کنگره دوازدهم حزب و مسئله فلسطین 
گفتگو با امان کفا

کمونیست: در کنگره دوازده حزب  قراری در مورد تایید سیاست حزب در مورد فلسطین تصویب شد. تاکید این قرار چه نکته ای بود؟

امان کفا: همانطور که شما گفتید نمایندگان تشکیلات های حزب در کنگره دوازدهم، سیاست حزب در مورد فلسطین، مشخصا در این دوره اخیر، را به اتفاق آرا تایید کردند. مسئله فلسطین و نسل کشی دولت اسرائیل یکی از مهمترین مسائل این دوره بوده و مهر خود را بر جامعه بشری و صفبندی های آن زده است. 

دوره ای که تقابل این نسل کشی بلافاصله به بی اعتباری دولت ها،  سازمان های بین المللی از سازمان ملل گرفته تا انواع و اقسام نهاد ها و مراجع گوناگون، ترجمه شده است. دوره ای که در سراسر دنیا، شاهد اعتراضات وسیع علیه نسل کشی و جنایت های دولت فاشیستی اسرائیل هستیم. دوره ای که بشریت آزادیخواه جهان علاوه بر تظاهرات های چند صد هزار نفری، اعتصاب ها و اکسیون های گوناگون علیه اسرائیل و شرکت های نظامی و اطلاعاتی آن، خواهان پاسخگویی و محاکمه سران دولت اسرائیل و دولتها و حکومت های حامی اسرائیل، شده اند. اعتراضاتی که حزب به اندازه توان در آن ها دخیل بوده و مشارکت داشته است. مسئله فلسطین جهان را قطبی کرد و از این زاویه کنگره نمیتوانست نسبت به آن بی تفاوت باشد. اولین مسئله قرار، تاکید بر موقعیت و جایگاه حزب در این جهان قطبی شده، بعنوان مدافع مردم فلسطین و بخشی از جنبش جهانی دفاع از مردم فلسطین است.

نکته دوم که این قرار بر آن تاکید داشت، اقدام حزب ما و تلاش برای شکل دادن به جبهه کارگری در دفاع از مردم فلسطین در کشورهای این منطقه بود. این تلاشی معین، با نقشه و اقدامات مشخص، بود که توسط حزب ما و احزاب کمونیست کارگری عراق و کردستان به پیش برده شد. برای نخستین بار، چنین جبهه ای با حضور نمایندگان سازمان ها و اتحادیه های کارگری در منطقه، شکل گرفت و سکویی برای دخالتگری و رساندن صدای همبستگی کارگری در منطقه را ممکن ساخت. با تصویب قرار، کنگره نه تنها حمایت خود از این تلاش را اعلام کرد، بلکه خواهان ادامه آن نیز شد. 

کمونیست: شما به جنبشی جهانی در حمایت از مردم فلسطین و علیه نسل کشی دولت اسرائیل اشاره کردید. امروز شاهد انزوای بیشتر اسرائیل، به ویژه بعد از حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، هستیم. می خواستم در مورد این شرایط و موقعیت اسرائیل و فلسطین، و آینده آن صحبت کنیم. اما در ابتدا این سوال مطرح است که آیا به رسمیت شناختن دولت فلسطین توسط بسیاری از کشورها را باید دستاوردی برای صلح در مورد فلسطین تلقی کرد؟

امان کفا: شاید بهتر است که از اینجا شروع کنم که مسئله فلسطین، پس از ۷ اکتبر، مهر خود را بر بسیاری از وقایع زده و امروز به طور جدی به یک محک سنجش در تمامی عرصه ها تبدیل شده است. در حالیکه اعتراضات مردم جهان علیه نسل کشی افزایش یافته است، شما به جز فاشیست های دو آتشه اسرائیلی، کسی را پیدا نمیکنید که خواهان ادامه این جنایت باشد. بی اعتباری دولت ها در انظار عمومی به حدی رسیده است که حتی نامزدهای انتخابات پارلمانی در بسیاری از کشورهای غربی، کسب آرای کافی را منوط به تغییر موضع خود در قبال اسرائیل می دانند. امروز شعارهای "درکنار اسرائیل ایستاده ایم" جای خود را به محکوم کردنهای لفظی و ابراز نگرانی های ریاکارانه از ابعاد جنایت دولت اسرائیل علیه مردم فسلطین داده است. این اتفاق بدون فشار جنبش جهانی حمایت از مردم فلسطین ممکن نمی شد. 

این فشار عمومی و سراسری خود دلیل اصلی ای بود که اسرائیل را وادار به پذیرش یک آتش بس و توافق سه مرحله ای کرد. مرحله اول کمابیش انجام گرفت، اما همانطور که شاهد هستیم، اسرائیل همچنان به جنایات خود ادامه داد و آتش بس اجرا نشد، محاصره غزه پایان نیافت و طرح ۲۰ ماده ای ترامپ، از جمله صندوق های مالی برای بازسازی غزه و "هیئت صلح" با حق عضویت یک میلیارد دلاری و غیره، همگی کنار گذاشته شدند. پس از گذشت نزدیک به هزار روز، اسرائیل بیش از نیمی از غزه را اشغال کرده است و تداوم آن را در دست دارد. ارتش اسرائیل علاوه بر حملات پی در پی به نوار غزه، ساکنان آواره غزه همچنان در چادرها، محروم از دسترسی به آب و غذا، بهداشت و درمان و ... به سر می برند. به عبارت دیگر، اسرائیل نه در حرف، بلکه در عمل به صراحت اعلام کرده است که صلحی در کار نیست. 

طبق قطعنامه ۱۸۱ سازمان ملل در پایان سال ۱۹۴۷، قرار بود دو کشور مستقل، یکی عربی و یکی یهودی، تشکیل شود و رفراندمی برای تصمیم نهایی برگزار شود که هرگز این رفراندم انجام نشد. اسرائیل دولت خود را تشکیل داد و آمریکا نیز بلافاصله آنرا به عنوان یک دولت به رسمیت شناخت. از این منظر، تعداد جمعیت و ترکیب جمعیتی مردم در این جغرافیا همواره برای اسرائیل اهمیت داشته است. به گونه ای که از یک سو با افزایش و انتقال یهودیان از سراسر دنیا به اسرائیل و از سوی دیگر با پاکسازی و آواره کردن مردم فلسطینی، در عمل تلاش کرده است موجودیت دولت خود را در این سرزمین حفظ کند. بهرحال از آنجا که کشوری با دولت عربی در این جغرافیا تشکیل نشده است و رفراندوم نیز برگزار نشده است، اسرائیل نیز همچنان تنها کشوری است که مرزهای شناخته شده ندارد. به این ترتیب، پیشبرد این سیاست، این بار به مراتب حاد تر و از طریق کشتار و نسل کشی مردم در غزه، و همچنین محدود تر کردن و کاهش مستمر جغرافیای کرانه باختری، گزینه ای است که دولت فاشیست اسرائیل برای یکسره کردن وضعیت خود برگزیده است. اشغال به همراه پاکسازی قومی از ابتدا سیاست هیئت حاکمه اسرائیل بوده است.

علیرغم به رسمیت شناختن دولت فلسطین توسط بیش از ۱۵۰ کشور (یعنی سه چهارم اعضا سازمان ملل)، اسرائیل  با پشتیبانی آمریکا و حق وتوی آن، مانع تشکیل رسمی کشور و دولت فلسطین شده است. فراتر از این، اسرائیل به طور مستمر سرزمین های اشغالی را گسترش داده و تحت عنوان "حق دفاع از خود"، با همدستی شرکای خود به ویژه در غرب و در راس آن‌ آمریکا، هر نیرویی را که در برابر آن مقاومت یا اعتراض کند،  در فهرست نیروهای تروریستی قرار داده است. برای نمونه،‌ ماکرون که اخیرا دولت فلسطینی را به رسمیت شناخت، مشخصا تاکید کرد که این امر به شرطی است که هیچ نیروی نظامی ای که اسرائیل آنرا "مخاطره آمیز" بداند، وجود نداشته باشد!

اما این پرچم "خلع سلاح" و "رفع خطر از اسرائیل" دیگر محدود به این سرزمین (فلسطین) نیست و ابعاد منطقه ای نیز پیدا کرده است. امروز سوریه، لبنان، و فراتر از کشورهای همسایه اسرائیل تا لیبی و عراق و در این دوره ایران نیز، شامل این سیاست شده اند. به بیان دیگر، تحت لوای امنیت اسرائیل، سیاست بیعت با این دولت و یا هم پیمان شدن با آن، نظیر طرح معاهده ابراهیم، و تثبیت هژمونی سیاسی و نظامی اسرائیل در منطقه است و برای کشورهایی که به این سیاست تن ندهند، به معنای مقابله نظامی، جنگ و ناامنی دائمی است.

جنبش مقاومت علیه این سیاست و جنایات اسرائیل، به همین دلیل، از زمان تشکیل دولت اسرائیل در جریان بوده است. این جنبش واقعی و زنده است و اشکال متنوعی از خود بروز داده است. از "انتفاضه سنگ" که از غزه در سال ۱۹۸۷ شروع شد، و یا "انتفاضه الاقصی" که با رفتن آریل شاورن به مسجد الاقصی در کرانه باختری در سال ۲۰۰۰ شکل گرفت، تا بسیاری اعتراضات مقطعی و یا پیوسته در دیگر کشورهای این منطقه که همگی بخشی از این جنبش و فضای عمومی ضد دولت اسرائیل هستند. 

سرکوب این جنبش، همواره یکی از محورهای اصلی سیاست بورژوازی جهانی بوده است. این جنبش نه تنها دولت اسرائیل، بلکه دولتهای مرتجع منطقه را نیز تحت فشار قرار داده و می دهد. دولت های مرتجعی که البته با لفاظی های دوستی با مردم فلسطین، به گسترش روابط خود با آپارتاید حاکم در اسرائیل پرداخته اند. 

شکی نیست که جمهوری اسلامی نیز، برای حفاظت خود در برابر همان سیاست امنیت استراتژیک اسرائیل، تلاش کرده است تا تحت عنوان دفاع از مردم فلسطین، سوریه، لبنان و غیره خود را به این جنبش متصل کند، تا جایی که حتی با هایجک کردن این جنبش، آنرا  تحت عنوان "محور مقاومت" به پیش برده است. تلاشی که هیچ ربطی به منافع مردم فلسطین و لبنان و غیره نداشته و در واقع ناشی از نیاز جمهوری اسلامی به ساختن نیرویی حفاظتی برای خود در مقابل سیاست امنیتی و هژمونیک اسرائیل، است. 

البته باید تاکید کرد که موقعیت بحرانی اسرائیل در منطقه و انزوای هر روزه آن نه ناشی از "تقابل" و "فشار" دولتهای ارتجاعی منطقه مانند ایران و ترکیه و پاکستان، که اساسا ناشی از جنبشی است که اساسا در غرب به میدان آمده و همه معادلات را بهم زده است. 

در این میان شاید شنیع تر از همه، تبلیغات پوچ اپوزیسیون جنگ طلب ایرانی است که هم صدا با اسرائیل، مهر تایید بر تلاش جمهوری اسلامی برای هایجک کردن این جنبش را می زند. گویی نزدیک به ۸۰ سال مبارزه مردم منطقه با اسرائیل، با سر کار آمدن جمهوری اسلامی آغاز شده است. مقاومت در مقابل اسرائیل و جنگ داخلی در لبنان زمینه ساز شکلگیری حزب الله بود. حماس در پی تلاش اسرائیل برای شقه کردن جنبش فلسطین، و مجزا کردن نوار غزه از کرانه باختری، تقویت شده و در نوار غزه سرکار آمد. قطع بودجه در غزه در پایان تابستان سه سال گذشته، زمینه ساز محدودیت در این باریکه در همکاری با اسرائیل قبل از ۷ اکتبر در جریان بود. با سوء استفاده از این موقعیت توسط جمهوری اسلامی برای پیشبرد مقاصد خود، یکباره جمهوری اسلامی به "سر اختاپوس" و باعث و بانی نسل کشی، پاکسازی قومی و جنگ های متعدد و پی در پی اسرائیل در منطقه، تبدیل شد. این وارونه سازی تنها با هدف تبرئه اسرائیل و جنایات چندین دهه ای است که در خاورمیانه بر علیه مردم این منطقه در جریان است که تحت نام مبارزه علیه جمهوری اسلامی و برای هایجک کردن مبارزات مردم در ایران بکار گرفته شد. 

کمونیست: بسیاری از منتقدین به ترامپ، مشخصا کسانی که خود را رئالیست می نامند، می گویند این اسرائیل است که برای پیشبرد مقاصد خود، آمریکا را به "دام" انداخته و ترامپ با این مشکل مواجه شده است. در حالیکه منافع آمریکا با این سیاست در تناقض است و امریکا باید اسرائیل را کنار بگزارد. آیا این به معنای شکست رابطه استراتژیک میان آمریکا و اسرائیل است؟ 

امان کفا: شکی نیست که نقش دولت اسرائیل و نتانیاهو در وارد کردن آمریکا به این جنگ قابل انکار نیست. اما این به آن معنا نیست که آمریکا سرش کلاه رفته است. رابطه آمریکا و اسرائیل پایه ای تر از این است و در طول چند دهه گذشته فراز و نشیب های متعددی را داشته است.

در دوره جهان دو قطبی، بویژه در نیمه دوم قرن گذشته، ایران و اسرائیل در خاورمیانه، به مثابه دو دیدبان اصلی آمریکا و غرب در مقابل شوروی آن دوره، یکی از محورهای اصلی رقابت میان دو بلوک شرق و غرب بودند. با توافق میان عربستان سعودی و آمریکا در سال ۱۹۷۴ و شکل گیری آنچه به پترو- دلار معروف شد، یعنی جایگزین شدن نفت به عنوان پشتوانه دلار به جای طلا، خاورمیانه و نقش آن برای آمریکا، و به تبع آن ضرورت تضمین امنیت و حفظ منافع آمریکا در این منطقه، جایگاه ویژه تری پیدا کرد. 

کمتر از ۵ سال بعد با انقلاب در ایران و سقوط  رژیم شاه، نقش اسرائیل برای آمریکا وزنه و اهمیت بیشتری یافت و اتکای امریکا به اسرائیل، از این منظر، به مراتب بیشتر از گذشته شد. کارتل های امریکایی و سازمان های متعدد لابی گری در آمریکا شکل گرفتند که دولت صهیونیستی نیز، البته از آنها نهایت استفاده را کرده است. به هم پیوستگی سرمایه مالی، تضمین قدرت نظامی اسرائیل منفور در منطقه را به ضرورتی الزام آور تبدیل کرد و در عمل، بخشی از کارتل های بزرگ آمریکایی،‌ اسرائیل را به یکی از مراکز اصلی گردش سرمایه، محل انعقاد قراردادهای هنگفت و کلان، بازار بورس و فن آوری و تکنولوژی در هم تنیده با نیازهای این سرمایه ها، بدل کردند. توسعه گسترده دستگاه های اطلاعاتی و جاسوسی اسرائیل، برخورداری از امکانات همه جانبه نظامی، و حمایت بی قید و شرط، بدون هیچگونه پاسخگویی به موازین و نرم های بین المللی، همگی ناشی از این امر است.
 

به این ترتیب، رابطه اسرائیل و آمریکا، در جهت پیشبرد سیاست های مورد نظر آمریکا در خاورمیانه است. در عین حال، این به آن معنا نیست که دولت اسرائیل و یا شخص نتانیاهو "سگ زنجیری" آمریکا هستند یا برعکس اسرائیل سیاست خارجی هیئت حاکمه آمریکا را تعیین می کند. رابطه بین دو هیئت حاکمه، نه رابطه ای مرموز، بلکه رابطه میان بورژوازی حاکم در دو کشور است و ممکن است در مقاطع مختلف سیاستهای شان مورد توافق هر دو نباشد.

نمونه های زیادی از این اختلافات را میتوان برشمرد. از اخطار ریگان به اسرائیل برای توقف جنگ در لبنان، تا طرح کلینتون برای تشکیل دولت فلسطینی در سال ۲۰۰۰، و یا توافق برجام در دوره اوباما. اختلاف بر سر اولویت ها و نیازهای بورژوازی، چه میان بخش های مختلف سرمایه، رشته های گوناگون، چه میان بورژوازی محلی و سراسری، و چه میان جناح های مختلف بورژوازی حاکم در یک کشور، یا اینجا مشخصا بین دو هیئت حاکمه در دو کشور، نه پدیده ای عجیب بلکه بخشی از کارکرد نظام سرمایه داری و حکومت های آن بوده و هست.

 همین موضوع را ژنرال برام، رئیس وزارت دفاع اسرائیل، دو روز پیش در کنفرانس "هرتزیلیا" بیان کرد و گفت: "ما توان آن را نداریم که سیاست آمریکا را از دریچه نگاه محلی خود قضاوت کنیم. ... اختلاف میان ما ناشی از درک متفاوت از خطر نیست، بلکه ناشی از تفاوت در اولویت هایمان است. ... ما به تهران فکر می کنیم، آنها به تایوان". 

رابطه آمریکا و اسرائیل رابطه ای ارگانیک، در هم تنیده و بخشی از یک مجموعه است. اسرائیل اولویت آمریکا در قبال چین را به رسمیت می شناسد، و انتظار پایان دادن نقش خود در جنگ های خاورمیانه است. و اسرائیل قرار است که به نیابت آمریکا،‌این نقش را به تنهایی در خاورمیانه بازی کند. اما ایفای این نقش مسلما منوط به توان اسرائیل،‌ مستقل از آمریکا، در این منطقه است. ادامه جنگ در غزه و لبنان، علاوه بر دو جنگ با ایران، شکست اسرائیل در پیشبرد چنین نقشی را نشان داده است. 

وقتی ترامپ گفت که شاید جولانی برای مقابله با حزب الله در لبنان بهتر عمل کند، در واقع این طعنه ای به نتانیاهو برای یادآوری نقشی بود که آمریکا از اسرائیل انتظار دارد. به هر حال مهم اینجا در نظر داشتن رابطه دو طرفه و استراتژیک بین آمریکا و اسرائیل است. بی دلیل نیست که وقتی ترامپ گفت "بدون آمریکا، اسرائیل وجود نخواهد داشت"، مایک هاکبی، سفیر آمریکا در اسرائیل، نیز بلافاصله اظهار داشت که "بدون اسرائیل، آمریکا هم نخواهد بود". 

قصد من در اینجا تاکید بر یک نکته است و آنهم اینکه شکست امریکا و اسرائیل در جنگ با ایران، فشار بر ترامپ در آمریکا و همچنین فشار بر نتانیاهو در اسرائیل را به مراتب افزایش داده است. این فشار در اظهارات هر دو طرف منعکس میشود و صحنه سازی نبوده و نباید کم اهمیت جلوه داده شود. اما، آنچه من بر آن تاکید دارم این است که اختلافات اعلام شده، علیرغم واقعی بودن آن ها هنوز تعیین کننده نیستند. آنچه برای ما، برای طبقه ما و مردم مهم است این است که نه وجود این اختلافات، بلکه نکات وحدت و دستور کار امروز و استراتژیک آنهاست. به بیان دیگر، سیاست و برنامه عمل ما منتج از نزدیکی و وحدت پایه ای آنها، از وحدت بنیادی اسرائیل و آمریکا ممکن میشود و نه از اختلافات بعضا واقعی و مطرح شده میان ترامپ و نتانیاهو. 

اجازه بدهید که این را هم اضافه کنم که تقلیل مسئله جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران،‌ به "گول خوردن" ترامپ، با واقعیت انطباق ندارد. این تصویری است که بخشی از هیئت حاکمه در آمریکا برای تبرئه ترامپ ارائه می کند. 

در اینجا باید به دیدگاه هایی اشاره کنم که به ویژه از سوی بخشی از نظریه پردازان رئالیست که شما گفتید مطرح می شود. بر خلاف "رئالیست های دفاعی"، که عموما بر این باورند دولت ها برای حفظ قدرت خود در پی ایجاد توازن (بالانس) هستند، در حالیکه "رئالیست های تهاجمی" از جمله پرفسور میرشایمر معنتقدند که دولت ها عموما ماهیتی تهاجمی دارند و بر همین اساس، بقا و حفظ خود را در کسب و اعمال قدرت نسبی بر دیگران جست و جو می کنند. بنا به این برداشت، قدرت آمریکا در مقابل نیروی اصلی امروز، یعنی چین، تضمین می شود.  به عبارت دیگر، ورود به جنگ با کشوری مانند ایران، به کجراه رفتن از مسیر مقابله با رقیب اصلی تلقی می شود و از این رو آنرا "نا درست" ارزیابی میکنند. 

همچون بسیاری از جریان های "اول آمریکا"، این دیدگاه ها اسرائیل را سرزنش می کنند زیرا معتقد است اسرائیل پیوسته آمریکا را از رویارویی اصلی با چین دور می کند.

مستقل از میزان صحت و یا سقم این ادعا در مورد شخص ترامپ و رابطه او با نتانیاهو، این نگرش، وقعی به طبقات و دولت به مثابه دستگاه اعمال اراده طبقه حاکم، نمی گذارد و سیاست دولت ها و بورژوازی را صرفا بر اساس رابطه بین دولت ها و روابط بین المللی معرفی می کند. طبق این نظریه جامعه و فعل و انفعالات آن و مشخصا مبارزه طبقاتی، اموری حاشیه ای و بی ربط جلوه داده می شوند. گویی دولت ها مستقل از طبقات و نمایندگان کل جامعه هستند و تنها دغدغه انها حفظ موجودیت خودشان است. 

از نظر سیاسی، وعده های انتخاباتی ترامپ در مخالفت با "جنگ های بی پایان"، تمرکز بر آمریکا و حرکت به سوی مهار چین، او را برای بسیاری به یکی از بهترین گزینه ها برای ریاست جمهوری در آمریکا تبدیل کرده بود. اما، اکنون گفته می شود که ترامپ از مسیری که قرار بود در پیش بگیرد، "منحرف" شده است. حتی در میان طرفداران ترامپ و جنبش ماگا، بخشی بر این باورند که ترامپ "خیانت" کرده است و بخشی دیگر اسرائیل را عامل این انحراف از مسیر اصلی معرفی می کنند، تا جایی که حتی ادعا می کنند اسرائیل، به دلیل مدارکی که بر علیه ترامپ در اختیار دارد ، توانسته است از او اخاذی کند.

این دیدگاه ها  با "انتقاد" از ترامپ و شکستن همه کاسه و کوزه ها بر سر نتانیاهو، در عمل جایگاهی بسیار ویژه برای اسرائیل در سیاست های خارجی آمریکا قائل هستند. نسبت دادن "ماهیت تهاجمی" به  دولت، از طرف "رئالیست های تهاجمی"، عملا جنایات دولت فاشیستی اسرائیل را طبیعی و موجه جلوه میدهد و هم زمان همسویی منافع بورژوازی حاکم در آمریکا و نقش آن در جنایات علیه بشریت توسط دولت اسرائیل را کمرنگ می کند.

در چنین تصویری از اوضاع، سیاست های میلیتاریستی آمریکا و نقش ژاندارمی جهانی آن لاپوشی می شود، صرفا به این دلیل که این سیاست ها مستقیما در خدمت رقابت با رقیب اصلی، یعنی چین، به کار گرفته نشده اند. از منظر این مکاتب، حتی کشتار و از هم پاشیدن شیرازه جوامع عراق، سوریه و لیبی نیز نه بخشی از سیاست نظم نوین جهانی آمریکا در دوره جهان تک قطبی، بلکه حاصل موش دوانی های اسرائیل معرفی می شود. اگر اسرائیل زودتر شکل گرفته بود، لابد انداختن بمب اتم بر هیروشیما توسط آمریکا را هم به آن نسبت می دادند! عینا همین تعیبر در باره سیاست توسعه و حضور ناتو در اروپای شرقی در مقابل روسیه را می بینیم. اینجا نیز این تصمیم نه برخاسته از تصمیم هیئت حاکمه امریکا، بلکه بعنوان سیاست های "عبث" بخشی از سازمان سیا، یا بخشی از نئوکان های آمریکایی و "سیاستی نادرست" که به نفع کل دستگاه حاکمه و بورژوازی آمریکا نبوده و عملا انحرافی در پیمودن مسیر اصلی رقابت با چین ارزیابی میشود. 

 این "واقع گرایی" در حقیقت چیزی جز تبرئه بورژوازی و مشخصا کارکرد آن در آمریکا، نیست. در این نگاه، وضعیت کارگر آمریکایی نه در ارتباط و نه نتیجه حاکمیت سرمایه داری، بلکه حاصل سیاست های "نادرست" بر اساس روابط بین الملل معرفی می شود. این مکتب، با به عرش بردن روابط بین الملل، که گویا از "ماهیت دولت" برای حفظ خود ناشی می شود، در واقع می کوشد تا نقش طبقاتی و قهری دولت را از منظر کارگر بپوشاند. 

دولت نماینده کل جامعه معرفی می شود و توان طبقه کارگر برای برهم زدن مناسبات سرمایه داری، چه در سطح ملی و چه در سطح بین المللی، امری حاشیه ای و بی اهمیت جلوه داده می شود. این "تئوری واقع گرا" هدفی جز انکار واقعیت موجود در جامعه ندارد. تلاشی است برای پوشاندن جامه ای غیر طبقاتی به تن کارگر و انکار هم سرنوشتی کارگر اسرائیلی، فلسطینی، آمریکایی و یا ایرانی برای برهم زدن کل این نظام. 

در یک کلام این مکاتب در حقیقت بخشی از فشار درونی بر حکومت آمریکا برای سوق دادن آن به سمت اهداف بلند مدت بورژوازی در برابر رقیب اصلی، چین، و حفظ موقعیت آمریکا در جهان چند قطبی امروز هستند.

کمونیست: حال که آمریکا و اسرائیل در جنگ با ایران به اهداف خود نرسیدند و تمامی نظر سنجی ها در آمریکا حاکی از افزایش نگاه منفی به اسرائیل است، گفته می شود که احتمالا نتانیاهو در انتخابات آتی اسرائیل پیروز نخواهد شد و همین امر به کاهش نقش اسرائیل در خاورمیانه و به نوعی مهار آن خواهد انجامید. آیا این میتواند راهی برای حل مسئله فلسطین فراهم می کند؟ 

امان کفا: مسلما جنگ اخیر یک شکست استراتژیک برای آمریکا و اسرائیل بود،‌ و بازنده اصلی در آن اسرائیل است اما این به معنای پایان صهیونیسم به شکل تا کنونی آن و یا حل مسئله فلسطین نیست. همه اذعان دارند که در جنگ ۱۲ روزه نیز، اسرائیل شکست خورد ولی چند ماه بعد جنگ ۴۰ روزه را مشاهده کردیم. نگاه به خاورمیانه و مسئله فلسطین در بنیان، را نمیتوان با چنین نتیجه گیری هایی توضیح داد.  

شکی نیست که حکومت اسرائیل از یک سو با گسترش اعتراضات جهانی علیه نسل کشی در غزه و حملات در کرانه باختری و از سوی دیگر با ناکامی در دستیابی به اهداف خود و امریکا در جنگ با ایران، و همچنین با گسترش فضای ضد اسرائیلی در آمریکا، امروز در موقعیت منزوی تر و ضعیف تری از گذشته قرار دارد. دانشجویان معترض در آمریکا، شرکت کنندگان در تظاهرات های وسیع، و افراشتن پرچم های فلسطین در آکسیون های "علیه شاه ترامپ"، امروز بسیار حق به جانب تر و با اعتماد نفس بالاتر ابراز وجود می کنند. فضای ضد اسرائیلی بخصوص در میان جوانان تغییرات مهمی در روحیه و سایکولوژی جامعه آمریکا را دامن زده است. 

در عین حال، علیرغم در هم تنیدگی اسرائیل و آمریکا و روابط بین آنها، مسلما بورژوازی حاکم در اسرائیل، مستقل از امریکا اهداف خود را نیز دنبال می کنند. 

با افول آمریکا و  بروز بیشتر دنیای چند قطبی، بسیاری از دولت ها، از جمله در خاورمیانه، تصمیم گرفته اند همه آمال و امیال خود را، چه از نظر مالی و چه از نظر نظامی و امنیتی، صرفا در سبد آمریکا قرار ندهند. امارات متحده عربی، که شاید نزدیک ترین حکومت منطقه به اسرائیل است،‌ عضو کامل بریکس است. حتی اسرائیل نیز چندی پیش تصمیم گرفت قراردادی ۲۵ ساله با چین برای اداره یکی از بنادر بندر خود امضا کند که البته پس از دخالت آمریکا از آن منصرف شد. به عبارت دیگر،‌ اسرائیل نیز برنامه های خود برای بهره گیری از شرایط جهان امروز را دنبال می کند.

برقراری روابط نزدیک با هند از طریق امارات، و نیز همچنین با قبرس و یونان، نمونه هایی از گشودن مسیرهای تازه، علاوه بر کانال های سنتی در اروپا و آمریکا است. 

اما  در هم تنیدگی ساختاری و حکومتی اسرائیل با آمریکا، در عین حال، خود محدودیت قابل توجهی برای اسرائیل ایجاد می کند. اسرائیل، برای حفظ خود، از یک سو به حکومت های مرتجع منطقه نیاز دارد. دولت هایی  که هر یک با محدودیت های واقعی روبرو هستند. این حکومت ها به شدت شکننده و تا حد زیادی بی ثبات اند. زیرا از یک طرف خواهان روابط "دوستانه" با اسرائیل و حفظ کانال ها و ارتباطات با آمریکا هستند،  و هم زمان با بی اعتمادی به امریکا و اسرائیل، به دنبال ایجاد پیمان ها و ترتیبات گوناگون نظامی و امنیتی میان قدرت های اصلی منطقه، مانند ایران و ترکیه و اخیرا پاکستان هستند. و از طرف دیگر، و مهم تر با مردم منطقه به ویژه در ارتباط با حل مسئله فلسطین رو به رو هستند. 

سیاست تضمین "صلح از طریق زور و قدرت نظامی" که هم علت و هم معلول رقابت های جهانی و موقعیت امریکا است، همچنان نقطه عزیمت حکومت اسرائیل به شمار می رود. شکست امریکا و اسرائیل در جنگ اخیر، پیشبرد این سیاست را برای اسرائیل حادتر و هم زمان با موانع بیشتری نسبت به گذشته مواجه کرده است. بر خلاف تبلیغات رایج، جنگ های پی در پی، نه ناشی از موقعیت شخص نتانیاهو و نه صرفا مرتبط به پرونده های فساد و احکام دادگاه علیه اوست. بعید نیست که هیئت حاکمه اسرائیل، در شرایط فعلی، نتانیاهو را قربانی کند، ولی همان کونه که نامزدهای انتخاباتی در اسرائیل اعلام کرده اند، این امر تغییری در سیاست جنگی دولت بعدی، در پاکسازی قومی و درگیری های نظامی مداوم، ایجاد نخواهد کرد. 

شکی نیست که شرایط امروز در خاورمیانه و نقشی که ایران، به عنوان یکی از قدرت های اصلی در منطقه،  به ویژه پس از جنگ ۴۰ روزه اخیر، به دست آورده است، بیش از هر چیز بیانگر نوسانات بیشتر و سیال بودن موقعیت بازیگران منطقه ای و جهانی در این منطقه است. تنها یک نکته روشن است و آن اینکه نه اوضاع پیش از ۷ اکتبر و نه شرایط پیش از جنگ ۴۰ روزه، دیگر قابل بازگشت نیست. شرایط تغییر کرده است، توازن قوا بین قدرت ها به هم خورده است و آرایش جدید قدرت نه شکل گرفته و نه تثبیت شده است. در منطقه نابسامانی و بحران های پی در پی در پیش خواهیم داشت. مهمترین مسئله داین است که این تغییر موازنه ها، حتی اگر از طریق جنگ و به صورت قهر آمیز صورت گیرد، به خودی خود هیچ  دستآوردی برای مردم فلسطین، لبنان، عمان، ایران و یا دیگر کشورهای منطقه نخواهد داشت.

فراتر از این، امروز بیش از هر زمان دیگری روشن شده است که حل مسئله فلسطین و پایان دادن به چندین دهه آپارتاید، اشغال و آوارگی، بیش از هر چیز نیازمند اعمال اراده طبقه کارگر، بر بستر اعتراضات جهانی علیه فاشیسم حاکم در اسرائیل، است. صف مستقل جنبش عظیمی که می تواند نه تنها حل مسئله فلسطین، بلکه نوید بخش پایان جنگ های نیابتی و منطقه ای در سراسر خاورمیانه باشد. تشکیل جبهه کارگری در دفاع از مردم فلسطین، اقدامی در جهت شکل دادن و رساندن صدای همبستگی این طبقه در این منطقه است. حزب ما بر پیشبرد این اقدام مصمم است و همه کارگران و آزادیخواهان منطقه را به حمایت از این ابتکار و پیوستن به آن فرا می خواند. 

3 ژوئن 2026 
12 تیر 1405