاده نظام دولت های امریکا و اسرائیل در جنگ تبدیل کرده، پاک میکند. این یک لغزش نظری نیست، یک سفسطه سیاسی است. یک پوشش سیاسی برای توجیه این تغییر ماهست عملی شش جریان و حزب کردی است. این یک سفید شویی عیان است.
پیادهنظام به نیرویی گفته میشود که موجودیت سیاسی و افق استراتژیک خود را به پیشروی پروژهٔ نظامی و سیاسی یک قدرت خارجی گره بزند. دقیقاً به همین دلیل است که بحث بر سر رابطهٔ ناسیونالیسم کرد با آمریکا و اسرائیل، بحث بر سر "تمایل سیاسی" نیست؛ بحث بر سر نقش عملی و عینی آن در یک آرایش جنگی مشخص است.
سیاوش دانشور بهجای پاسخ به این واقعیت، آن را پشت واژهٔ بیآزار "هم پیمانی" پنهان میکند.
اما واقعیت این است که بخشی از ناسیونالیسم کرد درست در دورهای که آمریکا و اسرائیل از تغییر رژیم در ایران سخن میگفتند، خود را بهعنوان یک آلترناتیو زمینی و یک فاکتور دخیل در این سناریوها مطرح میکرد (تشکیل "ائتلاف نیرو های سیاسی کردستان ایران" توسط ( ۵+۱) گروه و حزب کردی درست شش روز قبل از حمله. مسائل پشت پرده و ارتباط سازمانهای جاسوسی موساد و سیا با آنها، فرستادن اسلحه و پول به دولت اقلیم و نقش عمده آنها برای پیاده نظام دولت های فاشیستی امریکا- اسرائیل،) که یکی پس از دیگری بوسیله مصاحبه های ترامپ و نتانیاهو و یا در رسانه ها و غیره فاش شده و می شوند. این دیگر "روابط سیاسی" نیست؛ این تعریف کردن یک نقش عملی در پروژهٔ قدرتهای امریکا و اسرائیل است!
سیاوش با تز "پرنسیب اپوزسیونی" معجزه می کند! هر تغییر استراتژیکی را درموقعیت جریانهای ناسیونالیستی در قبال جنگ وقطبهای ارتجاعی با سرنوشت انسانها و جامعه را با این " تز" خنثی و بی ثمر می کند! ایشان می گویند؛ "این یک سیاست قدیمی ما از دوره انقلاب ۵۷ تاکنون است که بین نیروهای اپوزیسیون (بیرون حکومت) با رژیم سیاسی مستقر که کلیت این اپوزیسیون تحت سرکوب و پیگیرد اوست، تفاوت قائلیم. در همان دوره هم حمله به اماکن، مقرها، دفاتر و اجتماعات اپوزیسیون را محکوم میکردیم".
مشکل سیاوش این نیست که که نمی تواند بفهمد که آذر مدرسی در مورد چه مسائل سیاسی و تغییراتی صحبت می کند؟ "نقد" سیاوش از همان ابتدا بر یک جابجایی سیاسی استوار است. او تلاش میکند موضوع اصلی بحث را از "تغییر موقعیت سیاسی احزاب ناسیونالیست کرد در متن یک جنگ ارتجاعی" به مسئله کلی و انتزاعی "دفاع از اپوزیسیون" منتقل کند در نتیجه به جای پاسخ دادن به استدلال واقعی، با استدلال دیگری مجادله میکند.
آذر مدرسی صراحتاً میگوید؛ سیاست حزب در این رابطه تغییری نکرده است. ما کماکان هر تعرضی از طرف هر نیروی ارتجاعی و بویژه جمهوری اسلامی، به نیروهای اپوزیسیون را محکوم میکنیم. بنابراین تمام تلاش ایشان برای القای این تصویر که گویا حکمتیست (خط رسمی) از یک سنت سیاسی خود عقب نشسته یا به موضعی نزدیک به جمهوری اسلامی لغزیده است، از همان ابتدا فاقد پایه و پوچ و توخالی است. مسئله مورد بحث اصلاً این نیست. مسئله این است که آیا نیرویی که مورد حمله قرار گرفته، همان موقعیت سیاسی سابق را دارد یا خیر؟ و دقیقاً این سؤال است که سیاوش از پاسخ دادن به آن طفره میرود.
تمام استدلال آذر مدرسی حول یک محور میچرخد، دلیل عدم محکوم کردن این موشکبارانها، به تغییر سیاست و نقش این نیروها در این جنگ، پیوستن به یکی از جبهههای جنگ و از این زاویه به موقعیت امروز آنها در جدال سیاسی-طبقاتی موجود در ایران باز میگردد. سیاوش جوابی ندارد. مثل یک فنری که کشیده میشود وقتی رهایش می کنید به نقطه اولش بر می گردد و این دقیقاً همان مسئلهای است که سیاوش به جای پاسخ دادن به آن، به مفهوم کلی "اپوزیسیون" پناه میبرد.
مشکل سیاوش نه این است که ناسیونالیسم را نقد نمیکند؛ مشکل این است که برای دفاع از آن، مرزهای ابتدایی تحلیل طبقاتی و کمونیستی را کنار میگذارد. او بهجای آنکه توضیح دهد چرا یک جنبش ناسیونالیستی که قبلا از شکاف قدرت های منطقه مایه می گرفت، امروز نیرویش را در طبق اخلاص پروژه امریکا- اسرائیل به عنوان نیروی پیاده نظام آنها گذاشته است، صورت مسئله را عوض میکند و منتقدان این سیاست را متهم میکند. این دقیقاً همان نقطهای است که "نقد ناسیونالیسم" جای خود را به "تطهیر ناسیونالیسم" میدهد.
رفیق آذر مدرسی بدرستی این مسئله را توضیح می دهد که:
"ناسیونالیسم کرد سنتا در شکاف قدرتهای منطقه زندگی کرده است و هر یک از این نیروها در دوره های مختلف خود را در کنار یکی از قدرتهای منطقه قرار داده است تا از حکومت مرکزی خود امتیازاتی بگیرد یا در بازی قدرت در منطقه ادامه حیات بدهد. امروز اینکه بارزانی به عنوان متحد دولت ترکیه و طالبانی به عنوان متحد جمهوری اسلامی عمل میکنند را کسی نمیتواند انکار کند. نمونه دیگر تلاش حزب دمکرات کردستان ایران برای استفاده از شکاف میان ایران و عربستان با اعلام سیاست "راسان"، که به گفته مصطفی هجری با هدف "ناامن کردن کردستان ایران" در پیش گرفته شد، است. البته این حزب هیچگاه در مذاکره و امتیازگیری از جمهوری اسلامی را نبست.
تاریخ احزاب ناسیونالیست کرد مملو از بندبازی های سیاسی و تاکتیکی برای کسب امتیازات به نام "احقاق حقوق مردم کردستان" است.
طی چند سال اخیر و در دل این جنگ نقش بخشی از احزاب ناسیونالیست كرد، تغییر کرده است، اینبار مسئله از زندگی میان شکافهای منطقه ای برای امتیاز گیری فراتر رفته است. برخلاف استفاده تاکتیکی احزاب ناسیونالیست کرد از شکاف میان دولت های ایران و عراق برای امتیازگیری و مثلا خودمختاری و ....، اینبار مسئله صرفا استفاده تاکتیکی از این شکافها نیست. اینبار پیوستن این نیروها به یک قطب ارتجاعی در منطقه، اسرائیل، علیه یک قطب ارتجاعی دیگر، جمهوری اسلامی، است. این ورود به بازی استراتژیکی دیگری است و تغییر موقعیت استراتژیک این نیروها را بدنبال دارد. تغییر موقعیتی که به تبع جایگاه این نیروها در جامعه، در جدال موجود بر سر آزادی، را تغییر داده است. این نیروها داوطلبانه در جدال دو قطب ارتجاعی به یکی از این دو قطب پیوستند و به عنوان نیروی فعال، تا جایی که به آنها امکان داده شد، وارد این جنگ شدند. این مسئله بازگشت به سیاست مذاکره برای کسب امتیاز را، برای نیرویی مانند حزب دمکرات، اگر نه غیر ممکن که بسیار دشوار میکند".
دانشور خود را به نشنیدن میزند که آنچه امروز شاهد آن هستیم از جنسی متفاوت است. که اینبار مسئله صرفاً استفاده تاکتیکی از شکافها نیست، بلکه پیوستن بخشی از این نیروها به یک قطب ارتجاعی در منطقه، یعنی اسرائیل، علیه قطب ارتجاعی دیگری چون جمهوری اسلامی است. این وضعیت دیگر یک مانور سیاسی موقت یا یک تاکتیک محدود برای تحصیل امتیاز نیست؛ بلکه بیانگر نوعی جابهجایی استراتژیک در جایگاه و جهتگیری سیاسی این نیروهاست. در اینجا مسئله بر سر انتخاب میان دو نیروی ارتجاعی و تبدیل شدن به پیاده نظام یکی از آنهاست.
در گذشته ممکن بود استدلال شود که یک نیروی ناسیونالیست صرفاً از تضادهای موجود برای پیشبرد اهداف ومنافع "ملی" و یا "احقاق حقوق مردم کردستان" استفاده میکند. اما زمانی که این نیرو به صورت آگاهانه در کنار یک قطب ارتجاعی جنگ امریکا- اسرائیل بعنوان بخشی از پروژه سیاسی و نظامی آن قرار می گیرد، دیگر نمیتوان از "استفاده ابزاری" سخن گفت. در اینجا خودِ نیرو به ابزاری در یک جدال بزرگتر تبدیل میشود؛ جدالی که اهداف و منافع آن لزوماً هیچ نسبتی با آزادی یا حقوق مردم کردستان ندارد.
از این رو، نقد این تحول صرفاً نقد یک تاکتیک سیاسی نیست، بلکه نقد تغییر ماهیت و جایگاه طیفی از نیروهای ناسیونالیسم است. هر تلاشی برای توجیه این چرخش، با این استدلال که "دشمنِ دشمنِ من دوست من است"، عملاً به تطهیر و سفیدشویی ناسیونالیسم میانجامد. زیرا در این روایت، تبدیل شدن به پروژه سیاسی-نظامی یک قطب ارتجاعی و قرار گرفتن در خدمت اهداف ژئواستراتژیک (سیاسی، اقتصادی، نظامی) آن، نهتنها نادیده گرفته میشود، بلکه بهعنوان سیاستی مشروع عرضه میگردد.
ایشان می گویند: "این یک سیاست قدیمی ما از دوره انقلاب ۵۷ تاکنون است که بین نیروهای اپوزیسیون (بیرون حکومت) با رژیم سیاسی مستقر که کلیت این اپوزیسیون تحت سرکوب و پیگیرد اوست، تفاوت قائلیم. در همان دوره هم حمله به اماکن، مقرها، دفاتر و اجتماعات اپوزیسیون را محکوم میکردیم".
سیاوش دانشور ظاهراً از "پرنسیپ اپوزسیونی" دفاع میکند، اما در واقعیت امر، درست از کنار مسئله اصلی عبور میکند. آیا احزابی که در متن جنگ آمریکا-اسرائیل علیه ایران خود را آماده ایفای نقش نظامی معرفی کردهاند، هنوز فقط "اپوزیسیون تحت تعرض رژیم" اند، یا به بخشی از یک صفبندی جنگی ارتجاعی تبدیل شدهاند؟
این همان پرسشی است که سیاوش نمیخواهد به آن جواب بدهد. او با تکرار فرمول قدیمی "حمله رژیم به اپوزیسیون باید محکوم شود"، مسئله مشخص امروز را به مسئلهای مجرد، بیزمان و بیمکان تبدیل میکند. اما سیاست کمونیستی از فرمولهای مرده شروع نمیشود؛ از تحلیل موقعیت مشخص نیروها در دل جدال واقعی طبقاتی، اجتماعی و جنگی شروع میشود.
سیاوش در نوشته دیگری متاسفانه به همان "اخلاقیات قدیمی"، بخوانید "پرنسیب اخلاقی" در بر خورد به مخالفین سیاسی خود برگشته است، واقعا این نوشته شاهکاری ازادبیات عقب افتاده خرده بورژوایی و کاسب کارانه را به نمایش می گذارد. البته ناگفته نماند که سیاوش دست بالایی از این نوع ادبیات را در آستین دارد. "مکارتیسم"، "کیهان شریعتمداری" القاببی بودند که در حین جدایی اکثریت کادرهای کمیته مرکزی حکمتیست از حزب حمید تقوایی و ایشان، بار رفقای قدیمی خود میکرد. امروز هم شمشیر چوبینش را از رو بسته وبا همان "پرنسیب اخلاقی" که انسان را به شگفت وا میدارد، ادعای استدلال و بحث سیاسی دارد.
جالب است سیاوش ما را متهم می کند که "استدلال" نمی کنیم! اما وقتی نوبت به خودش می رسد مثل یک پاندول ساعت بدور خودش می چرخد و همان سایکل و همان صحبت (توجیه) گذشته را با شکلی دیگر بازگو می کند.
ایشان می گوید؛ منتقدین سطحینگر ما نفس محکوم کردن حمله و آدمکشی جمهوری اسلامی و تسلیت گفتن به اعضای خانواده قربانیان، و نه حتی به سازمان مربوطه، را "پیام به ناسیونالیسم، حمایت از ناسیونالیسم، شستشوی ناسیونالیسم" و غیره گفتند.
بقول معروف دستشان را پیش میگیرند که عقب نیفتند، لازمه هر جدل و بحث سیاسی صداقت لازم در بیان واقعی گفتمان است، نه وارونه جلوه دادن آن! کسی که چنین رفتاری دارد دلیلش در ناتوانی بحث و جدل سیاسی و از این جهت مظلوم نمایی و سمپاتی خریدن است! نوشته های آذر مدرسی در دسترس هستند. حزب حکمتیست (خط رسمی) مخالفتی با شما یا حزب شما در ارتباط با محکومیت جمهوری اسلامی به هیچوجه نداشته و ندارد. چه کسی شما را "بخاطر محکومیت جمهوری اسلامی و یا پیام تسلیت به انسانهایی که توسط موشک باران جمهوری اسلامی کشته شده اند"، ناسیونالیستی خوانده؟
نخیر! کسی شما را به این خاطر ناسیونالیست و یا همراه ناسیونالیستها حساب نکرده است. دارید مغلطه می کنید. دارید نقد ما را عوضی بیان می کنید. دارید نقد ما را کم اهمیت جلوه می دهید. دارید با احساسات انسانها برای موضع غلط تان نیرو جمع می کنید. اشتباه می کنید، نقد ما احساسی و اخلاقی نیست. یک نقد کمونیستی، سیاسی، طبقاتی و کارگری است و هر کمونیستی تفاوت نقد سیاسی با تحریف و مغلطه کاری را میداند.
نقد ما برای همراهی شما با ناسیونالیسم، توجیه حقایق پشت تشکیل شش(۵+۱) گروه و حزب کردی، استتار پیوستن انها به یکی از قطب های ارتجاعی جنگ، امریکا-اسرائیل، توجیه تبدیل شدن آنها به پروژه نظامی امریکا- اسرائیل، سفید شویی بر سر موقعیت سیاسی جدید آنها در متن یک جنگ با "تز پرنسیب اپوزسیون" و خارج کردن باند ها و حزب کردی اززیر تیغ نقد کمونیستی است. البته این شروع کار شما در همراهی با ناسیونالیسم نبوده است. فراخوان هایتان در آکسیونها، در رقابت بر سر فراخوان اعتصاب عمومی در کردستان، گامهایی برای پیشروی امروزتان بوده است.
کشتهشدن انسانها دردناک است و همدردی با خانوادههای آنان یک واکنش انسانی بدیهی است. هیچ سیاست کمونیستی نمیتواند نسبت به جان انسانها بیاعتنا باشد. اما همدردی با قربانیان را نباید با دفاع سیاسی از سازمان مربوطه یکی گرفت. جدل اصلی نه بر سر پیام تسلیت و با محکومیت شما در مورد حمله جمهوری اسلامی است، بلکه بر سر حذف زمینهٔ سیاسی واقعه و نمایش یک نیروی دخیل در سناریوی جنگی صرفاً در مقام "قربانی" است.
وقتی جایگاه و عملکرد یک سازمان حذف میشود، محکومیت حمله میتواند ــ مستقل از نیت نویسنده ــ به بازتولید روایت همان سازمان کمک کند. سیاست کمونیستی موظف است میان حرمت جان انسان ها و مسئولیت سیاسی ان جریانها تمایز بگذارد.
سیاوش کل مسئله تبدیل شدن شش گروه و حزب کردی در ملحق شدن عملی به پروژه یک قطب ارتجاعی جنگ را زیر خاک می کند تا کل اهداف استراتژیک آنها و تغییر موقعیت آنها در تبدیل شدن به پیاده نظام امریکا- اسرائیل را بپوشاند. کدام جنگ، جنگی در کار نبوده، نیابتی وجود نداشته، این اختراع شما است تا بگوئید این جنگ ما نیست.
ایشان می گوید: "گفته اید "این جنگ ما نیست"، کدام جنگ؟ اگر نیروهای نیابتی و زائده ارتش آمریکا و اسرائیل در درگیری در اطراف یک شهر در خاک ایران کشته شده بودند، بله میگفتیم بالاخره آگاهانه رفته جنگ و در جنگ کشته شده است، محکومیت ندارد. اما این اردوگاهها با فشار جمهوری اسلامی و همکاری دولت عراق و فرعونهای حاکم در کردستان عراق مدتهاست برچیده شده و عمدتاً اردوی پناهندگی با تعدادی مسلحاند. سالهای طولانی است که جنگی در کار نبوده بجز تیمهایی که مواردی به داخل گسیل شدند و عمدتاً نرسیده لو رفتند و قربانی شدند. شما از کدام جنگ نظامی جاری بین نیروهای نیابتی آمریکا و جمهوری اسلامی حرف میزنید؟ اول یک جنگ را اختراع میکنید که قاعدتاً دو سمت دارد و قانون جنگ بر آن حکمفرماست، سپس ژست میگیرید که "این جنگ ما نیست و وارد نمیشویم" تا سکوتی که میتواند رضایت آمیز تلقی شود را توجیه کنید.”
أولا، ما گفته ایم که جنگ نیروهای نیابتی و جمهوری اسلامی جنگ ما نیست، اما بر علیه ما، طبقه کارگر، مردم آزادیخواه و برابری طلب و بشریتی که حق حیات و زندگی شاداب و امنی می خواهد. ما گفته ایم که جنگ دو قطب ارتجاعی امریکا- اسرائیل و جمهوری اسلامی جنگ ما کارگران و بشریت متمدن نیست، اما بر علیه ما طبقه کارگر ومردم آزادیخواه دنیا است. این یک معادله ساده است واقعا چرا دوستان قدیمی ما نمی توانند آن را درک کنند که جنگ امریکا- اسرائیل و نیابتی هایش با جمهوری اسلامی و نیابتی هایش جنگ ما کارگران و مردم آزادیخواه نیست، بلکه بر علیه ما، زندگی ما جان و محیط اجتماعی ما است.
ثانیا مساله دقیقاً دربارهٔ جنگی است که این نیروها برای ایفای نقش در آن اعلام آمادگی کردهاند، نه ادعای وجود یک نبرد دائمی در سالهای گذشته! برای نشان دادن تراوشات فکری ایشان و وارونه جلوه دادن حقایق در مورد واقعیت عینی و عملی گروه های نیابتی امریکا-اسرائیل و تطهیر انان مجبوریم به چند فاکت از زبان رهبران این نیروها در اردوگاه بپردازیم.
رضا کعبی، دبیرکل سازمان زحمتکشان کردستان/کومله، دراربیل، در یک گفتوگو با ولت که ( پولیتیکو) هم آن را بازنشر کرده صریحاً گفته است که هرگونه پیشروی زمینی احتمالی به داخل ایران به یک تصمیم بزرگ نظامی آمریکا، یعنی ایجاد منطقه پرواز ممنوع بر فراز مناطق کردنشین غرب ایران، گره خورده است. او گفته چنین منطقهای لازم است تا جمهوری اسلامی نتواند از هوا حمله کند و برتری نظامیاش را بهکار بگیرد. همچنین گفته مطالبه منطقه پرواز ممنوع "منتقل شده" و "روشن" است و انتظار دارند اجرا شود. [politico.com]
این دیگر "اپوزیسیون عادی" نیست. این یعنی یک نیروی مسلح، امکان عملیات زمینی خود را به چتر هوایی آمریکا وصل میکند. یعنی همان فرمول کلاسیک جنگهای ارتجاعی چند دهه اخیر: بمباران از بالا توسط قدرت امپریالیستی، نیروی زمینی محلی از پایین . نمونه های ان عراق، لیبی و سوریه است.
فاکت دیگر: سازمان زحمتکشان/کومله رسماً از اردوگاه و نیروی آماده نظامی حرف زده است.
در همان گزارش آمده که کعبی گفته حزبش سه اردوگاه دارد و پیشمرگههایش در این اردوگاهها مستقر، آموزشدیده و آمادهاند؛ او همچنین از حدود هزار نیروی آماده سخن گفته است. [politico.com]
رویترز در گزارشی درباره نقش نیروهای کرد در جنگ آمریکا/اسرائیل علیه ایران نوشت که امیدهای آمریکا و اسرائیل به کمک جنگجویان کرد، زیر فشار پیامهای متناقض واشنگتن/اورشلیم و حملات و تهدیدهای سپاه علیه کردها فرو ریخت. در همان گزارش آمده که ترامپ ابتدا درباره حمله احتمالی کردهای ایرانیِ مستقر در عراق گفت چنین چیزی "عالی" خواهد بود، اما بعداً گفت "ما دنبال ورود کردها نیستیم" و آن را رد کرده است. [reuters.com]
الجزیره هم گزارش کرده که چند رسانه آمریکایی از تماس مقامهای آمریکا با رهبران اقلیم کردستان و بحث درباره تسهیل عملیات زمینی در ایران خبر دادهاند؛ همچنین نوشته است که گروههای کرد ایرانی، بهعنوان نیروهایی سازمانیافته و دارای تجربه نظامی، یکی از گزینههای مطرح در متن جنگ بودهاند. [aljazeera.com]
جالب است که رهبران این نیروها شرکت خود را در این پروژه تائید می کنند اما سیاوش دانشور بنا به دلایل معلوم آن را تکذیب میکند! تحققنیافتن یک سناریو، وجود آن و تلاش برای تعریف نقش در آن را باطل نمیکند. پروژهای ممکن است به دلیل موازنهٔ قوا، فشار دولتهای منطقه، محاسبات آمریکا یا محدودیت نیروهای محلی اجرا نشود؛ اما شکست یا توقف آن، ماهیت سیاسی اعلام آمادگی برای مشارکت در آن را تغییر نمیدهد.
پس وقتی ما از تغییر موقعیت این نیروها حرف میزنیم، مشغول "اتهامزنی" نیستیم. خود رهبران این نیروها دارند از اردوگاه، نیروی آماده، بازگشت احتمالی به داخل ایران، شرط منطقه پرواز ممنوع و حمایت امریکا - اسرائیل حرف میزنند. این فاکتها را نمیتوان پنهان کرد.
زمانی که یک نیروی سیاسی آشکارا از ایجاد "منطقه پرواز ممنوع" حمایت میکند و آن را پیششرط اجرای عملیات نظامی خود میداند، این موضع را نمیتوان به سادگی پشت گوش انداخت. تجربه لیبی و سوریه نشان داده است که چنین درخواستهایی عموماً در چارچوب مداخلات نظامی قدرتهای بزرگ معنا پیدا میکنند و پیامدهای آن اغلب چیزی جز گسترش جنگ، تخریب زیرساختها، آوارگی مردم و فروپاشی نظم اجتماعی نیست.
از همین رو، طرح چنین خواستهای در مورد کردستان و ایران نیز نمیتوانست معنایی متفاوت داشته باشد. عملی شدن چنین سناریویی میتوانست جامعه کردستان و ایران را به خون و نابودی بکشاند. بی تفاوتی در قبال چنین مسئله ای با این نوجیه که "اتفاق نیفتاده"، "جنگی نبوده"، نشانده بی اهمیت بودن زنگی انسانها و جامعه و پرت بودن و منفعل بودن جریانات غیر اجتماعی و سنتی است.
اما، اینکه چنین سناریویی در عمل تحقق نیافت، بیش از هر چیز به تغییر موازنههای منطقهای، نگرانی از گسترش جنگ، مخالفت بازیگران مختلف منطقهای، دولت ترکیه، عراق و حکومت اقلیم، محدودیتهای عملی این گروهها و همچنین محاسبات سیاسی و نظامی قدرت های درگیر باز می گشت.
باید به ایشان گفت، کسی جنگ تازه ای اختراع نکرده است. این جنگ هنوز وجود دارد و دارد انسانها را از هر نظر به خاک و خون و فقر و فلاکت می کشاند. دارند انسانها را به بهانه آن زندانی شکنجه و اعدام میکنند، دارند به معیشت و زندگی کارگران و مردم رنجدیده حمله می کنند. دارند ترور و کشتار را در جامعه رواج می دهند. جنگ بین دو قطب ارتجاعی جمهوری اسلامی و آمریکا- اسرائیل و نیروهای نیابتی آنها و تبعات آن در جامعه و زندگی انسانها اختراع ما نیست. ما علیه آن هستیم . جنگ ما با جمهوری اسلامی یک جنگ طبقاتی است جنگ دوطبقه آشتی ناپذیر، جنگ طبقه کارگر و بورژوازی در هر شکلش، چه حکومتی، جه ناسیونالیسم عظمت طلب و چه قومی. این تنها جنگ ما است. پرنسیب کمونیستی ما درمبارزه طبقاتی ما کارگران با بورژوازی، در ارزشهای انسانی در قبال زندگی و حیات جامعه، در تلاش برای دنیای بهتر، در از بین بردن جامعه سرمایه داری، در ازبین بردن کار مزدی و مالکیت خصوصی برتولید، در آزادی و برابری از نظر سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی و بالاخره در برقراری سوسیالیسم است. این ارزشها و پرنسیب های کمونیستی ما حکمتیست( خط رسمی) است.
اما چرا واقعیت ها را انکار می کنند؟ چه منفعت سیاسی و طبقاتی در وارونه جلوه دادن این حقایق است؟ آیا اینها توانایی درک چرایی "عملی نشدن" چنین سناریویی را ندارند؟ ایا اینها سر در لاک خود کرده اند و از فعل و انفعالات اجتماعی بی خبرند؟ متاسفانه هیچ کدام از اینها نیست (کاش می بود). دفاع شان از ناسیونالیسم احتیاج دارد که همه پرنسیب ها و تفکرات کمونیستی را زیر پا بگذارند و در مقابل ناسیونالیسم کرنش کنند. این آن رویکردی است که برایش واقعیت ها را توهم و حقایق را دروغ می شمارند و برای مقبولیت در بارگاه ناسیونالیسم دست به لیچارگویی به کمونیست کارگری و ادامه دهندگان خط حکمت می زنند.
نوشته اند: "طبق تز شما همه نیروهای سناریوی سیاهی و هوادار جنگ و جنگ طلب را جمهوری اسلامی میتواند بکشد و با اعتراض و محکومیت شما روبرو نمیشود! این چه سیاست شلخته و فرقهای است که بنام "کمونیسم" تبلیغ میکنید"؟
تمام مطلب ایشان پر از مغلطه، سفسطه، تحریف و وارونه جلوه دادن واقعیات است، و اینهم نمونهٔ دیگری از شاهکارهایش است. اتفاقا این سیاست شلخته و فرقه ای ایشان است که نمی دانند چه جوری از دام مخمصه ای که برای خودشان درست کرده اند رهایی یابند. ما گفته ایم و تکرار می کنیم که جریاناتی که تا دیروز در شکافهای ژئوپلیتیک منطقه و تحت پرچم ناسیونالیسم به حیات حاشیهای خود ادامه میدادند، امروز با تغییر موقعیت استراتژیک، به پیادهنظام و سوختِ ماشین جنگی یکی از قطبهای ارتجاعی تبدیل شدهاند. این جریانات با الحاق به جبهههای جنگ یک قطب ارتجاعی، امریکا- اسرائیل علیه قطب ارتجاعی دیگر، جمهوری اسلامی، از ادعاهای گذشته خود دست شسته و رسماً در خدمت هژمونیطلبی قدرتهای امپریالیستی و منطقهای قرار گرفتهاند.
هرگونه توهم به این نیروها، پیوستن به همان تصوری پوچ و بیمایهای است که در نهایت چیزی جز تباهی و انحرافِ مسیر مبارزه واقعی طبقاتی به همراه ندارد؛ رفتاری که مصداقِ عینی "عرض خود بردن و زحمت دیگران داشتن" است.
حال هر کس بنا بر منافع فرقهای و فرو دست خویش، دستخوش اوهام پوچ و بیمایه شود، تنها عرض خود میبرد و زحمت ما میدارد. مبارزه طبقاتی ما عیله حاکمیت سرمایه داری جمهوری اسلامی، جریانی سهمگین، اصیل و ریشهدار وتعطیل ناپذیز است. این تلاشهای حقیرانه، خدشهای به عزم استوار ما وارد نمیسازد و تنها غبار راه را بیشتر میکند.
واقعیت این است جریانی که به پیاده نظام یکی از قطبهای ارتجاعی جنگ بپیوندد، بخشی از نیروی نظامی آنها به حساب می اید. این جز بدیهیات است، نمی توانید منکر آن شوید. اما اگر حزب و کسی از این نیرو و گروه و حزب کردی که عملا در این قطب ثبت نام کرده دفاع کند، معنی واقعی و زمینی ان، دفاع از همان قطب ارتجاعی جنگ است. این یک معادله واقعی و سیاسی است.
بقیه مسائلی که مطرح کرده اند، در مورد ترور و اپوزیسیون و محکوم کردن ترور مجاهدین و سلطنت و داعش و غیره. واقعا از نظر سیاسی پوچ و بی ارزش هستند. اینها برای بقال سرکوچه بیشتر برو دارد تا برای ما بعنوان یک حزب کمونیستی کارگری.
بگذارید به واقعیتی سیاسی در مورد محکوم کردن تروررهبر حماس هنیه در تهران بپردازیم. برای فهم بیشتر اطلاعیه حزب حکمتیست (خط رسمی) را در این مورد بازبینی میکنیم تا حقایق پشت این محکومیت در شرایط خاص خودش مشخص شود.
اینهم خلاصه ای ازاطلاعیه خزب حکمتیست(خط رسمی) درمورد ترور اسماعیل هنیه. حزب بدرستی فعل و انفعالات اجتماعی را می بیند و ان را با دیدی کمونیستی کارگری تجزیه وتحلیل می کند. اهمیت زندگی و حیات و امنیت جان انسانها، فارغ از محل جغرافیای زندگی و زبان و ملیت دغدغه اساسی برایش است.
بی تردید ترور اسماعیل هنیه، برای دولت اسرائیل که در بن بست سیاسی و نظامی قرار گرفته است، تلاشی نقشه مند با اهدافی روشن است. یکی از این اهداف غیر ممکن کردن آتش بس در نوار غزه و هر توافقی برای پایان دادن به کشتار مردم بیگناه فلسطین، غیر ممکن کردن هر راه حل سیاسی برای پایان دادن به معضل مردم فسلطین و امکان یک زندگی امن و آزاد برای آنان چه در کرانه باختری و چه در نوار غزه است. هدف دیگر گسترش جنگ در خاورمیانه از طریق تحریک ایران و وادار کردن جمهوری اسلامی به جنگی مستقیم با دولت اسرائیل و كشاندن پای امریكا و ناتو به این جنگ به عنوان راه برون رفت دولت اسرائیل از بن بست و استیصال سیاسی و نظامی آن، از انزوای جهانی و بحران سیاسی-اجتماعی داخلی دولت اولترا راست و فاشیست اسرائیل است.
ترور اسماعیل هنیه به عنوان رهبر سیاسی حماس و طرف مذاكره كننده با اسرائیل اقدامی خطرناك برای به آتش كشیدن كل منطقه است و محكوم است. روسای جمهوری اسلامی رسما اعلام كرده اند كه اقدام اسرائیل بی جواب نخواهد ماند. مستقل از هر اقدام تلافی جویانه ای از جانب جمهوری اسلامی، حزب الله یا حماس، دولت اسرائیل با این عملیات تروریستی خود منطقه را وارد دوره ای حساس و خطرناک کرده است و سایه جنگ، ناامنی و ترور در منطقه را بر زندگی میلیونها انسان گسترده تر کرده است. بهای این تروریسم را مردم در نوار غزه، لبنان، سوریه، با تشدید جنگ و ویرانی و تشدید کشتار خواهند داد. بهای آنرا مردم اسرائیل که خواهان پایان دادن به این نسل کشی و زندگی صلح امیز با مردم فلسطین اند، خواهند پرداخت. در ایران دود این تروریسم آشکار قبل از هر کسی به چشم مردمی میرود که برای آزادی، برابری، رفاه و امنیت خود با جمهوری اسلام در حال جدالند و از هر نوع تروریسمی، چه تروریسم اسلامی و چه تروریسم صهیونیستی، برای یک زندگی امن مبارزه میکنند."(بخشی از اطلاعیه حزب)
ترور اسماعیل هنیه، مستقل از هر قضاوتی درباره حماس و کارنامه سیاسی و نظامی آن، صرفاً حذف فیزیکی یک رهبر سیاسی نبود، بلکه اقدامی بود با پیامدهایی فراتر از یک عملیات نظامی و امنیتی. هنیه نه فقط یکی از رهبران حماس، بلکه در عین حال یکی از چهرههای اصلی مذاکرات غیرمستقیم میان حماس، اسرائیل و میانجیگران منطقهای بود. ترور او در شرایطی صورت گرفت که بحران غزه به مرحلهای رسیده بود که حتی بخشی از نخبگان سیاسی و نظامی اسرائیل نیز از نبود یک چشمانداز سیاسی برای پایان جنگ سخن میگفتند. از همین رو این ترور را باید در چارچوب استراتژی گسترش جنگ و جلوگیری از هر راهحل سیاسی مورد ارزیابی قرار داد.
واقعیت این است که جنگ غزه مدتهاست از اهداف اعلامشده اولیه خود فراتر رفته است. با وجود ویرانی گسترده غزه، کشتار دهها هزار غیرنظامی و نابودی زیرساختهای زندگی میلیونها انسان، نه مسئله فلسطین حل شده و نه امنیت پایدار برای اسرائیل تأمین شده است. در چنین وضعیتی، ترور هنیه بیش از آنکه اقدامی برای پایان دادن به یک منازعه باشد، در جهت تداوم آن عمل کرد. حذف یکی از طرفهای مذاکره در عمل به معنای تضعیف هرگونه امکان آتشبس، تبادل اسرا و گشودن افقی سیاسی برای خروج از جنگ بود.
بزرگترین قربانی این سیاست مردم غزه بودند و هستند. زیرا هر گامی که راه مذاکره را میبندد، راه بمباران، محاصره، گرسنگی و ویرانی را بازتر میکند. در منطق جنگی حاکم بر منطقه، رهبران سیاسی کشته میشوند اما هزینه آن را کودکان زیر آوار، خانوادههای آواره و مردمی میپردازند که هیچ نقشی در تصمیمگیریهای نظامی ندارند. ترور هنیه نه تنها رنج مردم غزه را کاهش نداد، بلکه شرایطی را تقویت کرد که ادامه جنگ و تشدید عملیات نظامی به گزینه مسلط تبدیل شود.
از زاویهای گستردهتر، این ترور بخشی از روندی است که تلاش میکند بحران فلسطین را از یک مسئله سیاسی و حقوقی به یک جنگ منطقهای تبدیل کند. در واقع هرچه محور درگیری از حقوق مردم فلسطین و اشغالگری به رویارویی مستقیم ایران و اسرائیل منتقل شود، مسئله اصلی به حاشیه رانده میشود. این جابهجایی میدان منازعه، یکی از نتایج مهم سیاست ترور و تشدید تنش است. از این منظر، ترور هنیه نه یک اقدام تاکتیکی بلکه بخشی از یک استراتژی برای تغییر ماهیت بحران و انتقال آن به سطحی گستردهتر بود.
پیام دیگر این ترور متوجه جمهوری اسلامی ایران بود. عملیاتی با چنین ابعاد و پیامدهایی عملاً ایران را در برابر انتخابی دشوار قرار میداد: یا واکنش نشان دهد و وارد چرخهای از تشدید تنش شود، یا واکنش محدود داشته باشد و با چالش حیثیتی و سیاسی روبهرو گردد. به این ترتیب، ترور هنیه صرفاً متوجه حماس نبود، بلکه تلاشی برای کشاندن بازیگران منطقهای به مرحلهای جدید از رویارویی محسوب میشد. خطری که از همان ابتدا وجود داشت این بود که هر پاسخ متقابل، پاسخی شدیدتر را به دنبال آورد و منطقه را به سمت جنگی سوق دهد که از کنترل همه طرفها خارج شود.
نتیجه چنین روندی برای مردم ایران فاجعهبار است. جمهوری اسلامی ممکن است جنگ را در چهارچوب رقابتهای ژئوپلیتیکی خود تعریف کند و دولت اسرائیل نیز آن را بخشی از استراتژی امنیتی خویش بداند، اما مردم ایران هیچ منفعتی در یک جنگ منطقهای ندارند. مردمی که سالهاست با بحران اقتصادی، سرکوب سیاسی، فقر، فساد و تبعیض دست به گریبان هستند، نخستین قربانیان گسترش تنشهای نظامی خواهند بود. جنگ بهانهای برای امنیتیتر شدن فضای سیاسی، افزایش فشار اقتصادی و به حاشیه راندن مبارزات و اعتراضات اجتماعی، مطالبات و حمله به دستاورد های تا کنونی طبقه کارگر و مردم آزادیخواه و برابری طلب بر علیه حاکمیت جمهوری اسلامی و تشدید فضای سروکوب و زندان و اعدام و اختناق بیشتر.
در عین حال خطر تنها به ایران و اسرائیل محدود نمیشود. ماهیت درهمتنیده ائتلافها و رقابتهای منطقهای به گونهای است که یک درگیری گسترده میتواند لبنان، سوریه، عراق، یمن و کشورهای دیگر را نیز به میدان جنگ تبدیل کند. حضور مستقیم یا غیرمستقیم ایالات متحده در معادلات امنیتی منطقه نیز همواره این امکان را مطرح کرده است که جنگی میان ایران و اسرائیل به سطحی فراتر از یک منازعه دوجانبه ارتقا یابد. به این معنا، ترور هنیه تنها یک واقعه امنیتی نبود؛ حلقهای از زنجیره اقداماتی بود که خطر یک جنگ منطقهای با پیامدهای جهانی را افزایش داد.
از این رو مخالفت با ترور هنیه به دفاع از حماس ترجمه کردن فقط یک شلختگی یا عدم درک سیاسی نیست، یک تصمیم آگاهانه در دفاع از تروریسم "دشمن دشمن من"! . حماس را میتوان و باید به دلیل بسیاری از سیاستها و عملکردهای ضد انسانیش نقد کرد. اما مسئله این است که ترور سیاسی، بهویژه هنگامی که طرف مذاکره را هدف قرار میدهد، نه راهی به سوی صلح میگشاید و نه امنیتی پایدار ایجاد میکند. تجربه خاورمیانه بارها نشان داده است که ترور رهبران سیاسی و نظامی نه به پایان خشونت، بلکه به بازتولید و گسترش آن انجامیده است.
واقعیت این است که حزب حکمتیست( خط رسمی) برعلیه جنگ و کشتار انسانها و ویرانی جامعه و از بین بردن زیست و حیات است. ما خواهان قطع فوری و بدون قید و شرط این جنگ هستیم که زندگی انسانها را به جهنم تبدیل کرده است، به معیشت و زنگی میلیونها انسان در اقصاء نقاط جهان فشار اورده است، فقر و گرانی را برای طبقه کارگر و اقشار تهیدست بیشتر کرده است. مبارزات و تعرض طبقه کارگر و مردم آزادیخواه و برابری طلب ایران را بر علیه بربریت جمهوری اسلامی به عقب رانده است. اعدام و زندان و فشار معیشتی را به نام جنگ بیشتر کرده است. دفاع از زندگی و امنیت مردم در این شرایط جنگی، دفاع از یک زندگی انسانی و مقابله با توطئه های هر نیروی ارتجاعی از جمهوری اسلامی تا سایر بازیگران ارتجاعی این جنگ، دغدغه اصلی ما است نه جدال میان قطبهای ارتجاعی.
۲٦اوت ۲٠۲٦
